برای شام سوشی خوردم. پیشخدمت یک میز چهارنفره بهم داد که کنار نوارنقاله بود و کاملن مشرف به در ورودی. چیز زیادی نخوردم. بیشتر با چاپستیکها بازی کردم و چای سبز رو سرکشیدم. بعد هم یک کاسهی بزرگْ سالاد سزار که احتمالن توی ژاپن سرو نمیشه اما با این حال با چسان فسان ژاپنی سرو شد. گذاشتهبودنش روی قطاری که روی ریلی که بالای نوار ِ سوشیها بود و وقتی رسید به من بلند اعلام کرد که سالاد شما آمادهست و بعد که برش داشتم ازم به ژاپنی تشکر کرد و رفت. بعد صورتحساب رو گرفتم و اومدم بیرون. چند وقتیه که روزی حداقل یک وعده غذای ژاپنی میخورم. احتمالن تحتتاثیر مستقیم این سریال ژاپنیایه که تازگی تمومکردهم. چیز خاصی نیست. از سریالهای هر-قسمت-یک-داستان-تازهی ژاپنی که نتفلیکس شروع کرده به درست کردنشون و نه داستان خاصی دارن و نه نیازی به فکر کردن موقع دیدنشون. موقع دیدنشون، لااقل من، برای مدت بیست دقیقهی هر اپیسود لبخند میزنم. اینیکی داستان مردی بود که از شغل کورپوریتش (عین من) بازنشست شده و حالا تصمیم گرفته که عین یک ساموراییِ آزاد برای خودش توی شهر راه بره و غذاخوریهای جدید رو پیدا کنه. توی هرقسمت کلی آشپزی و غذاهای ژاپنی بود و یک سامورایی که توی مغز قهرمان سریال زندگی میکرد. متاسفانه فقط ده قسمت. لندسکیپهای بینظیر از ژاپن و صدای جیرجیرکها و بعضن موج دریا. پیشخدمتهای خجالتی و تعظیمهای چهلوپنج درجه موقع گفتن «هاعْیْ». بگذریم. داشتم فکر میکردم که برسم خونه و مایلز دیویس گوش کنم و آبجو بخورم. بعد اما فکر کردم که فیلم ببینم. روبروی لسآنجلس محرمانه خوابم برد. امروز صبح باقیش رو دیدم. بسیار حس بهدلی بود. فیلم رو دوبلهشده دیدم. صدقهسری مادر که ازم خواستهبود فیلم رو دوبلهشده براش پیدا کنم. شنیدن صدای حسین عرفانی و ناصر طهماسب و دیدن سینماتوگرافی دههی نود یه نوستالژی ِ زیرخاکی رو کشید بیرون. عین عصرای جمعهی ایران وقتی مثلن هشت سالم بود. یا مثلن روزهای آخر عید وقتی راهنمایی بودم و تلویزیون فیلم درستحسابی میذاشت. مادر عاشق دیدن فیلمهای خوبه. توی چشمهاش میشه دید وقتی از دیدن چیزی لذت میبره. خاصه اون دست فیلمها. یه چیزی بین گیشه و سینمای مستقل. دوبلاژهای محشر با صداهای پسزمینهای که احتمالن به خاطر نداشتن تکنولوژی مناسب یا بهشدت بم شدهبودن یا تقریبن محو. تصور اینکه هنوز مثلن سه روز از تعطیلات مونده اما کلیش هم رفته و باید بهزودی برگردیم پشت میزهای مدرسه. برای منی که همیشه و هنوز مسیر برام جذابیت خاصی نداشته و فقط هدف جلوی چشمام بوده، عذاب و عیش توامان.
از زیر کار در میرود. آنهایی را هم که نمیتواند میدهد به آدمهای بلافاصله پایینتر از خودش توی چارت سازمانی. در طول روز بیشتر از پنجاه تا ایمیل میفرستد و تمام مدیران بالادست را تویش رونوشت میکند. مدیرانی که خودشان روزی لااقل چهارصد تا ایمیل دیگر دریافت میکنند و تصورشان این است که هرکس ایمیل بیشتری بفرستد دارد بیشتر هم کار میکند.
میگویمش فردا باید بیاید برای فلان پروژه و منتظرش خواهم بود. میگوید فلان پروژهی دیگر را دارد انجام میدهد. آن پروژه بخشیش زیر نظر من دارد انجام میشود و از باقیش هم مطلعم. میگویم «آن کار فقط نیم ساعت طول میکشد بعد هم آن کار را که دادهای به فلانی؟». آن لحظه که چشمهایش گرد میشود را بهوضوح میبینم. میگوید نه خودش دارد انجامش میدهد. دروغ میگوید. میگویم که آن را کمکش میکنم. نیم ساعت بیشتر کار نیست که بلافاصله میگوید فلان کار دیگر هم هست. نگاهش میکنم و لبخند میزنم. میپرسم که یعنی دارد همهی اینها را با هم انجام میدهد که میبینم با اضطراب آب دهانش را قورت میدهد و میگوید بله. آرام میزنم جایی بین بازو و شانهی راستش و میگویم فردا منتظرش هستم.
