آقای پاریزین و خانم امرالد | ششم

«خانم امرالد عزیز، امروز را به تمامی در خانه ماندم. حالا که این‌ها را برای شما می‌نویسم هوا رو به تاریکی‌ست و روی انگشت راستم احساس سوزش قابل صر‌ف‌نظر کردنی دارم» آقای پاریزین سپس میز گردی که پشتش نشسته‌بود را با دو دست به سمت خودش کشید بطوری‌که لبه‌ی میز جایی پایین‌تر از قفسه‌ی سینه‌اش را لمس کرد و در همان حال از پنجره‌ نگاهی به بیرون انداخت. خانه‌ی آقای پاریزین در طبقه‌ی اول قرار داشت و به همین دلیل برخلاف گفته‌ی خانم بغیبو آن‌قدرها هم آفتاب‌گیر نبود. شاید روزی به اندازه‌ی پنجاه دقیقه یا کمتر. آن‌طرف خیابان مردی با کت قهوه‌ای و شال‌گردن مشکی وارد کتاب‌فروشی کوییلومبو شد. آقای پاریزین صدای زنگ پشت در را شنید. یا شاید تصور کرد که شنیده. نگاهی به تابلوی قرمز رنگ بالای کتاب‌فروشی انداخت. «باز - از دوشنبه تا شنبه از ساعت ۱۳ تا ۲۰». آقای پاریزین با پشت انگشت شست دست راست که خودنویس مشکی‌ای را حمل می‌کرد سه‌بار چانه‌اش را از راست به چپ خاراند و دوباره نگاهش را به روی دفترچه‌ی چرمی برگرداند.

«خانم امرالد عزیز، آیا به‌خاطر دارید که یک‌ بار از من سوال کردید که کتاب‌فروشی روبروی خانه چرا همچو ساعات کاری عجیبی دارد و من جوابی برای شما نداشتم؟ حقیقت این است که از آن روز به بعد هربار از جلویش رد می‌شوم و احتمالا دستی برای مغازه‌دارِ جدیدش که که متاسفانه اسمش را نمی‌دانم تکان می‌دهم، یاد شما می‌افتم. حقیقت دیگر این است که من هرگز با خودم تصور نکرده‌بودم که یک بازه‌ی زمانی در طول روز برای کار خاصی عجیب باشد اما آن‌طور که شما اشاره کردید که ساعت سیزده نمی‌تواند وقت درستی برای باز کردن مغازه باشد امر برایم مسجل شد که حتما به اندازه‌ی کافی در مورد ساعت‌های روز مداقه نکرده‌ام. امیدوارم حمل بر بی‌ادبی من نگذارید اما خانم امرالد عزیز، من هنوز هم تصور می‌کنم که آدم‌ها امکان انجام کارهای عجیب را ندارند. یا لااقل آن‌چه ما عجیب می‌پنداریم وجود خارجی ندارد. این است که برای مثال برای من این‌که یک آدمی دلش بخواهد کارش را یک بعدازظهر شروع کند هیچ چیز عجیبی ندارد». آقای پاریزین برای لحظه‌ای دست از نوشتن کشید و با ناخن انگشت شست پای راستش پشت ساق پای چپش را از زیر میز خاراند و انگار که بخواهد چیزی را از بینی‌اش خارج کند دوبار پشت‌سر هم با صدای بلند نفسش را از بینی بیرون داد. «با تمام این احوال خانم امرالد عزیز، ممکن نیست مکالمه‌ی چهل و شش دقیقه‌ایِ آن شب‌مان را فراموش کنم که البته در نهایت هم منجر به ناراحتی ضمنی شما شد. البته شما هیچ‌وقت قبول نکردید که من موجبات ازردگی شما را فراهم‌کرده‌بودم اما آن شب هفده دقیقه زودتر از شش شب قبلش به سمت اتاق‌تان رفتید که برای من غیرمعمول بود. البته هنوز لبخند زیبای‌تان را وقت بلند شدن از روی صندلی چرمی به خاطر دارم و جمله‌ای که قبل از ترک کردن هال به زبان آوردید. --دیگر وقت خواب است آقای پاریزین--»

آقای پاریزین لبخند محوی زد و دفترچه را بست.

