همه‌اش سه پاراگراف ایمیل بود. زندگی من اما به کل زیر و رو شد. چهار ماه نبود هنوز که از اولین و آخرین سفر فرنگ بازگشته‌بودم. پاک هوایی شده‌بودم. چهارده روز سفر را برای خانواده سه ماه تمام تعریف کرده‌بودم. بعد ایمیل‌شان رسید. گفته‌بودند که به نظرشان برای پستی که توی شرکت‌شان خالی شده‌بود مناسب هستم و بعد پرسیده‌بودند که آیا ممکن است نظر نهاییم را در مورد کار در سنگاپور برای‌شان در جواب بفرستم. اگر تربیتِ "شیک باشید همیشه"ی مادرمان نبود همان در دم جواب می‌دادم که بله و تمام. یک روز اما صبر کردم. از آن بله تا وقتی توی فرودگاه چانگی از پله‌های بوئینگِ هفتصدوهفتادوهفتِ قطر پایین‌می‌آمدم دو ماه هم نشد. بدوبدو برای گرفتن مدرک موقت تا تکمیل ِ پروسه‌ی خرید مدرک لیسانس از صنعتی اصفهان، ترجمه‌ی مدارک و ریز نمرات و پرکردنِ فرم طول و درازِ اقامت و اجازه‌ی کار در سنگاپور و بعد صبر و صبر برای اتمام پروسه‌ی صدورِ ویزای کار و الخ همه‌اش روی هم دو ماه هم نشد.
دوهزارویازده سال عجیبی بود. از شورِ رسمن کودکانه‌ی ورود به دنیای بین‌الملل تا دریافت اولین پالس‌های سختی‌های واقعی زندگی، همه‌اش حالا که نگاه می‌کنم بی‌اندازه عجیب بود. بی‌اندازه عجیب.
چشمم افتاد امروز به پوشه‌ی مکاتباتم با شرکت مذکور؛  "Singapore Here I come".

فکر کرده‌ام* که چرا هیچ‌وقت، هیچ‌کدام از این هنرمند‌های جدید، برنداشته یک اتاقِ رو به آفتابِ پاییز را توی‌اش یک کاناپه‌ی پشت به مردم بگذارد، یک آدمی را هم بنشاند رو به پنجره، یک لیوان چای بدهد دستش، بگویدش هم که امروز را این‌جا، تنها، روی این کاناپه، پشت به مردم زندگی کن. مردم هم از آن پشت بخارِ چای را ببینند، جوگندمی موها را ببینند، نور خسته‌ی پاییز را ببینند، عصرتر جواب دادنِ اسمس‌هایش را ببینند، شب‌تر، صورتش را توی شیشه‌های حالا رو به تاریکی ببینند و بعد هم بروند دنبال باقی زندگی‌شان.
اصلن من خودم حاضرم بی جیره و مواجب بروم بشوم آکتورِ هنرشان.
