کسی چه‌میدونه

 شاید باورتون نشه اما من تا دم ِ در کتاب‌فروشی شکسپیر و رفقا رفتم اما توش نه. اون موقع دلیل قانع‌کننده‌ای داشتم برای خودم اما الان بعد از ۵ سال متاسفانه برام نه‌تنها قانع‌کننده نیست که مسخره هم هست. پاریس شهر جالبیه اما دمِ غروبش  اگر هیچ‌کس باهاتون نباشه، یعنی منظورم اینه که اگر تنها باشین یه‌مقداری دلگیر میشه. یعنی نیم ساعت این‌ور غروب تا نیم‌ساعت اون‌ور غروبش رو اگر در نظر نگیریم باقیش بدون مشکل و مساله بود به نظر من. البته طبعا بوی شاش میاد توی خیابون‌ها و مون‌مارت و باقی جاهای توریستی شهر هم دورشون پر از مهاجراییه که می‌خوان یا شده به‌زور بهتون جاکلیدیِ برج ایفل بفروشن و یا جیبتون رو بزنن اما با این اوصاف شهرِ به‌شدت خوشگل و بعضا نوستالژیکیه. من پنج روز توش با دوچرخه رفت‌و‌آمدِ بسیط کردم و اگر (بنا به تحقیقاتِ وسیعِ شخص خودم) کرایه‌ی خونه‌هاش هم‌ارز پولِ خونِ باباشون نبود ممکن بود یه چند صباحی توش زندگی کردن رو بهش فکر کنم. اما خب متاسفانه کرایه‌خونه‌هاشون هم‌ارز خون باباشونه و من هم در این سند و سال (بله درست خوندین، سند و سال) ترجیح می‌دم پولم رو خرج امور جذاب‌تری از محل سکونت بکنم. حالا شایدم تو سند و سالِ بعدی دلم چیز دیگه‌ای رو خواست. اون دیگه دست من نیست. منظورم دست منِ سند و سال ِ الآنم نیست.

اون سه‌ ماهی که تورنتو زندگی کردم شاید پنجاه شصت‌تا بیشتر کافه و رستوران پیدا کردم و رفتم. گاهی روزی تا توی سه تا کافه می‌رفتم می‌نشستم و کار می‌کردم. تمام مدت اما دلم می‌خواست که اونجا نبودم. حالا الان که یادش می‌افتم می‌بینم که خیلی بهم خوش می‌گذشت توی اون کافه‌ها. کافه‌ی محبوبم هم روستر کافی بود توی منتهاالیه خیابون جارویس. حیف به نظرم که ماها انقدر دیر یاد می‌گیریم کلی چیزها رو.

جولای یا همون ژوئیه‌ی خودمون ما اومدیم تو این خونه. میکنه شیش ماه. البته شایدم قبل‌تر بود. نمی‌دونم. من تاریخم کلا خوب نیست. حالا هرچی، شما بگو شیش ماه. من تازه هفته‌ی پیش از چیدمان‌مون رضایت پیدا کردم. رضایت از چیدمان‌م هم این‌طوریه که دیگه وقتی نشسته‌م تو هال و دارم فیلم می‌بینم، به فاصله‌ی میزهای کارمون با دیوارای اتاق ِ کار فکر نمی‌کنم. 

ای شکوه پابرجا

 مسئول فروش آیکیا: این آیتم رو تو انبار نداریم متاسفانه.
هم‌وطن: خوب چک کردین انبار رو؟
مسئول فروش آیکیا:  سیستم ما به‌روز هست و لازم نیست که من برم چک کنم انبار رو.
هم‌وطن: یعنی هیچی ازش ندارین پس؟
مسئول فروش آیکیا: خیر، پنجشنبه‌ی هفته‌ی آینده اما باز این آیتم رو خواهیم داشت.
هم‌وطن: پنجشنبه‌ی هفته‌ی آینده یعنی هشت روز دیگه؟
مسئول فروش آیکیا: بله.
هم‌وطن: اگر من دوشنبه (سه روز قبل از پنجشنبه) بیام چی؟ 

 نصف شبی و به لحاظ بی‌خوابی و البته کاملا اتفاقی و دروغ نگم کمی بعدش از روی کنجکاوی،  نشستم مسج‌های سال دوهزاروشونزده و هفده و کمی پونزده و هجده با جمعی از یوزپلنگان و به‌همراهم‌دوندگان رو مطالعه کردم و حالا بیشتر خوابم نمیاد. نتیجه‌گیری نهایی اما به قطع و یقین همونه که عمری دگر بباید.

خیلی مستعد داشتن خشم شده‌م. یعنی انقدر به‌سرعت و اون‌قدر به وفور از آدم‌ها خشم‌گین می‌شم که برای خودمم درک کردنش کمی سخت شده. با خودم فکر می‌کنم احتمالا برای این ده سال توی بلاتکلیفی زندگی کردنه. منظور البته بلاتکلیفیِ عاطفی یا مالی و امثالهم نیست که البته اون‌ها رو هم داشته‌م، بل بلاتکلیفی به‌این‌شکل که مثلایه میز قهوه‌خوری دیگه چیه؟ از یه میر قهوه‌خوری خوشم میاد اما چون مطمئن نیستم که شیش ماه بعدش هنوز توی همون شهر و کشور باشم نمی‌خرمش یا بهتر بگم نمی‌تونم به خودم اجازه بدم که بخرمش. می‌تونین تصور کنین احتمالا که وقتی نمی‌تونین حتی خونه‌تون رو اون‌طور که دلتون می‌خواد بچینین چه انتظاری از باقی زندگی‌تون می‌تونین داشته‌باشین؟ آرامش مثلا؟ عصبانی بودن بده. یعنی به نظرم بدترین حالت انسان اضطرابه و بعدش خشم. شاید هم دوتایی با هم اول باشن و سوم هم که خب غمه. غم رو میشه البته به یه شکلی تحمل کرد اما اضطراب و خشم رو چی؟ هیچی. خلاصه سعی کنین جلوی چشمام نیاین :)))

تازگی بیشتر دلم می‌خواد حرف بزنم تا اینکه تایپ کنم. البته چیز جدیدی هم نیست. من همیشه دلم خواسته حرف بزنم. تازگی حتی دلم خواسته مثلا بردارم رو اینستاگرام ویدیوی خودم در حال تبیین تئوری‌های مشعشعم رو پست کنم. یا اینکه مثلا روی یوتوب یه کانال درست کنم و توش حرف بزنم. این هم البته مسبوق به سابقه هست به معنایی. یادمه یه اینستارادیویی اومده‌بود اون زمان‌ها و به‌غیر از انگشت‌شماری از دوستان، همه هنرهای صوتی و بیانی‌شون رو ارائه کردن روش. با این‌همه سختمه. به‌لحاظ سخت‌افزاری البته سختم نیست. سختیش بخش نرم‌افزاریشه که متاسفانه از توضیح در موردش عاجزم. علی‌ای‌حال احساس می‌کنم دلم می‌خواد حرف بزنم و متاسفانه کسایی هم که دوسشون دارم و حرف زدن باهاشون و براشون بهم خوش می‌گذشت می‌گذره یا دور و اطرافم نیستن دیگه یا هم هستن و حتی نمی‌شه زنگ زد بهشون و گفت بیا بریم دو ساعت بیرون بشینیم یه چیزی بخوریم و حرف بزنیم ال کووید. حرف زدن مهمه. من خودم مثلا حین و بعد از حرف زدن احساس می‌کنم حالم بهتره. کانه افیون عمل می‌کنه. حرف زدن مهمه.