شبا با مامان مینشستیم و تا دیروقت حرف میزدیم. یه شب بهش گفتم که احتمالا سقف آرزوهای اجتماعی من زندگی کردن توی شهری بود که گزارش کیارستمی توش اتفاق میافته. دلم میخواست میتونستم تو تهرانی زندگی کنم که بعد از کار برم یه جایی آبجو بخورم که تابلوی بالای در مغازهش از چهل سال پیش عوض نشدهبود، که توی منوش هیچ کلمهی انگلیسیای نداشت، که بابام هم سی سال همونجا بعد از کار خستگیشو در کردهبود.
تامام
دیروز که میشد روز آخر بابامامان و یکی مونده به آخر من، تازه استانبول روی قشنگشو بهمون نشون داد. یعنی به اصرار مامان که «نریم سمت آسیاییش رو هم ببینیم ؟»، بیحوصله سرچ کردم ببینم کجاش بریم که کمتر زشتی و کثیفی ببینیم. از قایق/کشتی که پیاده شدیم و رفتیم اونور خیابون، یهدفعه انگار وارد اروپا شدیم. به قول خارجیا آیرونی(وارونهگی؟) از این بزرگتر؟ سمت اروپایی شهر هرچی زشت و کثیف و شلوغ بود و آدمها و فروشندهها بیانصاف و نامهربون، سمت آسیایی شهر شبیه اروپا بود و مردم قشنگ و خوشتیپ و بالبخند. به دلم نشست. به دلمون نشست. تازه لحظهی آهاااا برامون اتفاق افتاد.
×××
دارم از فرودگاه برمیگردم خونه. تا وقتی دیگه پیرهن آبی بابا رو نتونستم ببینمْ واستادم و چشم دووندم و اشکها رو پاک کردم. مثل همهی دیگهمون تو این وقتها با خودم فکر کردم که این حقم، حقمون نبود. فکر کردم حتما مامان هم داره همینو فکر میکنه. فردا برمیگردم تورنتو.
جهان چندم؟
خیابونها همه سنگفرش هستن. لااقل اینجا که ما هستیم اینطوره. منطقهی فاتیح. صبح بارون اومد. ما صبحِ بهنسبت زود رفتیم بیرون. وقتی برگشتیم دیدیم یه تیکهی بزرگ از سنگفرشها قلوهکن شده. درست زیر پنجرهی خونه. حالا صدای ماشینها که سپرهاشون گیر میکنه به این سنگها و شن و خاک، هر دو سه دقیقه یکبار از جا میپروندمون. جهان سوم؟ بله آقا بله.
ایستانبول
مینا رو بردم فرودگاه، خودم دارم برمیگردم پیش بابااینا. یه هفته دیگه هم باید اونا رو بذارم فرودگاه خودم برگردم. فرداش هم خودمو برمیدارم میبرم فرودگاه و دیگه برنمیگردم. حالا اگر حالش شد که نمیشه از این استانبول هم مینویسم.
بهار که میشه تا آخر تابستون میریم اردو میزنیم توی جنگلها و پارکهای ملی. شین عاشق طبیعته و به نظر میاد عشق یه چیز مسریه. معمولا اینطوریه که صبحطور بیدار میشیم و خریدهای اردو رو میکنیم و بعد میریم ماشینی که از یکی دوماه قبلش رزرو کردیم رو میگیریم و بعد راه میافتیم. خود پارک رو هم شین یه روزی وسط پاییز ساعت چهار و نیم صبح بیدار میشه و بعد از نیم ساعت سه ربع کندوکو توی سایت پارکهای جنگلی اونتارو رزرو میکنه. من هم عین شازدهها بلند میشم و میبینیم که برنامهی اردوی بعدی و بعدی و بعدی و بعدیش ریخته شده و تبریکات خودم رو به صاباردو اعلام میکنم.