چرا نه؟


*به‌ولله قسم که فکر کرده‌ام
کلاینت جدید چینی‌ست. به غایت بزرگ، شریک تکنولوژیک مایکروسافت، با مدیرانی از اسرائیل و انگلیس. دفتر سنگاپورشان بالای شیکترین برج داونتاون پر است از مدیر‌پروژه‌هایی که کارشان اسکایپ کردن به زبان چینی‌ست. زبان عجیبی‌ست. تمام‌مدت تصور می‌کنم که کلمات از دهان‌شان لیز می‌خورد. انگار که نتوانند یکی را تمام کنند و دیگری را شروع. واژه‌ها از میانه توی یک‌دیگر می‌لولند و می‌شوند یک چیز کثافتی که تنم از شنیدنش مورمور می‌شود. انگلیسی حرف زدن‌شان از آن بدتر است. زبان را به تمامی می‌جوند و یک فالوده‌ی بوی‌ناک تحویلت می‌دهند. برنامه‌نویس‌ها از چین به این‌ها گزارش می‌دهند. طبقه‌ی بدبختی که موفق نشده خودش را از "مین‌لند چاینا" نجات بدهد مجبور است صبح به صبح، ظهر به ظهر، وقت به وقت بنشیند پشت اسکایپ و گزارشش را بدهد به آدمی که این‌طرفِ خط با چشمانِ ریزکرده، از توی نی ِ خم‌شده، نکتار آناناسش را میک می‌زند. نگاهشان می‌کنم. گاهن مدت‌ها بهش‌هان خیره می‌شوم. منظره‌ی بیرون به شدت زیباست. تصویری سیصدوشصت درجه از مارینابی‌سندز و استادیوم ِ شناور و مندرین اُرینتال و اینطرف‌تر سوییس‌هتل و بعد چشم‌انداز بی‌بدیل داونتاون. از هربار دیدنش رسمن زوزه می‌کشم. دیروز به یکی‌شان گفتم که آفیس‌شان ویوی قشنگی دارد. با تعجب پرسید که یعنی چه؟ اشاره کردم به بیرون که نمی‌بینی مگر؟ لبخند زد و بله‌ی احمقانه‌ای تحویلم داد. بعد پرسید که کوک می‌خورم یا اسپرایت. دستم را توی هوا تکان دادم که هیچ‌کدام. برایم شکلات آورد و با لبخند کنار لپتاپم گذاشت.

یک سریالی می‌بینم این روزها. یک خانواده‌ی عجیبی هستند. والدینِ مادرِ خانواده به پلی‌گامی معتقد بوده‌اند. یک جایی هم ول کرده‌اند رفته‌اند و بچه‌ها برای خودشان نمو کرده‌اند. حالا مادر خانواده حاضر است برای مراقبت از فرزندش آدم هم بکشد. بعد یک‌جایی یک آدمی ازش می‌پرسد که شاید مادرت خیلی هم کار نادرستی نکرد که رهایت کرد به امان خدا؟ شاید لازم بود یاد بگیری که خودت اول مهمی؟ طبعن مادر خانواده هم شمشیر را بیرون می‌کشد که فلان و بهمان و غلط می‌کنی و الخ. سوال بعد اما دیگر آچمزش می‌کند. "حالا یعنی الآن خوش‌حالی؟"...می‌پرسم که حالش چطور است. می‌گوید من خوب باشم او هم خوب است. ریسمان ِ بی‌انتهای مسئولیت. بارِ سنگینِ خوش‌حالی ِ والد. لبخند می‌زنم. به دقت لبخند می‌زنم. پنج دقیقه بعد خداحافظی می‌کنم. می‌روم سراغ تحصیل توفیق. توفیقات بیشتر. توفیقات خیلی بیشتر.
فتیش موفقیت لحظه‌ای رهایم نمی‌کند.

سی تمام شد. انگار نه انگار. یک بطری کامل را به تنهایی نوشیده‌ام. قرار نبود. بعد از ماه‌ها به تمامی مست شده‌ام. ی و نون غافلگیرم کردند. یک نخ سیگار عاریه از هم‌خانه‌ای انگار که تیر خلاص باشد. خیره شده‌ام به خانه‌ی روبرویی. تراس مشرف است به خیابان. مهتابیِ طبقه‌ی اول، امشب قرار را گذاشته‌است به چشمک زدن. نشانه‌ها رهایمان نمی‌کنند. نورِ سفیدش هر چند ثانیه می‌تابد به دیوار روبرو. خیره‌ام به اتاقِ خواب ِ آدم‌های توی ساختمانِ روبرو. سرم گیج می‌رود. لِ دو موازال دَوینیو. باز چشم می‌اندازم. رختی آویزان روی جارختیِ ارزان‌قیمتی‌ست که پشت در اتاق‌خواب آویزان کرده‌اند. می‌پرسد چطورم. قول داده‌ام. می‌گویم سوسو. می‌گوید که دهه‌ی چهارم قرار است که سخت‌تر باشد. می‌خندم. می‌خندد. می‌گوید که بای‌د‌وی یک روز همه‌مان می‌میریم. می‌خندم. بلند می‌خندم. گربه‌ی سرگردانِ همیشگیِ کوچه میو می‌کشد و فرار می‌کند. سرم گیج می‌رود.
