فیسبوک هر روز اشاره میکرد که پنج سال پیش این شدهبود و چهار سال پیش این را گفتهبودی و پارسال فلانی فلان چیز را برایت نوشتهبود. خاموشش کردم. بعد نوبت مموریهای اپلفوتوز بود. با یک رنگ و لعاب و تایملاینی که آدم تا گریه نمیکرد حق مطلب ادا نمیشد. حالا؟ گوگل فوتوز. هر روز و دقیقن هر روز اشاره میکند که به یاد آر. ریدیسکاور دیس دی. از یک «تکگای» طبعن انتظار نمیرود که دلش بخواهد یک شماره تلفنی بود که میشد بهش زنگ زد و گفت که برادر، خواهر، گوگل جان، جاینت کانتنت منجمنت جهان، من از زمان ِ زیبا شدنم گذشتهاست. من دیگر به یاد که نمیخواهم بیاورم هیچ، از یاد بردن همانها که جایی توی مغزم پرکرده هم برایم مسالهای نباید باشد. اپل ِ عزیز، مموریهای پرزرق و برق برای از ما بهتران است جانم. آنها که رسیدهاند. آنها که شدهاند. آنها که شب را بیدغدغهی خداحافظی ِ فردا چشم به هم گذاشتهاند. نه من. نه ما. ما؟ ما نهایتن خوردن کافی ِ بدمزه روی سنگ توالتی که با دستمال کاغذی پوشاندهایم و بالا کشیدن آب بینیمان از دیدن عزیزترین دستخط دنیا از یک میلیارد سالنوری آنورتر. ما رها کردن. ما هیچ. دست بردارید جان عزیزانتان. دست بردارید.
Five hundred days of summer
روز آخر پیرمرد بود. جمعهای که گذشت. تا همان روز هیچ به چشمم پیر نیامدهبود. آن روز اما پیر بود. پیر و خسته. چشمهایش تیز نبودند و سَری که هر روز تیغزده دیدهبودم موی دوسهروزهای داشت. سفید و طلایی. روبرویش نشستهبودم و توی چشمهایش نگاه میکردم. آدمی که تا یک هفته پیشش دستنیافتنی بود حالا آنجا نشستهبود. دقیقن روبروی من با یک تیشرت گلوگشاد شرکتی و یک شلوار لی که به تنش زار میزد. آیواچش به مچش نبود و زیر چشمهایش گود رفتهبود. برایش از هشتادوهشت گفتم. وسط مزخرفاتی که رئیس بزرگ به واسطهی رئیس بزرگ بودنش داشت میگفت نگاه معناداری به من کرد و نفس عمیقی کشید. گفتمش که دو سال پیش وقتی تازه آمدهبود و من یکی دو ثانیهای طول میکشید هنوز برایم که لهجهاش را پردازش کنم فکر نمیکردم که اینهمه آدم جالبی باشد و او در جواب گفتهبود علاقهام به زبانها ستودنیست. لبخندم شدهبود. برمیگشت به کشورش. همان شب. بلند که شدیم فهمید قلاب آخر کمربند را جاانداخته. سعی کرد با دست بپوشاندش، بیفایده بود. برای عکس دستهجمعی که کنار هم ایستادیم معذب بود. به بهانهی کوتاهبودن و دیدهنشدن آمدم جلوتر و کمی خم شدم. توی عکس لبخند میزد.
آخرهفته را، هر دو روزش را توی سینما فیلم دیدم. لاوینگ وینسنت و هاندرد دیز آو سامر. دومی طنز خوبی داشت. آدمها میخندیدند. من هم. بعد متوجه شدم آنها که با کسی آمدهاند، بیشتر میخندند. انگار که بخواهند با خندهشان چیزی به آدمشان بگویند مثلن. شاید هم چیز دیگری بود. سالن کوچک بود و من سومین نفر رسیدهبودم. تمام زوجها و گروهها از جلوی چشمم رژه رفتهبودند تا بنشینند سر جایشان. میخندیدند و من هی با خودم فکر میکردم که اگر کسی کنار من بود آیا من هم بیشتر خندهام میگرفت؟ اگر دست کسی توی دستم بود دلم میخواست که دو تا آبجو بخورم جای یکی؟ جوابی نداشتم.