چهارمین روز متوالیست که قرار است بیشتر از بیست ساعت کار کنم. اینجا البته، قرارها گذاشتهنمیشوند به آدم تحمیل میشوند. زیاد کار کردن هم به معنی این نیست که کاری که قبلن قرار بوده توسط تو انجام شود، درست انجام نشده یا چه. تنها معنیاش این است که این کار وجود دارد و باید بشود و اگر نشود آنقدر راحت انگشت «اتهام» را از چهارده جهت میگیرند به سمتت که جای دوست و دشمن هم فراموشت میشود. شبها طبعن وقتی برای پخت و پز نیست. تنها دلیل به خانه برگشتنم کم کردن از حس کارمندیست که بعد از دوازده ساعت متوالی برم جاری میشود. برمیگردم. شام را جایی بیرون از خانه میخورم و برمیگردم. پریشب در ِ تاکسی را که باز کردم اولین مسافرِ توی صف، منتظر نماند که من پیاده شوم. در جلو را باز کرد و با صدای بلندی گفت «های باس». اول تصور کردم با من است. نبود. پیادهشدم. خانم مسنی بود که خیلی قبلترها که وقت برای صبحانه خوردن داشتم هنوز، هر بار توی فضای آزاد بیرون شاپینگمال نزدیک خانه در حال سیگار دود کردن میدیدمش. دو سه تا عکس هم ازش روی اینستاگرامم دارم. بلند گفت «های باس» و نشست. آنقدری طولانی حرف نزدهبود که بفهمی دقیقن مال کجاست، رقص ِ لهجهی اسپانیولی اما از لای ِ درِ درحال بستهشدن خورد توی صورتم. چند ثانیهای ایستادم و از پشت پنجرهی تاکسی نگاهش کردم. همیشه تصورم این بود که خانهاش توی آن محل است و بعد از سیگارش میرود و سوار تاکسی یا مترو یا هرچه میشود. نبود. آدمهای آن دسته که اولْ سفرِ داخل شهریشان را انجام میدهند و قبل از ورود به مقصدْ سیگارشان را دود میکنند نادرند. تاکسی دور شد. ساعت ده و نیم شب به وقت سنگاپور بودُ و من میدانستم قبل از چهار صبح ممکن نیست بتوانم چشم روی هم بگذارم.
به تاریخ چهارشنبه صبح.
«آ» جان ِ عزیز من سلام،
انشالله که حالت خوب است. از حال من اگر بپرسی تعریف خاصی ندارد. میروم و میآیم و همان امور هرروزه. چیزی اضافه یا کم. گوشم علی ای حال بهتر است حالش. احساس میکنم که صداها شفافتر شدهاند روی گوش چپم اما آن سوت ناشی از کهولت کماکان مینوازد و چه غمگین هم.
گفتهبودی که حالت ای ای ای است و میگذرد. گفتهبودم که پسته بخوری. آیا خوردی؟ اگر آری آیا هیچ فرقی کرد؟ به نظرم پسته از عوامل اصلی خوشحالیست. اعتیاد نرمی دارد اما به محض اینکه رهایش کنی آن هم میرود. چیز عجیبیست. تا بخوری هی خوردنت میآید اما لحظهای که بلند شوی تا پوستها را بریزی توی سطل آشغال و دستت را بشویی آن ولع بزرگ ِ بیشتر خوردن هم میرود. در همهی اینها، لایهی نازکی از خوشی هست که رویش اگر سوار شوی تا کجاها که نمیبردت. حالا فکر کن نشستهای روی یک کاناپهی راحتی ال-شکل و نواری از نور پاییزی افتادهباشد روی سرامیک وسط هال و خم شدهباشی روی کاسهی پستهها. چق چق صدای شکستن پستههای خندان بیاید. توی اتاق کناری یا روی یک اسپیکر ترانزیستوری، از همانها که اولبار گفتمت به شما میآید ازشان داشتهباشی، صدای نرمی از ری چالرز بیاید که هیت د رود جک و شما سرت را تکان بدهی که «ها هیت د رود جک عزیزم» این تصویرْ قشنگ که چه عرض کنم اساطیریست. میدانی که چه میگویم.
باقی بقایت،
س
انشالله که حالت خوب است. از حال من اگر بپرسی تعریف خاصی ندارد. میروم و میآیم و همان امور هرروزه. چیزی اضافه یا کم. گوشم علی ای حال بهتر است حالش. احساس میکنم که صداها شفافتر شدهاند روی گوش چپم اما آن سوت ناشی از کهولت کماکان مینوازد و چه غمگین هم.
گفتهبودی که حالت ای ای ای است و میگذرد. گفتهبودم که پسته بخوری. آیا خوردی؟ اگر آری آیا هیچ فرقی کرد؟ به نظرم پسته از عوامل اصلی خوشحالیست. اعتیاد نرمی دارد اما به محض اینکه رهایش کنی آن هم میرود. چیز عجیبیست. تا بخوری هی خوردنت میآید اما لحظهای که بلند شوی تا پوستها را بریزی توی سطل آشغال و دستت را بشویی آن ولع بزرگ ِ بیشتر خوردن هم میرود. در همهی اینها، لایهی نازکی از خوشی هست که رویش اگر سوار شوی تا کجاها که نمیبردت. حالا فکر کن نشستهای روی یک کاناپهی راحتی ال-شکل و نواری از نور پاییزی افتادهباشد روی سرامیک وسط هال و خم شدهباشی روی کاسهی پستهها. چق چق صدای شکستن پستههای خندان بیاید. توی اتاق کناری یا روی یک اسپیکر ترانزیستوری، از همانها که اولبار گفتمت به شما میآید ازشان داشتهباشی، صدای نرمی از ری چالرز بیاید که هیت د رود جک و شما سرت را تکان بدهی که «ها هیت د رود جک عزیزم» این تصویرْ قشنگ که چه عرض کنم اساطیریست. میدانی که چه میگویم.