بُن انیوغسه.
سرما خورده‌ام. شاید آخرین بار دو سال پیش بوده‌باشد که سرماخوردگی این‌طور انداخته‌باشدم. پنج روز انگار که طوری نباشد صبح به صبح در محل کار حاضر شدم و جیم‌های یک روز در میان را هم بدون نقص به‌جا آوردم. حالا اما بعد از پنج روز دست‌ها را گرفته‌ام بالا که تسلیمم دیگر، می‌مانم این یک روز را خانه. اما یک روز فقط. فردا باز باید بروم به دیدن کلاینت . ایمیلِ آماده‌باش برای جلسه‌ی فردا را همین حالا دریافت کرده‌ام. دم‌نوش ِ بابونه را کمی روی میزِ گردِ وسط هال جابجا کردم تا عنوان ایمیل ِ دریافتی را روی گوشی بخوانم. «پوینت آو کانتکت دیتیلز فور...دیتا سنتر». از صبح هر ده دقیقه یک ایمیل رسیده. از هر پنج تا یکی‌ش را باید شخصن جواب بدهم. این یعنی مرخصی استعلاجی هم مال از ما بهتران است.

درس چند ماه پیش تمام شد. می‌گویم چند ماه پیش چون دقیقش را نمی‌دانم. اینجا همیشه تابستان است و گذر زمان لااقل برای من هیچ معنی نمی‌دهد. برایم جولای با فوریه فقط در تلفظ تفاوتشان است. روز، ساعت شش شروع می‌شود و غروب سیزده ساعت بعدش است. به یاد آوردن ِ تسلسل اتفاقات هم همتی می‌خواهد که من ندارمش.
درس چند ماه پیش تمام شد. والدین جهت فارغ‌التحصیلی تشریف آوردند و بعد از سه هفته به سرزمین اسلامی بازگشتند. چند هفته‌ی اول بعد از کار گیج بودم که باید چه بکنم. برای دو سال و نیم، تمام زندگی از من روی‌گردانده بود. کلاس‌ها روزهای شنبه بود و تیم‌ورک‌ها روزهای یکشنبه. پرزنتیشن‌ها و پروژه‌ها و الخ جای خودشان. سال دوم تحصیل به تمامی برای خودش یک شغل تمام‌وقت بود. بعد از بازگشت از کار، بی‌که امکان استراحت داشته‌باشم مجبور بودم درس بخوانم. دو هفته در هر ترمی را باید برای کلاس‌های در طول هفته مرخصی می‌گرفتم که معنیش خداحافظی با سفر و سیاحت بود و بالاتر از همه‌ی این‌ها چندین هزار دلاری بود که هر ترم باید جهت تحصیلات پرداخت می‌کردم. تمام شدنش تبدیل شده‌بود به یک آرزوی دست‌نیافتنی. دو سال و نیم پست وبلاگی را که قرار بود بعد از آخرین امتحانم پابلیش کنم توی ذهنم مرور می‌کردم، بزرگترین دستاورد...سخت‌ترین اچیومنت...مستر‌آومنجمنت...بلاه‌بلاه‌بلاه...بعد اما یک‌هو تمام شد. من فقط گیج بودم که حالا قرار است چطور شود. این چهار خط را هم انگار که مجبور کرده‌باشم خودم را، انگار که یک لزومِ ناخواسته، از آن جهت است که می‌نویسم.

سرما خورده‌ام. مدام پایین کمرم عرق می‌نشیند. از صبح سه بار دوش گرفته‌ام، ژن‌های مادری من را این‌سوی دنیا هم رها نکرده‌اند.