دوشنبه

بدخلق از خواب بیدار شدم. ۳۶ ساعت و به روایتی ۴۰ ساعت در طول آخر هفته بدون خوابیدن بدوبدو کردم و وقتی اطمینان حاصل شد که تلاش بی‌وقفه‌ همه‌اش بر عبث بوده خوابیدم. خوابم برد. با حالی ناخوب. با همان و دقیقا همان حال صبح از خواب بیدار شدم. تلاشم را کردم که توی آینه لبخند بزنم. زدم هم. اما نتیجه‌ای حاصل نشد. ادکولن مورد علاقه‌ی جدیدم را زدم، موهایم حتی بدون استعمال ژلْ خوشان بالا ایستاده‌بودند، چند لاخ موی سفیدِ تازه‌ی ریش‌ها زیر نور پنج چراغ تنگستنِ بالای آینه بیش از هروقتی عیان بودند. حاشا و کلا اما که هیچ‌کدام هیچ توفیری در تلخی‌ام نکرد.  تصمیم گرفتم که فرمال سر کار نروم. پولوی مشکی و لباس پاییزه‌ی آبی را پوشیدم. خیر. پوستم این‌جا تندتند خشک می‌شود. کرم خوش‌بوی نمی‌دانم چی‌چی‌وینا را مالیدم به سر و رو و دست‌ها و گردن و الخ. بوی خوش زد زیر دماغم. هیـــچ. حتی دامبولی‌در‌مانی‌ای که توی هشت ماه گذشته توی نشاندن لبخند به لبم موفق بوده امروز هیچْ کار نکرد. ساسی‌ای که دیگر مانکن نیست آهنگش را تمام کرد و حتی شنیدن «چه‌پسری چه‌پسری» حالم را خوب نکرد. بعد البته کافی ِ تیم‌هورتون را خالی کردم روی دستم. داغ و سوزاننده. مستقیم روی جای بریدگیِ دوسانتی‌منتری دو روز پیشش. دستکش نخی دستم بود و توی آن حالت بدون تعادل فقط توانستم نگاه کنم که نخ‌ها قهوه را مکیدند تو و بعد قطعا قهوه نشست به پوستم و من فقط نگاه کردم. بعد البته با دندان‌های نیش سعی کردم کمی دستکش را از پوست جدا کنم که خب فرقی توی کلیت ماجرا نکرد.

هوا به‌شدت خوب است. حالش و قیافه‌اش البته. وگرنه که این باد و چرخ‌زدن برگ‌های بهاری اسمش نباید خوب باشد. بگذریم اقا بگذریم. امروز را بدخلقم. خلاص.

آقای پاریزین و خانم امرالد | پنجم

آقای پاریزین در حالی‌که با دقت دستگیره‌ی در را با دست راست نگه‌داشته‌بود با دست چپ، قفل اول و سپس قفل دوم و بعد از آن زنجیرِ در را باز کرد. هنوز صدای برخورد جسم احتمالاً فلزی به در می‌آمد که همین باعث نگرانیِ اقای پاریزین از زخمی شدن دربِ چوبیِ به‌تازگی روغن‌خورده‌ی خانه‌اش می‌شد.

پشت در خانمی با موهای یک‌دست سفیدِ بسیار کوتاه و چشم‌های کبود ایستاده‌بود.  کلید سبزرنگی که به یقین منبع صدای هولناک ضربه‌زدن به‌ در بود، به‌دست داشت و مستقیم توی چشم‌های آقای پاریزین زل زده‌بود.

«خانم بَغیبو، روزتون بخیر!» خانم بَغیبو بدون توجه به چیزی که آقای پاریزین گفته‌بود در حالی‌که با چانه به جایی پشت سر آقای پاریزین اشاره می‌کرد گفت «همیشه به این نورگیر هال شما غبطه‌ خورده‌ام». آقای پاریزین بدون آن‌که دستش را از دستگیره‌ی در رها کند به عقب برگشت و بعد با لبخند به خانم بَغیبو رو کرد که «بله و البته می‌دانید که هرزمانی که میل داشته‌باشید در خانه و هالِ نورگیر من به روی شما باز است». خانم بَغیبو باز هم وقعی به جواب آقای پاریزین نگذاشت و این‌بار در حالی‌که کلید سبزرنگ را داخل جیب لباسِ شرابی‌رنگ ِ جلوباز ِ پاییزه‌ای که به تن داشت می‌گذاشت و دوباره مستقیم توی چشم‌های اقای پاریزین نگاه می‌کرد گفت «شوفاژ خانه‌ی شما گرم است آقای پاریزین؟ این نوامبر لعنتی و باران‌هایش!» آقای پاریزین در حالی‌که چشم‌هایش را کمی تنگ کرده‌بود با تردید گفت «حقیقت این است که نمی‌دانم اما من احساس سرمای خاصی نکرده‌ام». خانم بغیبو با سردی آشکاری دوباره به سمت نورگیر ِ پشت سر آقای پاریزین اشاره‌کرد و گفت «بله حق هم دارید.» سپس مکث معناداری کرد و ادامه داد که «می‌خواستم قبل از کوبیدن در خانه‌ی آقای کامران‌لو مطمئن شوم که تنها کسی که باز توی این ساختمان مشکلی دارد و هیچ‌کس هم عین خیالش نیست خودم هستم...ممنونم آقای پاریزین. روزتان خوش.»