باقی بقایت،
س
بعد از روز آخر
نشستهام توی یک رستوران خیلی سنتیای به اسم یاکون. توستهای بسیار لذیذی دارند. توستهای کایاشان بسیار معروف است و عمومن هم همه همان را سفارش میدهند. آدمی که پشت دخل میایستدْ بعد از گرفتن سفارش میپرسد که چه مینوشید. قبلن همینجا نوشتهبودم که چند جور قهوه دارند. امروز من کُپیاُ سفارش دادم. قهوهی روستد است که رویش آب جوش میریزند صرفن و با شکر همش میزنند. آن اُ هم برای اُنلی است. یعنی که شیر ندارد.
نیم ساعت دیگر جلسه دارم. جلسه که نیست، بیشتر دعواست. باید بروم و جواب وندور شبکهی زیرساخت اپلیکیشن کارفرمایی را بدهم که توی شش ماه گذشته تنها سوالش این بوده که چرا اساسن باید چیزی را تغییر بدهند. تا حالا گزارش نهایی بدون مبالغه هفت بار رفته تا بالاترین هیئت تصمیمگیری که اگر مناسبات کاری نبود و میتواستم اسمش را بگویم مشخص میبود که چقدر همه چیزِ این رفت و آمد گزارش به بالا و پایین ِ سازمان عجیب است. عین این هفت بار، و دقیقن هربار، ایرادات جدیدی از خود گزارش که نه بل از رویکرد وندورها به گزارش گرفتهشده. یعنی هربار با خودمان فکر کردهایم که خب این را پیگیری میکنیم و تمام میشود اما هر بار نمیشود و میرود برای جلسهی بعدی و بعدی و بعدی. حالا امروز دارم میروم توی یک جلسهای بنشینم و از چیزی دفاع کنم که خودم اعتقاد چندانی بهش ندارم. تصمیم گرفتهام که همان اول به این ویلسوننام ِ همیشه حاضربهیراق برای بلند کردن صدایش بگویم که لطفن متوجه باشد که این نیازمندیهای جدید نه تنها از طرف من و شرکت متبوعم نیست که حتی مورد قبولمان هم نیست. انشالله تعالی از همانجا امورات درست پیش خواهند رفت. اگر نرفت هم که خب من هیچ، من یقینن فقط نگاه و جوابهای تقریبن سربالا که اساسن این موضوع البته که من را توی یک سال گذشته به شدت فرسوده اما یک حُسنی که داشته این بوده که پوستم برای کار کردن با این جور کارفرماها (شما بخوانید دولتی) به شدت کلفت شدهاست.
دیروز توی دماغم هنوز میسوخت. هربار تب دارم تنها نمودش سوزش توی دماغم است. دو روزی بود که تقریبن افتادهبودم توی تخت و سهشنبهاش را هم که از دو هفته قبلش برای برگزاری خصوصی سال نوی خورشیدی برای خودم مرخصی گرفتهبودم تبدیل کرد به استعلاجی. علیایحال دیروز، بعد از دو روز هرچهارساعت دو تا پانادول و زرت و زرت پرتقال خوردن و قرص ویتامین سی مِکزدن بهتر بودم کمی. باید میرفتم دیتا سنتر یک کارفرمای دیگری که از همان سنخ و صنف کلاینت پاراگراف پیش بود. شال و کلاه کردم رسمن. شلوار کشی چسبانی زیر جینهایم پوشیدم و با خودم پولیور کلاهداری برداشتم که توی زمهریر ایرکاندیشنرها یخ نبندم. دو ساعت از شروع کار نگذشتهبود که ایمیلی از رییسم دریافت کردم مبنی بر اینکه یادم نرود که آن شب شامی دعوتیم از طرف یکی از شرکتهایی که باهاشان کار میکنیم. تعجب کردم که فراموشش کردهبودم اما نه آنقدرها البته. تازگیها اگر چیزی را یادداشت نکنم قطعن از یادش خواهم برد. به راحتی گذاشتهامش به حساب بیخیالی ِ بعد از سی. یک دفترچهی سررسیدطور هم خریدهام که کنار تقویم اپل و گوگل و فیسبوک ازش استفاده میکنم برای رتق و فتق امور و هنوز هم پیش میآید که اینطور یک چیزهایی را از یاد ببرم. مسج دادم به رییس که مستقیم همانجا توی هتل کارلتون میبینمش. ساعت شامْ از شش و نیم بود تا نه و نیم. رسمن غصهام شدهبود که حالا با این حال باید برگردم بروم خانه و لباس عوض کنم و اصلاح کنم و اینها. روی اینویتیشن شامی که رییس فوروارد کردهبود برایمْ ضربهزدم که به تقویم گوگلم اضافه شود. اضافه شد اما غمانگیز ماجرا اینجا بود که چسبیده به آن ایونتْ قرار بود انگار که ایجنت پرودنشال را ببینم. نه برای کار بل برای امور شخصی. شش تا شش و نیم. یکی وسط برج و باروی داونتاون و یکی لااقل چهار تا ایستگاه مترو آنطرفتر. سکوت کردم و اینبار غمگین شدم. حقیقتن غمگین. ایدهای نداشتم از اینکه اینهمه کثافتکاری چطور ممکن است ازم بربیاید. آن هم توی روزی که از صبحش با خودم گفتهبودم که امروز زودتر از موعدْ کارم توی دیتاسنتر تمام میشود و برمیگردم خانه و دراز میکشم و چشمهایم را میبندم.