جوانی که به تازگی عهده‌دارِ پروژه‌های سکوریتیِ اداره‌ی مالیات دولت سنگاپور شده بعد از هر ایمیل یک اسمس اکنالجمنت می‌فرستد. سلفش دختر آرام و متینی بود. در تمام شش ماهی که با هم کار می‌کردیم فقط دو بار تماسی خارج از محدوده‌ی ایمیل داشتیم، آن هم با کلی عذر و پوزش. در بدو ورود به بیگ‌فور به‌تان یاد می‌دهند که چطور کلاینت را وقع‌بگذاریم، چطور کاری کنیم که خوش‌خوشانشان باشد و چطور ستیسفکشن را برایشان ترسیم کنیم. این‌یکی اما کمی دارد زیاده‌روی می‌کند. لااقل برای یک امروز که من بعد از بوقی دارم یک روز از مرخصی‌های استعلاجی‌ام را استفاده می‌کنم کمی تو-ماچ است. جواب می‌دهم که دییر فلانی، حقیقتن لازم نیست بعد از هر ایمیل با یک اسمس از من درخواست جواب کنی. من اینجا ننشسته‌ام که ماشین تولید جواب نامه‌ی تو باشم. به نامه‌ی تو که برسم جوابت را خواهم‌داد. یک لبخند زپرتی لعنتی هم به نشانه‌ی کانسالتنت خوب و آرام بودن ضمیمه‌ی اسمس می‌کنم و می‌فرستم. می‌بینم که دارد چیزی تایپ می‌کند. بعد می‌بینم که دیگر تایپ نمی‌کند. باز تایپ میکند و باز نه. گوشی را می‌گذارم کنار. دمنوش را سرمی‌کشم و از پنجره به بیرون خیره می‌شوم. بالاخره اسمسش می‌رسد. عذرخواهی کرده و به سبک آسیایی‌های دوست‌داشتنی یک اسمایلی مساوی-پرانتز باز فرستاده. این بار سوم است که از دست کلاینتی از کوره درمی‌روم. همکارها قبل از جلساتِ طولانی به شوخی ازم درخواست می‌کنند که کلاینت را نکُشم. به‌شان لبخند می‌زنم.

سرما خورده‌ام.
می‌گوید "مولوی، فروشگاه برادرانِ دارودی". می‌گوید خودش هم می‌تواند برود برایم بگیرد و بفرستد کرج تا برایم بیاورند. اصرار می‌کنم که نه. نمی‌خواهم جایی برود، هنوز چهل روز وقت هست، توی این چهل روز حتمن کسی پیدا می‌شود که بخواهد یک خیری بکند. اصرار می‌کند ولی که می‌رود و راهی نیست و کل‌اش می‌شود دو سه ساعت. از او اصرار، از من انکار. حواسم ولی نیست دیگر. حواسم توی شلوغی شهرم است. حواسم مانده خیره به پل‌های نیم در یک روی جوی‌های آب شهرم. خیالم مانده خیلی جاها. نقشه گوگل را باز می‌کنم. هنوز کلمه‌ی مولوی روی سرچ‌بار نقش نبسته که پین را می‌گذارد روی ایستگاه متروی مولوی. دلم آشوب می‌شود. خیام را می‌روم بالا. یادم می‌افتد به پدربزرگ. چقدر شد که نیست؟ یک سال بیشتر. اگر او بود نقشه را باز نمی‌کردم. می‌پرسیدمش که کدام راه سریع‌تر است. دستش را حتمن توی هوا تکان می‌داد که می‌روی فلان‌جان، از آن‌جا می‌پیچی به فلان کوچه، بعد از فلان دکه دور می‌زنی به فلان خیابان و تا جای پارک ماشین را هم می‌گفت. پیرمرد دوست‌داشتنی من. دست‌هاش توی هوا تکان می‌خوردند و صدای برخورد مچ لاغرش با ساعت استیل تیک‌تیک توی فضا پخش می‌شد. آرام که می‌گرفت دو بار می‌زد روی پایت و می‌پرسید، "اونجا چه کار داری حالا پسر؟" می‌گفتمش. همه چیز را برایش می‌گفتم. بعد هم اخم و لبخند توامانش خیره می‌ماند به جایی پایین تلویزیون. حتمن.