توی اردو چیکار میکنیم؟ من عاشق برگر آتیشی هستم و شین عاشق پیادهروی توی طبیعت. شب اول از دو شبی که توی اردو هستیم باید اول چادر رو برپا کنیم بعد آتیش رو بهراه کنیم و بعدش آبجوها رو دستمون بگیریم بعدترش هم غذا. این پروسه توی اردوی آخر البته با تاخیر شروع شد. چون وقتی رسیدیم دیدیم یه آدمی موتورش رو پارک کرده وسط محل اردوی ما و خودش هم یه ننو نصب کرده بین دو تا درخت و خوابیده که خوابیده. شین نه گذاشت نه برداشت گفت «وات د فاک؟». من پیاده شدم و رفتم بیدارش کردم و گفتم «پاشو جمع کن لطفا». رفت و اومد و پرسید که میشه ننوش اونجا بمونه؟ گفتم میشه بعد گفت میشه خودشم توش باشه؟ گفتم معلومه که نه، که رفت. ما دیر رسیدهبودم. دیر رسیدنمون هم بهخاطر این بود که ماشین اجارهای صدا میداد و به اصرار من یه ساعت و نیم راه رفته رو برگشتیم که ماشین رو پس بدیم و همین شد که جای ساعت پنج بعد از ظهر ده شب رسیدیم. اما خب این معنیش این نبود که هرکی رسید میتونست جامونو بگیره. نوبهی اول بود همچو چیزی میدیدیم و خیلی تعجب کردیم. فردا صبحش رفتیم توی مسیری که شین انتخاب کردهبود راهمون رو رفتیم. کوهنوردی کردیم به معنایی. من؟ تمام مدت داشتم به سه سال گذشتهم فکر میکردم. هنوز عصبانیام و هنوز نتونستهم راهحلی براش پیدا کنم. دیالوگهای همیشگی توی مغزم تکرار میشدن و هرازگاهی محکم پامو میکوبیدم زمین. بعضیاش رو شین میشنید و برمیگشت و نگاهم میکرد. گاهی به روم میاره و گاهی نه. اون روز به روم نمیآورد. روز دوم بعد از پیادهروی و کوهنوردی همیشه صبونهی آتیشیه و بعدش لش ظهرگاهی و بعدش آرامش عصر. اینها رو هم بهجا آوردیم و روز سوم رسید.
برگشتنا عموما ساعت ده یازده صبح راه میافتیم. باید همه چی رو جمع کنیم. باید خوب جمع کنیم که وقتی میرسیم خونه لازم نباشه قبل از گذاشتن چیزا سرجاشون چیزی رو مرتب کنیم. ظرف و ظروف یه جا، کفشها و وسایل مسیر کوه یهجا. وسایل خواب و چادر و نورگیر و الخ هم یه جا. اگر از چوبهای آتیش موندهباشه، اونها هم یه جا. غذاها و کلمن و الخ هم طبیعتا یهجا. به من اگر باشه دلم میخواد این کارا رو ساعت پنج صبح بکنیم و بزنیم به جاده. شین اما نه. این میشه که ساعت میشه یازده. یازده خورشید وسط آسمونه. یعنی چی؟ برای عموم مردم این یعنی مثلا نوری که توی چشمشون میافته موقع رانندگی. یا اینکه مثلا یه کم گرما. برای من؟ برای من! من از آفتاب متنفرم. گفتهم براتون. جنگلهای اونتاریو شبیه جنگلهای ایرانن. من رو یاد ایران میندازن. یاد بچگیم. یاد ترسهام. تو بچگی هیچوقت همچی چیزی نداشتیم که بریم جایی اردو بزنیم اما زیاد میرفتیم پیکنیک. پیکنیک هم وسط یه جایی بود که رودخونه بود، آفتاب بود، چمن بود، مهدیشهر و شهمیرزاد بود مثلا. کی برمیگشتیم؟ سینهکش آفتاب. من؟ قطعا فرداش امتحانی چیزی داشتم؟ چیکار میکردم؟ درحالی که خودم رو از پشت فشار میدادم بین صندلی بابامامان که اگر تصادف شد منم باهاشون بمیرم (سطح اضطراب کودکی) دفتردستکم هم دستم بود و درس آماده میکردم. حالا برگردیم به جنگلهای اونتاریو. همون درختها، همون آفتاب. انگار که غصهی تموم عالم روی دلمه. سعی میکنم حرف بزنم، شوخی کنم، موزیک بذارم، پادکستی چیزی. اما نه که نه. بگذریم.