بعد از سینما غذای چینی خوردم. موقع پرداخت، پولها از کیفم ریختند روی زمین. جمعشان کردم و سینی غذا را برداشتم. کسی که پشت دخل بود از اینکه بدون اشاره به عکس غذا سفارش دادهبودم نگاه عجیبی بهم کردهبود. از چین آمدهبود. وقتی قبل از اینکه با ملاقهی بزرگش برایم سوپ بریزد، دستش را توی هوا به شکل هورتکشیدن تکان دادهبود و داد زدهبود «سوپ؟»، همانجا فهمیدهبودم که از چین آمده. صورت سوختهای داشت و دور چشمهایش پر از چروک بود. معنی نگاهش را نفهمیدهبودم. سینی را برداشتهبودم و جایی توی فودکورت درندشت دابیگات پیدا کردهبودم و نشستهبودم به خوردن. پنج دقیقه بعد آمد بالاسرم و به چینی چیزی گفت و سرش را به راست و چپ تکان داد. شانهام را بالا انداختم و چشمهایم را درشت کردم که یعنی نمیفهمم. رو کرد به میز کناری و چیزی گفت. مرد به سمت من خم شد و پرسید که آیا پنجاه دلار گم نکردهام؟ کیف پولم را درآوردم و گفتم چرا. پنجاه دلاری را گذاشت روی میز و رفت.
امروز کارتهای جدید را دادند. اینجا بهش میگویند پَس. عین همان قبلیست با فونت جدید شرکتی. فونت استاندارد گلوبالمان. فونت قشنگی نیست آنقدر. از قبلی اما به مراتب بهتر است. ساعت نُه تا ده نوبت تیم ما بود. توی صف ایستادم و نگاه کردم به صورتهای خندان کارمندان دیگر. از کارتهولدرهای جدید ِ چرمی به هیجان آمدهبودند. دایرکتور اسکاتلندیای که لهجهی آمریکایی دارد و توی تمام پرزنتیشنها همان اول اعلام میکند که چهارده سال توی سیلیکونولی بوده هم خیرهماندهبود به بالا و پایین پریدنهایشان. سرم را گرداندم. آفتاب خوبی افتادهبود روی لبهی فلزی پنجره. از آنها که دلت بخواهد جفت دستها را دراز کنی رویش و گرما از ساعدها بدود به جان آدم. آن پشت، از پس شیشهی جابجا لکدار، مارینابیسندز دیدهمیشد. اسمم را صدا زدند. با لبخند جلو رفتم و کاغذی که اسمم بالایش بود را امضا کردم.
ساعت یک جلسه داشتیم. نهار نخوردهبودم. از بس نگران ارائهمان بودم وقت نشدهبود. تا سهی بعد از ظهر طول کشید و وقتی از آن سر شهر، چسبیده به چانگی، برمیگشتیم به سمت شمارهی شانزده ِ رفلزکی با خودم فکرکردم که چند بار دیگر این مسیر را بروم و بیایم تا آخرینش باشد دیگر. جوابی نداشتم. سر شدهام. منتظر چیز خاصی نیستم. بیحال و رمق جواب ایمیلهایشان را میدهم. سپردهام به خودشان. هرچیزی زمانی دارد. هر چیزی تا یک وقتی قرار است ذوق داشتهباشد. بعدش نه. بعدش مشمول گذر زمان میشود. بعدش دیگر اتفاق نیست. بعدش دیگر هیچی نیست.