آقای پاریزین در را پشت سر خانم بغیبو با دو دست به آهستگی بست و بعد از انداختن زنجیر در به سمت نورگیر برگشت.

آقای پاریزین و خانم امرالد | چهارم

«خانم امرالد عزیز، حالا که این سطور را برای شما می‌نویسم هوای پاریس ابری‌ و کف خیابان‌ها از باران دیشب خیس است. امروز ماه نوامبر در حالی شروع شد که اداره‌ی هواشناسی برای دو هفته‌ی اول مقدار معتنابهی باران پیش‌بینی کرده». 

آقای پاریزین سپس سرش را از روی دفتر چرمی بلند کرد و از گوشه‌ی پنجره به مردی که با پالتوی مشکی بلندی از آ‌ن‌طرف خیابان عبور می‌کرد خیره ماند. «تصمیم گرفته‌ام با اجازه‌تان تا وقتی دوباره دیدار شما میسر می‌شود روزهایم را توی همین دفترچه که به گمانم خودتان برایم فرستاده‌اید مرقوم کنم. هرچند احتمال بسیار کمی برای قدم‌زدن درکنار شما در خیابان‌های مادرید قائلم و اگرچه امکان خوانده‌شدن این سطور توسط شما نزدیک به صفر است...» و باز مرد پالتوپوش که این‌بار در جهت مخالف و با باگتی در دست حرکت می‌کرد چندلحظه‌ای آقای پاریزین را به فکر فرو برد. «...علی ای حال نوشتن این‌ خطوط حسی از نزدیکی به شما را در من زنده می‌کند» آقای پاریزین سپس دفترچه را با دقت بست و در حالی‌که انگار با هردودست قصد مخفی کردنش روی میز را داشت به فکری عمیق فرورفت. 

درست سه دقیقه بعد، آقای پاریزین با صدای برخورد ممتد جسمی احتمالاً فلزی و نوک‌تیز به درب آپارتمانش از فکر خانم امرالد بیرون آمد و طبق عادت همیشگی از کمر به سمت در برگشت.

آقای پاریزین و خانم امرالد | سوم

یک ساعت بعد، درست کنارِ در ورودیِ خانه، آقای پاریزین، ایستاده، بی‌آن‌که بارانی‌اش را درآورده باشد، خیره مانده‌بود به عکسی که یک ساعت قبلش لای دفترچه‌ی مشکی رنگ پیدا کرده بود. عکسی از یک صندلیِ نقره‌ای که پشت به دیواری قرار داشت که روی‌اش آیینه‌ای احتمالاً قدی نصب شده‌بود. بخشی از صندلی توی آینه دیده می‌شد و نور زرد ملایمی از بالا به صندلی و سرامیک‌های کف می‌تابید. 

همانطور خیره به عکسْ بارانی‌اش را درآورد و وارد آشپزخانه شد. روی صندلی ِ لهستانی ِ کنارِ یخچال ِ قهوه‌ای‌رنگ نشست و بعد از این‌که پای راستش را روی پای چپ انداخت، همانطور خیره به جایی بالای عکس، انگار که چیز بسیار مهمی فکرش را مشغول کرده‌باشد، با خودش زمزمه کرد، «این همان صندلی‌ای نیست که پشت به پنجره گذاشته‌بودید خانم ِ امرالد؟...اما آن که صندلی نبود، یادم هست حرفی از مبل ِ راحتی زده‌بودید» و عکس را پایین آورد. دست ِ چپ ِ آقای پاریزین که عکس را گرفته بود حالا روی زانوی راست جاخوش کرده‌بود و آقای پاریزین هم‌چنان غرق در فکر، به کاشی ِ ترک‌خورده‌ی سبزرنگِ روی دیوار ِ روبروی‌اش خیره مانده‌بود.