دو جلد فرهنگ لغت حییم داشتیم. فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی با جلدهای گالینگور ِ مشکی. نقطه‌ی دوم «یـ» ـی ِ دوم ِ حییم، روی جلد فارسی به انگلیسی پاک شده‌بود و خوانده می‌شد حیبم. توی خانه‌ی ساوه، من خیلی کوچک بودم، شاید سه یا چهار سال مثلن، لغت‌نامه‌ها روی بالاترین طبقه‌ی کتاب‌خانه‌ی توکار ِ اتاق بابا و مامان بود ند و من قدم نمی‌رسید هیچ‌وقت که بخواهم برشان دارم. بعدترها صندلی لهستانی ِ توی آشپزخانه را برمی‌داشتم می‌بردم می‌گذاشتم جلوی کتابخانه وُ یکی‌-یکی با دقت بلندشان می‌کردم می‌آوردم پایین و دست می‌کشیدم به جلدهاشان، روی فرورفتگی ِ نقطه‌ها، جابه‌جا گوشه‌هایی که مقوای زیر جلد معلوم شده‌بود از گذر ِ سال‌ها.  بوی کاغذها و فونت‌هاش را هم یادم هست حتی.
سمنان، هیچ اتاقی کتاب‌خانه‌ی توکار نداشت. اتاق من رو به خیابان پشت ِ خانه بود. اتاق سردی بود و هیچ‌وقت توی‌اش هیچ فرشی پهن نشد. قرار نبود کسی آن‌جا بخوابد هیچ‌وقت. تنها چند بار که از تهران مهمان زیاد داشتیم شاید. یا یک بار که عمو و خانواده‌اش از امریکا آمده‌بودند. به غیر از آن  مادر توی آن اتاق هیچ‌وقت رخت‌خواب پهن نکرد. تنها ساکن ِ روزهای آن اتاق من بودم و یک کمد سفید با پنج تا کشو و میزی تاشو که روی‌اش درس می‌خواندم. یک میز دیگر هم بود که زیرش تل ِ روزنامه‌ها بود و رویش هیچ. اتاق موکت‌ ِ راه‌راه قهوه‌ای و کرم داشت. زیر پنجره‌ی رو به خیابون یک تو‌رفتگی عمیق توی دیوار بود. سوراخی مکعبی. می‌شد بروی توی‌اش زندگی کنی حتی. از ساوه که رفتیم آن‌جا، یک سری از کتاب‌ها رفتند توی آن حفره. آن دو جلد لغت‌نامه هم توی ردیف جلویی بودند. کنار ده جلد کلیدر با جلد یشمی. یک باری یادم هست ف. از پدر خواهش کرد که یکی از لغت‌نامه‌های‌مان را قرض بگیرد. پدر گفت که می‌تواند حییم را ببرد. پای میز نهار بودیم. دلم ریخت. ف. گفت آن‌ها زیادی بزرگ و سنگین‌اند وکاش بتواند برای یک هفته آریان‌پورها را ببرد. فکر کردم لغت‌نامه‌ای که بزرگ نباشد حتمن لغت کمتری هم دارد، پس قاعدتن به‌دردنخور است. توی دلم ف. را مسخره کردم. بهم برخورده‌بود.
تهران را یادم نیست کتاب‌ها کجا رفتند. خانه کوچک بود. فقط یادم هست کارتن کارتن کتاب توی انباری بود. منطق‌الطیر را از توی یکیشان نجات داده‌بودم. یک سری کتاب هم توی کمد اتاق من و مینا بود. یک سری هم بالای کمد اتاق ِ مامان و بابا. الآن هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آن دو جلد حییم آن سالهای تهران کجا بودند. یادم هست هربار نیاز به لغت‌نامه بود، آریان‌پور بود فقط. آن سال‌ها کمتر از همه‌ی بقیه‌ی عمرم توی ذهنم مانده. «امام صادق» چه کرد با من.
توی کرج تمام کتاب‌ها توی کمد من بودند. وقتی از اصفهان برگشتم تا وقتی به کل از ایران آمدم بیرون، دلم بود که یک کتاب‌خانه بسازم. نشد. حییم‌ها هم همان‌جا ماندند. آن زیرها.