آخرهفته را، هر دو روزش را توی سینما فیلم دیدم. لاوینگ وینسنت و هاندرد دیز آو سامر. دومی طنز خوبی داشت. آدمها میخندیدند. من هم. بعد متوجه شدم آنها که با کسی آمدهاند، بیشتر میخندند. انگار که بخواهند با خندهشان چیزی به آدمشان بگویند مثلن. شاید هم چیز دیگری بود. سالن کوچک بود و من سومین نفر رسیدهبودم. تمام زوجها و گروهها از جلوی چشمم رژه رفتهبودند تا بنشینند سر جایشان. میخندیدند و من هی با خودم فکر میکردم که اگر کسی کنار من بود آیا من هم بیشتر خندهام میگرفت؟ اگر دست کسی توی دستم بود دلم میخواست که دو تا آبجو بخورم جای یکی؟ جوابی نداشتم.
بعد از سینما غذای چینی خوردم. موقع پرداخت، پولها از کیفم ریختند روی زمین. جمعشان کردم و سینی غذا را برداشتم. کسی که پشت دخل بود از اینکه بدون اشاره به عکس غذا سفارش دادهبودم نگاه عجیبی بهم کردهبود. از چین آمدهبود. وقتی قبل از اینکه با ملاقهی بزرگش برایم سوپ بریزد، دستش را توی هوا به شکل هورتکشیدن تکان دادهبود و داد زدهبود «سوپ؟»، همانجا فهمیدهبودم که از چین آمده. صورت سوختهای داشت و دور چشمهایش پر از چروک بود. معنی نگاهش را نفهمیدهبودم. سینی را برداشتهبودم و جایی توی فودکورت درندشت دابیگات پیدا کردهبودم و نشستهبودم به خوردن. پنج دقیقه بعد آمد بالاسرم و به چینی چیزی گفت و سرش را به راست و چپ تکان داد. شانهام را بالا انداختم و چشمهایم را درشت کردم که یعنی نمیفهمم. رو کرد به میز کناری و چیزی گفت. مرد به سمت من خم شد و پرسید که آیا پنجاه دلار گم نکردهام؟ کیف پولم را درآوردم و گفتم چرا. پنجاه دلاری را گذاشت روی میز و رفت.
امروز کارتهای جدید را دادند. اینجا بهش میگویند پَس. عین همان قبلیست با فونت جدید شرکتی. فونت استاندارد گلوبالمان. فونت قشنگی نیست آنقدر. از قبلی اما به مراتب بهتر است. ساعت نُه تا ده نوبت تیم ما بود. توی صف ایستادم و نگاه کردم به صورتهای خندان کارمندان دیگر. از کارتهولدرهای جدید ِ چرمی به هیجان آمدهبودند. دایرکتور اسکاتلندیای که لهجهی آمریکایی دارد و توی تمام پرزنتیشنها همان اول اعلام میکند که چهارده سال توی سیلیکونولی بوده هم خیرهماندهبود به بالا و پایین پریدنهایشان. سرم را گرداندم. آفتاب خوبی افتادهبود روی لبهی فلزی پنجره. از آنها که دلت بخواهد جفت دستها را دراز کنی رویش و گرما از ساعدها بدود به جان آدم. آن پشت، از پس شیشهی جابجا لکدار، مارینابیسندز دیدهمیشد. اسمم را صدا زدند. با لبخند جلو رفتم و کاغذی که اسمم بالایش بود را امضا کردم.
ساعت یک جلسه داشتیم. نهار نخوردهبودم. از بس نگران ارائهمان بودم وقت نشدهبود. تا سهی بعد از ظهر طول کشید و وقتی از آن سر شهر، چسبیده به چانگی، برمیگشتیم به سمت شمارهی شانزده ِ رفلزکی با خودم فکرکردم که چند بار دیگر این مسیر را بروم و بیایم تا آخرینش باشد دیگر. جوابی نداشتم. سر شدهام. منتظر چیز خاصی نیستم. بیحال و رمق جواب ایمیلهایشان را میدهم. سپردهام به خودشان. هرچیزی زمانی دارد. هر چیزی تا یک وقتی قرار است ذوق داشتهباشد. بعدش نه. بعدش مشمول گذر زمان میشود. بعدش دیگر اتفاق نیست. بعدش دیگر هیچی نیست.