آقای پاریزین و خانم امرالد | دوم

درست يك ماه بعد از برخورد سخت انگشت كوچك پاى چپِ آقاى پاريزين به پايه‌ى چاى‌خورى، در يك روز بارانى، اتفاق عجيبى افتاد.

آقاى پاريزين كه با چشمانی نیمه‌جمع از بالاى پاكت ِهديه‌ى بیست و پنج در بیست سانتی‌متریِ خانم امرالد به مشترى‌هاى كافه‌ بودغيَغْ، كافه‌اى كه يكشنبه‌ها عصرش را آن‌جا مى‌گذراند، خيره شده‌بود، با خودش فكر كرد شايد لازم باشد قبل از سفر به مادريد، دفترچه‌اى تهيه كند تا بعد از هربار ديدنِ خانمِ امرالد از دور، احوالاتش را توى آن بنويسد. همان‌طور كه توى ذهنش تصويرى از يك دفترْ با جلد مشكى و ورق‌هاى كاهى ضخيم با خط‌كشى ِ خاكسترى را مرور مى‌كرد، دستى از پشت دوبار با دقت و آرامش به شانه‌ى راستش، جايى روى استخوان ترقوه ضربه زد.

آقاى پاريزين كه رشته‌ى افكارش پاره شده‌بود، بدنش را همان‌طور که صاف و بدون قوز روی صندلی نشسته‌بود از کمر به سمت عقب چرخاند تا چهره‌ى فردى كه با او كار داشت را ببيند. متاسفانه اما نه تنها كسى آنجا نبود بل همان لحظه صداىِ بسته شدن ِ لولاىِ نيمه‌زنگ‌زده‌ى در ِ كافه را شنيد و شبحى از مردى به تمامى سياه‌پوش با دست‌هايى توى جيب‌هاى پالتو و چانه‌اى كه توى يقه‌ى پالتو فرورفته‌بود را ديد. این تمام ماجرا نبود. چند ثانيه بعدتر در کمال تعجب دفترى سياه‌رنگ، عين همانى كه چند دقيقه قبل توى ذهنش مرور كرده‌بود، روى ميز نظرش را جلب كرد. دفترچه نو بود و نشانه‌اى زرشكى‌رنگ از بينِ كاغذهايش بيرون مانده‌بود.

آقای پاریزین عادت به سورپریز شدن نداشت. درواقع حتی دوست هم نداشت که چیزی توی دنیا برخلاف عادت معهود و همیشگی اتفاق بیا‌فتد. به همین دلیل هم بود که بیست و سه دقیقه‌ی تمام طول کشید تا دفترچه‌ی مشکی‌رنگ را، آن هم با کلی شک و تردید از روی میز بردارد و صفحه‌ای را که نشانه‌ی زرشکی‌رنگ به آن اشاره می‌کرد باز کند.

آقای پاریزین و خانم امرالد | یکم

يك روز كه آقاى پاريزين، باگت‌به‌دست و خندان، راس ساعت شش و بيست دقيقه‌ى عصر كليد را در قفل خانه‌ى اجاره‌اى ِ كوچكش در خیابان وُلتر چرخاند، فكرى به ذهنش رسيد. بايد وسايلش را جمع مى‌كرد و مهياى سفرى به مادريد مى‌شد. آن‌‌جا مى‌توانست يك‌بار ديگر خانم ِ امرالد را از دور ببيند و بعد از آن ديگر هربار كه پاهايش را روى كاناپه‌ى مستعملش در گوشه‌ی نورگیر هال دراز مى‌كرد، چيزى براى فكركردن و لبخندزدن داشت.

نيم‌ساعت بعد اما انگشت كوچكِ پاى چپش چنان با شدت به پايه‌ى چاى‌خورىِ چهل‌و‌پنج سانتىِ كنارِ تلويزيون خورد كه با خودش فكر كرد شايد بتواند يك ماهِ ديگر را هم بدون تصويرِ خانمِ امرالد روى كاناپه سركند. بنابراين لنگ‌لنگان به آشپزخانه برگشت و بعد از آن‌كه از پنجره نگاه كشدارى به سنگ‌فرش خیابان انداخت، گيلاس ِ کبغنیِ سه‌ساله و پيش‌‌دستى ِ باگت و پنير را با وسواس روی سینی آبیِ پایه‌داری گذاشت که دوازده سال پیش آقای کامران‌لو به‌جهت خانه‌مبارکی برایش آورده‌بود و بعد نفس عمیق و بلندی از توی دماغ کشید.