حلقه‌ی مهندسی‌اش را توی انگشت کوچکش برای بار سه‌هزار و هفتصدم چرخاند و گفت که طبیعت بی‌سی از آلبرتا قشنگ‌تر است. خون ِ لبنانی و تربیت کانادایی ملقمه‌ی جالبی از آب درنیامده‌بود. چند ساعت بعد که برای شام توی رستوران مجللی که به هوای پذیرایی از مهمانان‌ِ از ونکوورْ‌آمده ترتیب داده‌شده‌بود باز روبروی هم نشستیم، با لبخند گفت که مسیر تا هتلش را پیاده برگشته‌ و از خلوتی خیابان‌ها متعجب بوده. چند ساعت بیشتر به پروازم به سمت ناقشنگی مزمن شرق باقی نمانده‌بود و گرمای دو پاینت آب‌جوی کهربایی زیر گوش راستم نبض می‌زد. 
شده‌ام کلکسیونر لاگین‌پیج‌های وای‌فای کافه‌های تورنتو. رنگ و وارنگ. از ناقشنگی شهر که بگذریم، دنجی کافه‌هایش هیچ جای اعتراض ندارد.
مادر اصرار داشت قبل از این‌که بروند من چمدان‌هایم را بسته‌باشم. نگران بود که وقتی نیستند من تنهایی سختم باشد که جمع‌و‌جور کنم شاید. نمی‌دانم. کنار ِکوهی از خنزرپنزرهایی که گذاشتم توی سطل‌آشغال ِ سبز بیرونِ شماره‌ی سی‌وسه‌ی خیابان گیلستد، پنج تا سررسید از روزنوشت‌های پنج سال مختلف، چهار دفترچه‌ی کوچک که سر چهارراه‌های منطقه‌ی نوزده راهنمایی و رانندگی پر کرده‌بودم، یک دفترچه‌ی صورتی قفل‌دار که صفحه‌ی اولش را «م» نوشته‌بود و انبوهی دست‌نوشته‌های نامرتب روی کاغذهای بدون هیچ نظمی نه در اندازه و نه در شکل هم بود. وقتی گذاشتم‌شان توی سطل، همان‌طور که در را با دو انگشت بالا نگه داشته‌بودم چند ثانیه‌ای به‌شان خیره‌ ماندم.

ع

شانزده‌ سال است که نزدیک‌ترین دوستی‌ها را با هم کرده‌ایم. از سوله‌ی تربیت‌بدنی صنعتی اصفهان تا آیریش‌پابی وسط خیابان یانگ در تورنتو چقدر سال گذشته‌باشد که وقتی می‌گوید «من که تو را می‌شناسم سیاوش! به من نزن این حرف‌ها را» بخندم و بگویمش که «پس به تو نزنم بروم توی گوش چه کسی بخوانم که خانه‌ام آتش گرفته‌ست؟». می‌خندد. می‌خندد و سیگارش را می‌پیچد و نگاه سریعی می‌اندازد به کفلِ پیش‌خدمتِ بار و همان‌طور که سرش را تکان سریعی می‌دهد می‌گوید «تو از همان اول هم خر بودی». 

تقاطع ۷۹ و ۱۰۶

از اولین پست دوازده سالی می‌گذرد. حالا این‌جا اسم دارد. بدون اسم بودنِ دوازده‌ساله‌اش را اما گذاشتم لای یک پرانتز که هربار می‌بینم یاد آرایشگاه زیبا بیافتم و تو که این‌جا را اسم‌دار کردی بی‌که بدانی.

هستم

قبل از رفتن، از میانِ در، نگاه سریع و دقیقی به جایی روی گونه‌ی راستم می‌اندازد و می‌گوید «شما تا کی‌هستین؟» و روی شما آکسان می‌گذارد. موهایش را از پشت دم‌اسبی بسته و پولوی مشکیِ خوش‌منظره‌ای تنش است. می‌گویم «کجا؟ اینجا...؟» و با انگشتْ پارکت‌ قهوه‌ای سوخته‌ی خانه‌ی «ل» را نشان می‌دهم، «...یا کلن؟». تنگ شدن چشم‌هایش را برای کسری از ثانیه می‌بینم. می‌گوید «نه». حدس می‌زنم به اشاره‌‌ی دستم جواب داده‌باشد. می‌گویم «حالا هستم» و لبخند سفیهانه‌ای می‌زنم. از گوشه‌ی چشم «ل» را می‌بینم که نگاهش سمت من است.

همان

باز انگار همان‌جا توی فضای بین دانشکده‌ی ریاضی و صنایع ایستاده‌باشم و زل زده‌باشم به‌شان. او پشت و مردِ جوان رو به من. او کلاسور مشکی‌رنگی را با دو دست به سینه چسبانده‌بود و مرد جوان با عینک کائوچویی دورمشکی، با آرامش دستش را توی هوا تکان می‌داد. از ده‌ پانزده‌ متر آن‌طرف‌تر نگاه‌شان می‌کردم. دستی خاردار چنگ می‌انداخت به سینه‌ام. دست‌ها توی جیب‌های شلوار بگی ِ شیری‌رنگ مشت بودند. سر را پایین انداختم. برگشتم. نمی‌خواستم ببینم. نمی‌دانم چه را. نمی‌خواستم اما. برگشتم سمت تریا. از پشت صدایم زد و بعد صدای نرم کتانی‌های زرشکی‌اش روی موزاییک‌های خاکستری کف کوریدور نزدیک شد. دست‌ها را از جیب بیرون نیاوردم. از بالای شانه نگاهش کردم. ماتیک قرمز شلخته‌ای داشت. چیزی پرسیده‌بودم. یادم نیست چه. جوابش را هم. نپرسیده‌بودم هم که جوابی بگیرم. من همه‌ جواب بودم.