۳
هدفونش را با همان دستی که سیگار تویش بود برداشتهبود و نگاه کردهبود توی صورتم. با لبخند گشادی گفتهبود «Bonjour». فکر کردهبودم که تو چه میدانی دختر. پرسیدهبود که کجا نهارم را میخورم. کتاب توی دستم را محکمتر چنگزدهبودم که «فلانجا». جیغ کوتاهی زدهبود که «من هم» و با هم برویم. آرزو کردهبودم که چهارراه بعدی را برای گذشتن از خیابان انتخاب کردهبودم.
*
وقت بیرون رفتن یکدفعه برگشتهبود و نگاه کردهبود به منی که پشتسرش همانطور ایستاده خیرهماندهبودم به موکتهای کف دفتر. سرم را بلند کردهبودم که «چیز دیگری هم هست؟» و دفتر بزرگ ِ کارمندیام را بلند کردهبودم که نوت بردارم. لبخندی زدهبود که «نه، فقط ممنون که اینهمه کار را توی این زمان محدود انجام دادی». یک ساعت و نیم بعدش از فرودگاه چانگی اسمس دادهبود که «باز هم ممنون». فکر کردهبودم که تو چه میدانی مرد.
*
ترانزیت توی فرودگاه هنگکنگ بود. هنوز بدون ویزا ممکن بود. پرواز اول ِ از شانگهای شبیه مینیبوسهای آذری، تهرانسر بود. قبل از پرواز دوم چهل و پنج دقیقه توی صف بوردینگ معطل ماندهبودیم. لهجهی تگزاسی متفرعنی داشت. «I worked in those ranches for 5 years». نگاهم به موکتهای خاکستری زیر پایم بود. «They used to pay me in beers». کولهی آدیداس را روی دوشم جابجا کردهبودم و چنگ زدهبودم به بطری آبمعدنیای که قبل از خداحافظی جاکردهبود توی جیب کنار کیف. «But then I stopped drinking». برگشتهبودم که بدون دیدن صورتش از دنیا نروم.
*
وقت بیرون رفتن یکدفعه برگشتهبود و نگاه کردهبود به منی که پشتسرش همانطور ایستاده خیرهماندهبودم به موکتهای کف دفتر. سرم را بلند کردهبودم که «چیز دیگری هم هست؟» و دفتر بزرگ ِ کارمندیام را بلند کردهبودم که نوت بردارم. لبخندی زدهبود که «نه، فقط ممنون که اینهمه کار را توی این زمان محدود انجام دادی». یک ساعت و نیم بعدش از فرودگاه چانگی اسمس دادهبود که «باز هم ممنون». فکر کردهبودم که تو چه میدانی مرد.
*
ترانزیت توی فرودگاه هنگکنگ بود. هنوز بدون ویزا ممکن بود. پرواز اول ِ از شانگهای شبیه مینیبوسهای آذری، تهرانسر بود. قبل از پرواز دوم چهل و پنج دقیقه توی صف بوردینگ معطل ماندهبودیم. لهجهی تگزاسی متفرعنی داشت. «I worked in those ranches for 5 years». نگاهم به موکتهای خاکستری زیر پایم بود. «They used to pay me in beers». کولهی آدیداس را روی دوشم جابجا کردهبودم و چنگ زدهبودم به بطری آبمعدنیای که قبل از خداحافظی جاکردهبود توی جیب کنار کیف. «But then I stopped drinking». برگشتهبودم که بدون دیدن صورتش از دنیا نروم.
Pieta
اینجا داستان فیلمی که همنام این پست است لو میرود.