ایجنت پرودنشال را توی ایستگاه مترو دیدهبودم. ساعت نه صبح بود که داشتم بدوبدو میرفتم به سمت دفترْ که دختری ریزهاندام جلویم را گرفت و پرسید که آیا دو دقیقه وقت دارم یا نه. اولش تصورم این بود که برای یکی از همین موسسات خیریهای که این روزها مثل چی از زیر زمین میرویند کار میکند و گفتم که نه. بعد همانطور که ازش دور میشدم داد زد که جدن فقط یک دقیقه طول میکشد و آیا من بیمهی عمر دارم یا نه؟ ایستادم. مدتی بود که توی فکرش بودم که باید همچو چیزی داشتهباشم و از چند نفری هم پرسیدهبودم و خودم هم یک تحقیقاتی کردهبودم و هیچوقت به جمعبندی خاصی نرسیدهبودم و اینطور شدهبود که نشدهبود تا آن وقت. ایستادم و گفتم نه. گفت اسمم را و شمارهی تلفنم را بهش بدهم تا باهام تماس بگیرد و «خوب» توضیح بدهد. آن روز متوجه معنی خوب نشدم اما ده روز بعد که باهام تماس گرفت و قراری گذاشتیم توی یکی از استارباکسهای نزدیک شرکت و برایم تمام پلنهایشان را دوره کرد کاملن شیرفهم شدم که وقتی ایجنت یک شرکت بیمه میگوید «توضیح خوب» از چه حرف میزند. گفتهبودمش که باید فکر کنم و خیلی مطمئن نیستم و آیا میشود که یک بار دیگر همدیگر را ببینیم تا من هم وقت بیشتری برای فکر کردن داشتهباشم یا نه. همانطور شد و برای بار دوم که توی استارباکس مذکور نشستهبودیم یک پلان کاستومایزشده برای من گذاشت جلویم و برایم قریب به بیست دقیقه توضیحش داد. به غایت تحتتاثیر قرار گرفتهبودم اما هنوز ته دلم نمیدانستم که باید چه بکنم. قبل از اینکه چیزی بگویم خودش گفت که یک تا دو هفته به همه چیز فکر بکنم و بعد تصمیمم را بهش بگویم. توی آن یک تا دو هفته اما که بدون هیچ برنامه و خبر قبلی دکتر وانگ توی چشمهایم نگاه کردهبود و گفتهبود که سمپتمها میتوانند مشکوک به سرطان باشند و سه روز بعدش خودم را برای بار دوم توی شش ماه گذشتهاش روی تخت جراحی دیدم برم «خوب» مشتبه شد که یقینن باید برای یک زمان مفروضی که خداوند دور بدارد انشالله برنامهی حداقلیای داشتهباشم.
کارهایم را تمام کردم و یک ساعت زودتر از دیتاسنتر بیرون آمدم و زیر باران استوایی ِ سنگاپور تاکسی گرفتم و به سمت خانه رفتم. سوار که شدم و دستی روی موهای خیسم که کشیدم به ایجنت پرودنشال، کاساندرا، اسمس دادم که آیا ممکن است کمی زودتر همدیگر را ببینیم که ایشان فیالفور جواب داد که «هاها ما قرارمان هفتهی دیگر است».خیره ماندهبودم به صفحهی گوشی و کار خاصی به ذهنم نمیرسید که انجام بدهم. پرسیدم که واقعن قرارمان هفتهی بعد است یا دارد بیرون از مناسبات ایجنت و کلاینتی باهام شوخی میکند که گفت نه و راست میگوید و قرارمان قطعن همان هفتهی بعد است. تشکر کردم و گفتم که پس بهتر و همان هفتهی بعد میبینمش.
به خانه که رسیدم هنوز خورشید توی آسمان بود. به صورت طبیعی همیشه بعد از غروب یا حداکثر چند دقیقه مانده به غروب به خانه میرسم. دیدن نور ِ نیمروز ِ ابری توی خانه حس عجیبی داشت. انگار قرار نباشد آن وقت روز آنجا باشم. تو بگو یک آدم اضافه توی خانهی خودم. چند دقیقهای روی کاناپه نشستم و بعد شروع کردم به آماده شدن. لباس اتو کردم و دوش گرفتم و اصلاح کردم و کراوات گرهزدم و بیزنسکارتهایم را توی جیب کتم گذاشتم و آماده بودم که بروم بیرون که رییس جواب اسمس صبحم را داد که «هاها شام هفتهی دیگر است». برای چند ثانیهای خودم را به صورت هایانگِلْشات دیدم که به گوشیام خیرهبودم و داشتم با خودم به همه چیز فکر میکردم جز تنفر همیشگیام از خفهکنندگی گره ِ کراوات. جواب دادم که سرجدش شوخی نکند و من همحالا در حال خارج شدن از خانهام که گفت شوخی نمیکند و آن اینوایت قبلی را اشتباه فرستاده و بعد هم یک قدم آمد جلوتر که من که میدانستم شام بیست و نهم است بعد از دیدن اینکه یکدفعه افتاده به امروز برای چه برایم سوال نشد اساسن؟ جوابی نداشتم. هیچ جوابی. گفتم که نمیدانم و این روزها سرم شلوغ است و فکرم مشغول است و حدس زدم که اشتباه به یادم ماندهبوده که هفتهی بعد است و حالا طوری نیست و خداحافظ.
چیز
دختریست با چشمهای آسیایی و لهجهی استرالیایی. سینههای بزرگی دارد و عین تمام دخترهای دورگهای که رگ آسیاییشان بیشتر معلوم است موهایش را به شلختهترین جور ممکن بالای سرش گوجه(؟) میکند و توی آفیس راه میرود. اولین بار توجهم را وقتی هنوز توی شمارهی هشتاد خیابان رابینسن بودیم جلب کرد. از کنارش که میگذشتم بوی تند کرمی زد زیر دماغم که یکدفعه یادم انداختهبود به بوی کرمهای دخترکی توی تهران که با هم اغتشاش کردهبودیم و دو سال بعد با چشم گریان توی فرودگاه از هم جدا شدهبودیم. برگشتهبودم و نگاهش کردهبودم. لبخند زدهبود و گفتهبود که پوست دستهایش خشک میشود و با ابرو اشارهکردهبود به ایرکاندیشنری که دقیقن بالای سرش بود. لبخند زدهبودم و رد شدهبودم. از آن به بعد مراوداتمان محدود ماندهبود به لبخندهای زپرتی ِ توی آسانسور و صبحبخیر گفتنهای دم ماشین قهوهساز.