راستش میخواستم یه چیزای دیگهای بنویسم اما اصلا این پست رفت یه سمت دیگهای. مهم هم نیست اما دیگه حوصلهی تایپ کردنم تموم شده. بسه به نظرم.
در طول روز از چیزایی که توی سرم میگذره نوت برمیدارم. البته خیلی موفقآمیز نیست چون عمومن بعدش نمیتونم بفهمم منظورم چی بوده. مثلا برداشتهم دو هفته پیش نوشتهم «normal people». قبلش هم هست «ثالث»، قبلترش نوشتهم «اتوبیوگرافی» و قبلترش هم نوشتهم «کرت ونهگات». یه کتابفروشی به نسبت زنجیرهای هست توی تورنتو به اسم BMV. میگم بهنسبت چون خیلی حالت ایندیطور داره. گوگل میگه ترجمهی ایندی (indie) میشه مستقل اما خب اشتباه میکنه. مستقل یه چیز دیگهست. ایندی توی معنیش حال خوشِ «من برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن»ـی داره که مستقل نداره. فکر کنم سرجمع چهار تا شعبه داشتهباشن. کتابهای دستدوم میفروشن و خیلی چیزای دیگه. البته دستدوم که میگم نه که فکر کنین کتابهای پارهوپورهست. کتابی که تو بگو انگار الان از زرورق درآوردهن. کتاباشون یهجوریه انگار که فرزانه صاحب همهشون بوده، تمیز، نو، بدون تا یا کثیفی. بعد اما قیمتها از نصف هم کمتر. بعضی از کتابهایی که یازده سال پیش گذاشتم وقت بیرون زدن از ایران رو ازشون خریدم. کتابای موراکامی و ایشیگورو که قبلا رو کیندل خوندهبودم اما قیمت جلدکاغذیشون زیاد بود رو هم ازشون گرفتم. حالا یعنی دارم میگم که میدونم توی اون کتابفروشی بودم که اون چند تا نوت بالا رو برداشتم اما یادم نمیاد برای چی. یه سوادی البته یادم هستا. مثلا میدونم ونهگات رو که نوشتم کتاب سلاخخانهی شمارهی پنجش تو دستم بود و یادم افتادهبود به کتابفروشیای که ازش خریدمش تو تهران اما یادم نمیاد که چی منظورم بوده. این نوتها رو برمیدارم که بعدن در موردشون بنویسم اما خب می بینین که بسامد پستکردنهام چهشکلیان. یکی در دو ماه؟ یادمه سال ۸۵، ۸۶ اینا روزانه پست مینوشتم. به قول خودمون مینیمال مینوشتم. داستانهای خیلی کوتاه، فلشفیکشن. تعداد ویزیتهای روزانهی وبلاگم رو ساعتی چک میکردم. یادمه رضا ناظم که به وبلاگم لینک داد از هیجانش شب خوابم نمیبرد. نه که قرار بود اتفاق خاصی بیافته بعدش، نه، صرفا فکر میکردم قراره نویسنده بشم و بهبه نگاه کن ببین کی بهم لینک داده. حالا؟ هیچی، هرموقع میخوام بردارم یه چیزی بنویسم میبینم دارم خاطرهی نوستالژیک تعریف میکنم. فلانجا بودم و فلان بو اومد و فلان چیز شبیه فلان چیز دیگه بود و آخ کاش من الان توی فلان خیابون بودم و وای کاش میشد یه بار دیگه بتونم فلان کارو بکنم و اینا. فکر کنم آخرین تلاش جدیم برای نوشتن همون داستان خانم امرالد بود و البته ایمیلهای یومیهم که به مدت یک سال بصورت مداوم در مورد اوضاع و احوالم برای مخاطب خاص اون روزهام فرستادم. گاهی میخونمشون هنوز و برام عجیبه که اونهمه چیز برای نوشتن داشتم. شایدم بهخاطر داشتن مخاطب حقیقی (در مقابل مجازی) بود که اونهمه چیزی از مغزم میومد بیرون. انگار داشتم حرف میزدم و خب من عاشق حرف زدنم. من حقیقتن عاشق حرف زدنم.
Subscribe to:
Posts (Atom)