خشم واقعیترین موجودیت دنیاست. قابل لمسترین و احتمالن شانهبهشانهی عشق، غیرقابلدواترین حالت انسان. آن شعله که زبانه میکشد بیچونوچرا، خاموشکردنی نیست. منظورْ خشم از رانندهی تاکسی یا آدمهای بیادبِ توی صف نانوایی نیست. جایی درونیتر. یک جایی در اعماق. خیلی پایین. آنقدر عمیق که حاضر شویم جانمان را بدهیم و بی که قبل از مرگمان هم چیزی از خشم فروکش کند، آن حسِ وصفناپذیرِ کثافت را به آدمی که بهمان تحمیلش کردهبوده بچشانیم*.
*
هر ده قدم پایم را محکم به زمین میکوبیدم. دست خودم نبود. انگار که دردْ چارهاش باشد. بود هم. برای کسری از لحظه. بعد دوباره همان کاسه و همان آش. گاهی آه بلند و کشیدهای که لااقل مغز دستبردارد که آن هم فایده نه. گرفتن سر در میان دستها هم نتیجهی رضایتبخشی نداشت. ندارد. گذشت. طولانی. باز به هم رسیدیم. موقعیت؟ یکسان. آن آدم؟ انگار که هیچ. تو بگو چیزی بین ما نبوده. کوچکترین اشارهای حتی. نتیجه؟ برعکس. مثبت و بدون مشکل. من؟ ماهها با خشم پا کوبیدهبودم و ناخن شست را به گوشهی انگشت حلقه فشار دادهبودم که آن آتش بخوابد، که نخوابیدهبود هم.
*
از من میخواهد که ازش عصبانی نباشم. با التماس. اینبار خشم درونی شده. اینبار خشم متوجه شخص خودم است بیشتر. طبیعی هم هست. آدم با خودش فکر میکند که اینها بصورت غایی مسئولش خودت هستی. اینکه کسی اجازه بدهد به خودش که فلان کند یا بهمان را بگوید این معنیاش چیست؟ بهغیر از اینکه خودمان گند زدهایم؟ میپرسمش که اگر بچهای از گروه سنی الف سرش داد بزند عصبانی میشود؟ میگوید نه «قربان». نگاهش میکنم و با لبخند توی دلم میگویم پس من چرا از توی جاکش «هم» عصبانیام؟
*
فرزانه هم. تا سالها تصورم این بود که تقصیر خودش بوده. وقتی رفت تا ماهها به آن خشمی که بعد از دو شات الکل روی گونههایش میلغزید فکر میکردم. دلم ریش میشد. بغض میکردم. یاد موهای خرماییاش میافتادم و با خودم فکر میکردم که تمام آن مدت، ده سال از زندگیحرفهایاش را ازش گرفتهبودند و ما آدمها معتقد بودیم که تقصیر خودش بوده. هنوز توی خوابهایم، به غیر از بار اول حرفی نزده. هربار میبینمش و میدانم که دیگر نیست و هربار با گریه از خواب میپرم.
*
باز. باز نوبت پا کوبیدن و سیگار دود کردن شده. باز تصور میکنم که تقصیر خودم است. نهایت درد اما آنجاست که تا وقتی پایبندانهبهاصول، درست بودنِ سیاسانه را به درست بودنِ حقیقی ترجیح نمیدهیم نوبت پاکوبیدنمان تمام نمیشود، نمیگذرد.
خشم واقعیترین موجودیت دنیاست. قابل لمسترین و احتمالن شانهبهشانهی عشق، غیرقابلدواترین حالت انسان. آن شعله که زبانه میکشد بیچونوچرا، خاموشکردنی نیست. منظورْ خشم از رانندهی تاکسی یا آدمهای بیادبِ توی صف نانوایی نیست. جایی درونیتر. یک جایی در اعماق. خیلی پایین. آنقدر عمیق که حاضر شویم جانمان را بدهیم و بی که قبل از مرگمان هم چیزی از خشم فروکش کند، آن حسِ وصفناپذیرِ کثافت را به آدمی که بهمان تحمیلش کردهبوده بچشانیم*.