شش ماه بعد وقتی داشتم از پلههای مارپیچ ِ آلیانس فغانسز* پایین میآمدم، ایستاده توی هال بزرگ طبقهی همکف دیدمش. ساعت نه و نیم شب بود. موهایش از همیشه شلختهتر بود و انگار دنبال کسی یا چیزی بگردد سرش را به اطراف میگرداند. به پایین پلهها که رسیدم سلام کردم. با دقت خوبی اولین باری بود که به هم سلام میکردیم. ازش پرسیدم که آیا کلاس بودهاست که گفت بله. یک ترم از من بالاتر بود و داشت برمیگشت خانه. منتظر یکی از همکلاسیهایش بود اما از قرائن برمیآمد که همکلاسی قبلتر آنجا را ترک کردهبود و به او خبر ندادهبود. من خداحافظی کردم و خواستم از در خارج شوم که پرسید کجا میروم. گفتم تا خانهام پیاده ده دقیقه راه است اما آن شب را میخواستم با مترو بروم که میشد یک ایستگاه. گفت که تنهاست و میتوانیم با هم تا مترو برویم. توی راه مترو ازش پرسیدم که برای چه فرانسه میخواند که گفت دوستپسرش اهل فرانسه بوده اما چند روز پیشش با هم بههم زدهاند و بنابراین این آخرین ترمیست که به آلیانس میرود. موضوع به هم زدن رابطهاش را آنقدر طبیعی گفتهبود که من برای چند ثانیه نمیدانستم باید ابراز تاسف کنم یا خوشحالی. یادم هست که نگاهش کردهبودم و پرسیدهبودم که آیا حقیقتن دلیل فرانسه خواندنش دوستپسرش بوده که گفتهبود بله و من دیگر تا خود مترو چیزی نپرسیدهبودم. البته دلم میخواست بپرسم که آیا مشکلی در مکالمهشان داشتهاند که دخترک تصمیم گرفتهبود برود و زبان مادری پسرک را یاد بگیرد یا شاید پسر توی تخت چیزهایی به فرانسه میگفته که نفهمیدنش برای دختر گران بوده. به این که انگلیسی پسر زیادی غیرقابل فهم بوده واقعن فکر کردم چون متاسفانه خیلی بیشتر از آن چیزی که آدم تصورش را میکند اتفاق میافتد. یادم هست اولین باری که برای جلسهای با یک کارفرمای فرانسوی حاضرشدهبودم توی پنج دقیقهی اول مطلقن نمیفهمیدم که دارد چه اتفاقی میافتد. حتی دلم خواستهبود از آن آدم بپرسم که آیا واقعن دارد انگلیسی حرف میزند و اگر آری چرا من به غیر از Yeahهایی که چیزی بین Oui و Wah بود چیز دیگری نمیشنیدم. بگذریم. پنج دقیقه بعد به مترو رسیدهبودیم و اتفاقن سوار قطار یکسانی شدهبودیم.
دقیقن یک هفتهبعد ازم خواستهبود که با هم به کلاس فرانسه برویم. یعنی با هم از دفتر خارج شویم. تعجب کردهبودم و گفتهبودم که «حتمن چرا که نه». توی مسیر دفتر تا مترو و داخل مترو و از مترو تا آلیانس در مورد خودم و زندگیام و کارم و پروژههایم و مدیرپروژههایم و زندگی خصوصیم سوال کردهبود. بعضیها را جواب دادهبودم و بعضی را نه. مراوداتمان با یکدیگر همانجا قطع شدهبود البته. چون آن روز آخرین جلسهی کلاس فرانسهاش بود و بعد هم همانطور که بعدن بهم گفت برای شش ماه به شرکت دیگری فرستادهشدهبود.
سه هقته پیش توی طبقهی نوزدهم ساختمان هونگلئونگ* پشت یکی از میزهای مشرف به فضای لابیطور انتهای دفتر دیدمش. صبح خیلی زودی بود و تقریبن هنوز هیچکس توی آفیس نبود. از دیدنش تعجب کردم. لبخند زد و حالم را پرسید. احساس کردم که لهجهاش کمی تغییر کردهاست. گفتم که حالم خوب است و دارم میروم برای خودم قهوه درست کنم. گفت که ماگهای توی دستم را میبیند و هنوز یادش هست که من همیشه با دو تا ماگ میرفتم دم ماشین قهوهساز. اشاره کردم که یکیش برای آب است اما چه خوب یادش مانده و لبخند کجی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم که خیلی هم حافظهی قویای لازم نیست که آدم تصویر موجود سیبیلویی که شبیه هفتتیرکشها همیشه از دوطرف دو تا لیوان دستش است را به خاطر بیاورد. پرسیدم که توی این مدت کجا بوده که گفت توی یک بانکی مشغول بوده و دورهی سکوندمنتش را میگذرانده. سکوندمنت خیلی شبیه این است که یک نفر شغلش را عوض کند اما به شرکت اولش بگوید که ممکن است برگردد چون ممکن است که کارش را توی شرکت بعدی دوست نداشتهباشد. برای همین بهش میگویند سکوندمنت. البته این فقط بسته به خود آدم نیست و خیلیها به دلیل عدم توفیق توی شرکت بعدی برمیگردند. در مورد اینیکی بلاشک مورد دوم اتفاق افتادهبود. بعد از اینکه آدمهای دونمایهی شرکت صبحبخیر گفتنهای من و او را دیدهبودند تمام اطلاعات راجع به او مشتمل بر سن و دانشگاه و ردهی کاری و الخ را بصورت مستمر به سمع و نظرم میرساندند. آدمهای آسیایی اینطوری هستند عمومن. خاصه وقتی باهات احساس نزدیکی میکنند. بگذریم. یکی از عجیبترین چیزهای در مورد او این بود که هنوز بعد از دوسال توی ردهی Entry Level ماندهبود که معنیاش این است که مدیرش از او راضی نیست که آن هم معنی میدهد که یا از زیر کار درمیرود و یا خیلی خیلی خنگ است. با توجه به سوالهای عجیب و غریبی که میپرسید و شکل جالب سینجیم کردنش مورد دوم تقریبن منتفی بود که باعث میشد مورد از زیر کار دررفتن قوت بیشتری بگیرد. پرسیدم که سکوندمنتش را کجا بوده که گفت توی یک شرکت بیمه و دوست نداشته و برگشته. بلافاصله بعد، دقیقن توی زمانی که من داشتم با خودم فکر میکردم چطور ممکن است بتوانم خودم را از یک مکالمهی ناخواستهی سر ِ صبح نجات بدهم پرسید که برای کریسمس چه برنامهای دارم.