*
هر ده قدم پایم را محکم به زمین میکوبیدم. دست خودم نبود. انگار که دردْ چارهاش باشد. بود هم. برای کسری از لحظه. بعد دوباره همان کاسه و همان آش. گاهی آه بلند و کشیدهای که لااقل مغز دستبردارد که آن هم فایده نه. گرفتن سر در میان دستها هم نتیجهی رضایتبخشی نداشت. ندارد. گذشت. طولانی. باز به هم رسیدیم. موقعیت؟ یکسان. آن آدم؟ انگار که هیچ. تو بگو چیزی بین ما نبوده. کوچکترین اشارهای حتی. نتیجه؟ برعکس. مثبت و بدون مشکل. من؟ ماهها با خشم پا کوبیدهبودم و ناخن شست را به گوشهی انگشت حلقه فشار دادهبودم که آن آتش بخوابد، که نخوابیدهبود هم.
*
از من میخواهد که ازش عصبانی نباشم. با التماس. اینبار خشم درونی شده. اینبار خشم متوجه شخص خودم است بیشتر. طبیعی هم هست. آدم با خودش فکر میکند که اینها بصورت غایی مسئولش خودت هستی. اینکه کسی اجازه بدهد به خودش که فلان کند یا بهمان را بگوید این معنیاش چیست؟ بهغیر از اینکه خودمان گند زدهایم؟ میپرسمش که اگر بچهای از گروه سنی الف سرش داد بزند عصبانی میشود؟ میگوید نه «قربان». نگاهش میکنم و با لبخند توی دلم میگویم پس من چرا از توی جاکش «هم» عصبانیام؟
*
فرزانه هم. تا سالها تصورم این بود که تقصیر خودش بوده. وقتی رفت تا ماهها به آن خشمی که بعد از دو شات الکل روی گونههایش میلغزید فکر میکردم. دلم ریش میشد. بغض میکردم. یاد موهای خرماییاش میافتادم و با خودم فکر میکردم که تمام آن مدت، ده سال از زندگیحرفهایاش را ازش گرفتهبودند و ما آدمها معتقد بودیم که تقصیر خودش بوده. هنوز توی خوابهایم، به غیر از بار اول حرفی نزده. هربار میبینمش و میدانم که دیگر نیست و هربار با گریه از خواب میپرم.
*
باز. باز نوبت پا کوبیدن و سیگار دود کردن شده. باز تصور میکنم که تقصیر خودم است. نهایت درد اما آنجاست که تا وقتی پایبندانهبهاصول، درست بودنِ سیاسانه را به درست بودنِ حقیقی ترجیح نمیدهیم نوبت پاکوبیدنمان تمام نمیشود، نمیگذرد.
بیادب است. بیادب و فرومایه. متاسفانه نمیداند
هم که من اگر دهانم را باز کنم خیلی برایش بد میشود. دارد میرود البته. تنها کسی
هم که مراتب بیشعوریاش را بهش اطلاع داده من بودهام. چندین بار. هربار
بلافاصله کامش خشک شده و موقع حرف زدن صدای تقتق درآورده. هربار خجالت میکشد
اما دیگر آن «فعلِ کثافتِ با بیادبی جلوی دیگران با آدم حرف زدن» را انجام داده و
هیچ گه خاصی از دستش برنمیآید که در جبرانش بکند. یک بار بلند شدم و جلسه را ترک
کردم. در را هم در کمال تعجب خودم و بقیه کوبیدم. هم آدمهای آنور در (بعدن) و هم
آدمهای اینطرف در با چشمهای گرد نگاهم کردند. نشستم پشت میز و نفس عمیقی کشیدم.
حقیقت مشمئزکننده اما این است که کار کورپوریت (سرجدتان بروید فارسیاش را پیدا
کنید به من هم بگویید) همین است. تا وقتی کارمندی و تا وقتی همکارهایت را خودت
انتخاب نمیکنی همین است. این آدم دارد میرود. برود. این هیچ معنی خوب یا بدی
ندارد.
جلسه تمام شد. دقیقن چهارده دقیقه طول کشید. کارفرما وقت من را برای دو ساعت رزرو کردهبود اما فقط چهارده دقیقه طول کشید. تقریبن مطمئن بودم که آنقدر زمان لازم نیست اما دعوت به جلسه را قبول کردهبودم. صبح، بعد از تماسی که از جمعهی پیش برنامهریزی شدهبود، چند دقیقهای روی صندلی آیکیای قرمز گوشهی اتاق نشستم و نگاهی به تمام اسباب و وسایلم انداختم. قرار بود سی کیلو بیشتر نشود اما حالا نقلِ «تا صد کیلو فلان قدر، تا دویست کیلو فلان قدر» است. زندگی چیز عجیبیست. تمام مدت خودت را میچلانی که آنطور نشود و آنطور دیگر بشود و درنهایت هم آنی میشود که هیچکس نمیداند. گاهن جاهایی با برنامهریزی و خون دل خوردن درست درمیآید اما بیشتر مواقع چیز خاصی دست خود آدم نیست. آخرش هم میافتیم میمیریم. یا میافتد میمیرد. یا جنگ میشود. یا طاعون میآید. این وسط میماند دلخوشیهای کوچکی شبیه ست کردن عکس بکگراند گوشی یا دود کرن سیگار بعد از مسواک شب یا بازی پرسپلیس و الاهلی دو تا جمعهی بعد. سرم را چرخاندم و هی با خودم حساب کردم که اینها باید دور ریختهشوند، آنها باید اینطوری بستهشوند و آنیکیهای دیگر بخشیدهشوند و الخ و پس ذهنم صدای گرفتهی وکیلی از پشت خط میآمد که میگفت «تا هجده هفته هم ممکن است طول بکشد». پرسیدهبود که آیا خدمت رفتهام و بعد از مکثِ معناداری گفتهبود که خب این ممکن است طولانیترش هم بکند. چیزی نگفتهبودم. به ذهنم رسیدهبود که اگر فارسی میدانست بهش میگفتم که عزیزِ من برو از خدا بترس که نبود و نگفتهبودم.
ساعت ده و بیست و سه دقیقه جلسه تمام شد و حالا که اینجا توی این کافیشاپ سنگاپوری نشستهام و «کُپی»ام را سر میکشم ده و چهل و یک دقیقه است. خانمِ میز کناری بلندبلند چینی حرف میزند و روبرویم ایجنت یکی از شرکتهای بیمه دارد تلاش میکند که پالیسیاش را به مردی که کراوات مرتبی زده بفروشد. مزهی قهوه بد نیست. سه سال طول کشید تا بفهمم دقیقن چه سفارش بدهم که هم شیرش هم شکرش هم آبش بهاندازه باشد. دو تا تخممرغ آبپز و دو اسلایس کایاتُست هم همراه کافی آمد. خوردمشان. هرچند میل چندانی نداشتم اما خوردمشان. بعد از اینجا باید بلند شوم و برگردم. جلسهی بعد ساعت دوازده توی دفتر خودمان است و بعدی دوی بعدازظهر توی ادارهی راهوترابی. قرار است تا ساعت شش طول بکشد. نمیکشد اما. خونپر ساعت سه و نیم تمام است. بعد باید تصمیم بگیرم که بروم و همخانهی پنج سال پیش را ببینم یا بگویمش که امشب نمیشود. اتریشی ِدیلاقی که توی مسج سلام کردنش اعلام میکند دارد با دوستدخترش زندگی میکند. همان وقتها هم هربار با دختری که آن شبش دیت کردهبود به خانه برمیگشت، چند دقیقهای توی چارچوب در میایستاد و مطمئن میشد که ما میدانیم قرار است آن شب سکس داشتهباشد. این دیگر حتمن خیلی دستاورد بزرگیست که با کسی زندگی بسازد و بکند. آدم بدی نیست. یک نرد واقعی. دوستداشتنی اما. همینجا در موردش نوشتهام قبلن. شاید بروم و ببینمش. قطعن اما به آفیس برنخواهمگشت. آن وسطها شاید چند دقیقهای هم پیدا کنم توی یک کافهای جایی بنشینم و چیزهایی توی دفتر چرمی بنویسم. این را هم اضافه کنیم به دلخوشیها. دارد تمام هم میشود البته. این اواخر گاهن ساعتبهساعت تویش نوشتهام. با خودم فکر کردهام شاید با تمام شدن دفتر یک چیزی تویم تمام شود، ته بکشد. خیلی اساطیری. شبیه داستان برگ نقاشیشده روی دیوار مثلن. حالا دفتر دارد تمام میشود و من دارم فکر میکنم که دفتر دیگری لازم است. عمر دگر پیشکش. باید بروم و ببینم که آیا میتوانم عینش را پیدا کنم. کلماتی به چینی روی جلد چرمی کوبیدهشده. دور من هم پر است از آدمهایی که بتوانند چینی بخوانند.