این یکی از بدترین سوالهاییست که ممکن است کسی از من بپرسد. من بصورت کلی هیچ برنامهای ندارم. بهجز کتاب خواندن و فیلم دیدن و با خودم تنها بودن با دقت خیلی خوبی هیچ و دقیقن هیچ برنامهای ندارم. البته پیش میآید که از فرط بیبرنامگی بروم و ساعتها توی خیابانها راه بروم و برای خودم فکر بکنم و ساختمانها و برجها و خیابانها و آدمها را نگاه بکنم و بعد تنهایی شامی یا نهاری بخورم و برگردم اما با احتمال بسیار بالایی اگر همین الآن از من بپرسید که مثلن فردا برنامهام چیست جواب من «هیچ» خواهد بود. این بدون برنامه بودن البته دلیل بر نداشتن دوست و آشنا نیست. اتفاقن آدمها عمومن از مصاحبتم بدشان نمیآید. بعضن حتی خوششان هم میآید. من اما از تلاش برای ایجاد رابطه و صحبت کردن و شناختن آدمهای جدید و امثالهم بیزارم و از بودن در جمعی که بیشتر از بیست درصدشان را نمیشناسم ترس برم میدارد. این است که جوابم به تمام دعوتهای باربکیو و پارتی و ویسکیبار و دیسکو و برانچ و الخ این است که «آه چه عالی! ولی متاسفانه نمیدانم چون یک برنامهی دیگری دارم که ممکن است با برنامهی شما تداخل کند و بعد بهتان خبر میدهم اما تمام تلاشم را میکنم که خودم را برسانم» و بعد دو روز مانده به برنامه بهشان مسج میدهم که آن تداخلی که خبرش را بهشان دادهبودم اتفاق افتاده و من نمیتوانم بهشان ملحق شوم و انشالله بهشان خوش بگذرد. پسفردایش هم البته عکسهایشان را روی فیسبوک میبینم و هر بار از خودم میپرسم که آیا مطمئنم که اگر میرفتم بهم خوش نمیگذشت و هیچوقت هم جواب درستی برایش پیدا نمیکنم. سوال «کریسمس چه کار میکنی؟» هم میتوانست جواب کاملن یکسانی داشتهباشد. من اما چند ثانیهای ساکت ماندم و بعد به دخترک گفتم که هیچ و چطور؟ او گفت که باید به خانهاش بروم و توی میهمانی شام کریسمسش شرکت کنم. گفتم که من مطلقن ایدهای در مورد اینکه توی مهمانی شام کریسمس چه اتفاقی میافتد ندارم و دلیلش هم این است که من کریسمس برایم با یک تعطیلی ِ رسمی دیگر هیچ فرقی نمیکند. دخترک «wow»ای کشید و گفت چه جالب و بعد ادامه داد که شام درست میکنند و دور هم میخورند و بعد کادوها را باز میکنند و اینها. باز برایم سوال پیش آمد که آیا هرکسی باید برای هرکس دیگری کادو بخرد و آیا آدمها دیوانهاند که توی همچو میمهمانیای شرکت کنند؟ من برای خریدن کادوی تولد نزدیکترین آدمهایم هم عزا میگیرم که حالا باید چه بگیرم چه برسد به اینکه بخواهم برای مثلن بیست نفر به صورت رندم چیزی بگیرم و این شد که گفتم «اوه سو کول» و اما من نمیتوانم بروم به این دلیل که میهمانیهای پرجمعیت چیز ِ من نیستند. این جمله ترجمهی مستقیم عبارت انگلیسی «Crowded parties are not my thing» بود و منظور از چیز دقیقن همان چیز. دخترک بهم نگاه کرد و ازم پرسید که چطور و من که خودم هم هنوز از جواب اولم در عجب بودم گفتم که وقتی آدمهای زیادی دور و ورم هستند نمیدانم باید با چه کسی و در مورد چه چیزی حرف بزنم و از دیالوگهای کوتاه و بدون مطلع و مقصد مشخص لذتی نمیبرم و ترجیحم این است که بمانم خانه و کارهای خودم را بکنم. دخترک بلافاصله اوه بلندی گفت و ساکت شد. لبخند تقریبن گشادی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم اگر ریش نداشتم الآن سبیلهایم تا بناگوشم کشیدهشدهبودند. دخترک هم لبخند زد و من برایش آرزوی پارتی موفقی کردم و وارد لابی شدم.
شش ماه بعد وقتی داشتم از پلههای مارپیچ ِ آلیانس فغانسز* پایین میآمدم، ایستاده توی هال بزرگ طبقهی همکف دیدمش. ساعت نه و نیم شب بود. موهایش از همیشه شلختهتر بود و انگار دنبال کسی یا چیزی بگردد سرش را به اطراف میگرداند. به پایین پلهها که رسیدم سلام کردم. با دقت خوبی اولین باری بود که به هم سلام میکردیم. ازش پرسیدم که آیا کلاس بودهاست که گفت بله. یک ترم از من بالاتر بود و داشت برمیگشت خانه. منتظر یکی از همکلاسیهایش بود اما از قرائن برمیآمد که همکلاسی قبلتر آنجا را ترک کردهبود و به او خبر ندادهبود. من خداحافظی کردم و خواستم از در خارج شوم که پرسید کجا میروم. گفتم تا خانهام پیاده ده دقیقه راه است اما آن شب را میخواستم با مترو بروم که میشد یک ایستگاه. گفت که تنهاست و میتوانیم با هم تا مترو برویم. توی راه مترو ازش پرسیدم که برای چه فرانسه میخواند که گفت دوستپسرش اهل فرانسه بوده اما چند روز پیشش با هم بههم زدهاند و بنابراین این آخرین ترمیست که به آلیانس میرود. موضوع به هم زدن رابطهاش را آنقدر طبیعی گفتهبود که من برای چند ثانیه نمیدانستم باید ابراز تاسف کنم یا خوشحالی. یادم هست که نگاهش کردهبودم و پرسیدهبودم که آیا حقیقتن دلیل فرانسه خواندنش دوستپسرش بوده که گفتهبود بله و من دیگر تا خود مترو چیزی نپرسیدهبودم. البته دلم میخواست بپرسم که آیا مشکلی در مکالمهشان داشتهاند که دخترک تصمیم گرفتهبود برود و زبان مادری پسرک را یاد بگیرد یا شاید پسر توی تخت چیزهایی به فرانسه میگفته که نفهمیدنش برای دختر گران بوده. به این که انگلیسی پسر زیادی غیرقابل فهم بوده واقعن فکر کردم چون متاسفانه خیلی بیشتر از آن چیزی که آدم تصورش را میکند اتفاق میافتد. یادم هست اولین باری که برای جلسهای با یک کارفرمای فرانسوی حاضرشدهبودم توی پنج دقیقهی اول مطلقن نمیفهمیدم که دارد چه اتفاقی میافتد. حتی دلم خواستهبود از آن آدم بپرسم که آیا واقعن دارد انگلیسی حرف میزند و اگر آری چرا من به غیر از Yeahهایی که چیزی بین Oui و Wah بود چیز دیگری نمیشنیدم. بگذریم. پنج دقیقه بعد به مترو رسیدهبودیم و اتفاقن سوار قطار یکسانی شدهبودیم.
دقیقن یک هفتهبعد ازم خواستهبود که با هم به کلاس فرانسه برویم. یعنی با هم از دفتر خارج شویم. تعجب کردهبودم و گفتهبودم که «حتمن چرا که نه». توی مسیر دفتر تا مترو و داخل مترو و از مترو تا آلیانس در مورد خودم و زندگیام و کارم و پروژههایم و مدیرپروژههایم و زندگی خصوصیم سوال کردهبود. بعضیها را جواب دادهبودم و بعضی را نه. مراوداتمان با یکدیگر همانجا قطع شدهبود البته. چون آن روز آخرین جلسهی کلاس فرانسهاش بود و بعد هم همانطور که بعدن بهم گفت برای شش ماه به شرکت دیگری فرستادهشدهبود.
سه هقته پیش توی طبقهی نوزدهم ساختمان هونگلئونگ* پشت یکی از میزهای مشرف به فضای لابیطور انتهای دفتر دیدمش. صبح خیلی زودی بود و تقریبن هنوز هیچکس توی آفیس نبود. از دیدنش تعجب کردم. لبخند زد و حالم را پرسید. احساس کردم که لهجهاش کمی تغییر کردهاست. گفتم که حالم خوب است و دارم میروم برای خودم قهوه درست کنم. گفت که ماگهای توی دستم را میبیند و هنوز یادش هست که من همیشه با دو تا ماگ میرفتم دم ماشین قهوهساز. اشاره کردم که یکیش برای آب است اما چه خوب یادش مانده و لبخند کجی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم که خیلی هم حافظهی قویای لازم نیست که آدم تصویر موجود سیبیلویی که شبیه هفتتیرکشها همیشه از دوطرف دو تا لیوان دستش است را به خاطر بیاورد. پرسیدم که توی این مدت کجا بوده که گفت توی یک بانکی مشغول بوده و دورهی سکوندمنتش را میگذرانده. سکوندمنت خیلی شبیه این است که یک نفر شغلش را عوض کند اما به شرکت اولش بگوید که ممکن است برگردد چون ممکن است که کارش را توی شرکت بعدی دوست نداشتهباشد. برای همین بهش میگویند سکوندمنت. البته این فقط بسته به خود آدم نیست و خیلیها به دلیل عدم توفیق توی شرکت بعدی برمیگردند. در مورد اینیکی بلاشک مورد دوم اتفاق افتادهبود. بعد از اینکه آدمهای دونمایهی شرکت صبحبخیر گفتنهای من و او را دیدهبودند تمام اطلاعات راجع به او مشتمل بر سن و دانشگاه و ردهی کاری و الخ را بصورت مستمر به سمع و نظرم میرساندند. آدمهای آسیایی اینطوری هستند عمومن. خاصه وقتی باهات احساس نزدیکی میکنند. بگذریم. یکی از عجیبترین چیزهای در مورد او این بود که هنوز بعد از دوسال توی ردهی Entry Level ماندهبود که معنیاش این است که مدیرش از او راضی نیست که آن هم معنی میدهد که یا از زیر کار درمیرود و یا خیلی خیلی خنگ است. با توجه به سوالهای عجیب و غریبی که میپرسید و شکل جالب سینجیم کردنش مورد دوم تقریبن منتفی بود که باعث میشد مورد از زیر کار دررفتن قوت بیشتری بگیرد. پرسیدم که سکوندمنتش را کجا بوده که گفت توی یک شرکت بیمه و دوست نداشته و برگشته. بلافاصله بعد، دقیقن توی زمانی که من داشتم با خودم فکر میکردم چطور ممکن است بتوانم خودم را از یک مکالمهی ناخواستهی سر ِ صبح نجات بدهم پرسید که برای کریسمس چه برنامهای دارم.