ساعت ده و بیست و سه دقیقه جلسه تمام شد و حالا که اینجا توی این کافیشاپ سنگاپوری نشستهام و «کُپی»ام را سر میکشم ده و چهل و یک دقیقه است. خانمِ میز کناری بلندبلند چینی حرف میزند و روبرویم ایجنت یکی از شرکتهای بیمه دارد تلاش میکند که پالیسیاش را به مردی که کراوات مرتبی زده بفروشد. مزهی قهوه بد نیست. سه سال طول کشید تا بفهمم دقیقن چه سفارش بدهم که هم شیرش هم شکرش هم آبش بهاندازه باشد. دو تا تخممرغ آبپز و دو اسلایس کایاتُست هم همراه کافی آمد. خوردمشان. هرچند میل چندانی نداشتم اما خوردمشان. بعد از اینجا باید بلند شوم و برگردم. جلسهی بعد ساعت دوازده توی دفتر خودمان است و بعدی دوی بعدازظهر توی ادارهی راهوترابی. قرار است تا ساعت شش طول بکشد. نمیکشد اما. خونپر ساعت سه و نیم تمام است. بعد باید تصمیم بگیرم که بروم و همخانهی پنج سال پیش را ببینم یا بگویمش که امشب نمیشود. اتریشی ِدیلاقی که توی مسج سلام کردنش اعلام میکند دارد با دوستدخترش زندگی میکند. همان وقتها هم هربار با دختری که آن شبش دیت کردهبود به خانه برمیگشت، چند دقیقهای توی چارچوب در میایستاد و مطمئن میشد که ما میدانیم قرار است آن شب سکس داشتهباشد. این دیگر حتمن خیلی دستاورد بزرگیست که با کسی زندگی بسازد و بکند. آدم بدی نیست. یک نرد واقعی. دوستداشتنی اما. همینجا در موردش نوشتهام قبلن. شاید بروم و ببینمش. قطعن اما به آفیس برنخواهمگشت. آن وسطها شاید چند دقیقهای هم پیدا کنم توی یک کافهای جایی بنشینم و چیزهایی توی دفتر چرمی بنویسم. این را هم اضافه کنیم به دلخوشیها. دارد تمام هم میشود البته. این اواخر گاهن ساعتبهساعت تویش نوشتهام. با خودم فکر کردهام شاید با تمام شدن دفتر یک چیزی تویم تمام شود، ته بکشد. خیلی اساطیری. شبیه داستان برگ نقاشیشده روی دیوار مثلن. حالا دفتر دارد تمام میشود و من دارم فکر میکنم که دفتر دیگری لازم است. عمر دگر پیشکش. باید بروم و ببینم که آیا میتوانم عینش را پیدا کنم. کلماتی به چینی روی جلد چرمی کوبیدهشده. دور من هم پر است از آدمهایی که بتوانند چینی بخوانند.
Subscribe to:
Posts (Atom)