این یکی از بدترین سوالهاییست که ممکن است کسی از من بپرسد. من بصورت کلی هیچ برنامهای ندارم. بهجز کتاب خواندن و فیلم دیدن و با خودم تنها بودن با دقت خیلی خوبی هیچ و دقیقن هیچ برنامهای ندارم. البته پیش میآید که از فرط بیبرنامگی بروم و ساعتها توی خیابانها راه بروم و برای خودم فکر بکنم و ساختمانها و برجها و خیابانها و آدمها را نگاه بکنم و بعد تنهایی شامی یا نهاری بخورم و برگردم اما با احتمال بسیار بالایی اگر همین الآن از من بپرسید که مثلن فردا برنامهام چیست جواب من «هیچ» خواهد بود. این بدون برنامه بودن البته دلیل بر نداشتن دوست و آشنا نیست. اتفاقن آدمها عمومن از مصاحبتم بدشان نمیآید. بعضن حتی خوششان هم میآید. من اما از تلاش برای ایجاد رابطه و صحبت کردن و شناختن آدمهای جدید و امثالهم بیزارم و از بودن در جمعی که بیشتر از بیست درصدشان را نمیشناسم ترس برم میدارد. این است که جوابم به تمام دعوتهای باربکیو و پارتی و ویسکیبار و دیسکو و برانچ و الخ این است که «آه چه عالی! ولی متاسفانه نمیدانم چون یک برنامهی دیگری دارم که ممکن است با برنامهی شما تداخل کند و بعد بهتان خبر میدهم اما تمام تلاشم را میکنم که خودم را برسانم» و بعد دو روز مانده به برنامه بهشان مسج میدهم که آن تداخلی که خبرش را بهشان دادهبودم اتفاق افتاده و من نمیتوانم بهشان ملحق شوم و انشالله بهشان خوش بگذرد. پسفردایش هم البته عکسهایشان را روی فیسبوک میبینم و هر بار از خودم میپرسم که آیا مطمئنم که اگر میرفتم بهم خوش نمیگذشت و هیچوقت هم جواب درستی برایش پیدا نمیکنم. سوال «کریسمس چه کار میکنی؟» هم میتوانست جواب کاملن یکسانی داشتهباشد. من اما چند ثانیهای ساکت ماندم و بعد به دخترک گفتم که هیچ و چطور؟ او گفت که باید به خانهاش بروم و توی میهمانی شام کریسمسش شرکت کنم. گفتم که من مطلقن ایدهای در مورد اینکه توی مهمانی شام کریسمس چه اتفاقی میافتد ندارم و دلیلش هم این است که من کریسمس برایم با یک تعطیلی ِ رسمی دیگر هیچ فرقی نمیکند. دخترک «wow»ای کشید و گفت چه جالب و بعد ادامه داد که شام درست میکنند و دور هم میخورند و بعد کادوها را باز میکنند و اینها. باز برایم سوال پیش آمد که آیا هرکسی باید برای هرکس دیگری کادو بخرد و آیا آدمها دیوانهاند که توی همچو میمهمانیای شرکت کنند؟ من برای خریدن کادوی تولد نزدیکترین آدمهایم هم عزا میگیرم که حالا باید چه بگیرم چه برسد به اینکه بخواهم برای مثلن بیست نفر به صورت رندم چیزی بگیرم و این شد که گفتم «اوه سو کول» و اما من نمیتوانم بروم به این دلیل که میهمانیهای پرجمعیت چیز ِ من نیستند. این جمله ترجمهی مستقیم عبارت انگلیسی «Crowded parties are not my thing» بود و منظور از چیز دقیقن همان چیز. دخترک بهم نگاه کرد و ازم پرسید که چطور و من که خودم هم هنوز از جواب اولم در عجب بودم گفتم که وقتی آدمهای زیادی دور و ورم هستند نمیدانم باید با چه کسی و در مورد چه چیزی حرف بزنم و از دیالوگهای کوتاه و بدون مطلع و مقصد مشخص لذتی نمیبرم و ترجیحم این است که بمانم خانه و کارهای خودم را بکنم. دخترک بلافاصله اوه بلندی گفت و ساکت شد. لبخند تقریبن گشادی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم اگر ریش نداشتم الآن سبیلهایم تا بناگوشم کشیدهشدهبودند. دخترک هم لبخند زد و من برایش آرزوی پارتی موفقی کردم و وارد لابی شدم.
* سلام آیلا
Subscribe to:
Posts (Atom)
