از زیر کار در می‌رود. آن‌هایی را هم که نمی‌تواند می‌دهد به آدم‌های بلافاصله پایین‌تر از خودش توی چارت سازمانی. در طول روز بیشتر از پنجاه تا ایمیل می‌فرستد و تمام مدیران بالادست را تویش رونوشت می‌کند. مدیرانی که خودشان روزی لااقل چهارصد تا ایمیل دیگر دریافت می‌کنند و تصورشان این است که هرکس ایمیل بیشتری بفرستد دارد بیشتر هم کار می‌کند.

می‌گویمش فردا باید بیاید برای فلان پروژه و منتظرش خواهم بود. می‌گوید فلان پروژه‌ی دیگر را دارد انجام می‌دهد. آن پروژه بخشیش زیر نظر من دارد انجام می‌شود و از باقیش هم مطلعم. می‌گویم «آن کار فقط نیم ساعت طول می‌کشد بعد هم آن کار را که داده‌ای به فلانی؟». آن لحظه‌ که چشم‌هایش گرد می‌شود را به‌وضوح می‌بینم. می‌گوید نه خودش دارد انجامش می‌دهد. دروغ می‌گوید. می‌گویم که آن را کمکش می‌کنم. نیم ساعت بیشتر کار نیست که بلافاصله می‌گوید فلان کار دیگر هم هست. نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم. می‌پرسم که یعنی دارد همه‌ی این‌ها را با هم انجام می‌دهد که می‌بینم با اضطراب آب دهانش را قورت می‌دهد و می‌گوید بله. آرام می‌زنم جایی بین بازو و شانه‌ی راستش و می‌گویم فردا منتظرش هستم.
چهارمین روز متوالی‌ست که قرار است بیشتر از بیست ساعت کار کنم. این‌جا البته، قرارها گذاشته‌نمی‌شوند به آدم تحمیل می‌شوند. زیاد کار کردن هم به معنی این نیست که کاری که قبلن قرار بوده توسط تو انجام شود، درست انجام نشده یا چه. تنها معنی‌اش این است که این کار وجود دارد و باید بشود و اگر نشود آن‌قدر راحت انگشت «اتهام» را از چهارده جهت می‌گیرند به سمتت که جای دوست و دشمن هم فراموشت می‌شود. شب‌ها طبعن وقتی برای پخت و پز نیست. تنها دلیل به خانه برگشتنم کم کردن از حس کارمندی‌ست که بعد از دوازده‌ ساعت متوالی برم جاری می‌شود. برمی‌گردم. شام را جایی بیرون از خانه می‌خورم و برمی‌گردم. پریشب در ِ تاکسی را که باز کردم اولین مسافرِ توی صف، منتظر نماند که من پیاده‌ شوم. در جلو را باز کرد و با صدای بلندی گفت «های باس». اول تصور کردم با من است. نبود. پیاده‌شدم. خانم مسنی بود که خیلی قبل‌ترها که وقت برای صبحانه خوردن‌ داشتم هنوز، هر بار توی فضای آزاد بیرون شاپینگ‌مال نزدیک خانه در حال سیگار دود کردن می‌دیدمش. دو سه تا عکس هم ازش روی اینستاگرامم دارم. بلند گفت «های باس» و نشست. آن‌قدری طولانی حرف نزده‌بود که بفهمی دقیقن مال کجاست، رقص ِ لهجه‌ی اسپانیولی اما از لای ِ درِ درحال بسته‌شدن خورد توی صورتم. چند ثانیه‌ای ایستادم و از پشت پنجره‌ی تاکسی نگاهش کردم. همیشه تصورم این بود که خانه‌اش توی آن محل است و بعد از سیگارش می‌رود و سوار تاکسی یا مترو یا هرچه می‌شود. نبود. آدم‌های آن دسته که اولْ سفرِ داخل‌ شهری‌شان را انجام می‌دهند و قبل از ورود به مقصدْ سیگارشان را دود می‌کنند نادرند. تاکسی دور شد. ساعت ده و نیم شب به وقت سنگاپور بودُ و من می‌دانستم قبل از چهار صبح ممکن نیست بتوانم چشم روی هم بگذارم.

به تاریخ چهارشنبه صبح.

«آ» جان ِ عزیز من سلام،

انشالله که حالت خوب است. از حال من اگر بپرسی تعریف خاصی ندارد. می‌روم و می‌آیم و همان امور هرروزه. چیزی اضافه یا کم. گوشم علی ای حال بهتر است حالش. احساس می‌کنم که صداها شفاف‌تر شده‌اند روی گوش چپم اما آن سوت ناشی از کهولت کماکان می‌نوازد و چه غمگین هم.

گفته‌بودی که حالت ای ای ای است و می‌گذرد. گفته‌بودم که پسته بخوری. آیا خوردی؟ اگر آری آیا هیچ فرقی کرد؟ به نظرم پسته از عوامل اصلی خوشحالی‌ست. اعتیاد نرمی دارد اما به محض این‌که رهایش کنی آن هم می‌رود. چیز عجیبی‌ست. تا بخوری هی خوردنت می‌آید اما لحظه‌ای که بلند شوی تا پوست‌ها را بریزی توی سطل آشغال و دستت را بشویی آن ولع بزرگ ِ بیشتر خوردن هم می‌رود. در همه‌ی این‌ها، لایه‌ی نازکی از خوشی هست که رویش اگر سوار شوی تا کجاها که نمی‌بردت. حالا فکر کن نشسته‌ای روی یک کاناپه‌ی راحتی ال‌-شکل و نواری از نور پاییزی افتاده‌باشد روی سرامیک وسط هال و خم شده‌باشی روی کاسه‌ی پسته‌ها. چق چق صدای شکستن پسته‌های خندان بیاید. توی اتاق کناری یا روی یک اسپیکر ترانزیستوری، از همان‌ها که اول‌بار گفتمت به شما می‌آید ازشان داشته‌باشی، صدای نرمی از ری چالرز بیاید که هیت د رود جک و شما سرت را تکان بدهی که «ها هیت د رود جک عزیزم» این تصویرْ قشنگ که چه عرض کنم اساطیری‌ست. می‌دانی که چه می‌گویم.

باقی بقایت،
س

بعد از روز آخر


نشسته‌ام توی یک رستوران خیلی سنتی‌ای به اسم یاکون. توست‌های بسیار لذیذی دارند. توست‌های کایاشان بسیار معروف است و عمومن هم همه همان را سفارش می‌دهند. آدمی که پشت دخل می‌ایستدْ بعد از گرفتن سفارش می‌پرسد که چه می‌نوشید. قبلن همین‌جا نوشته‌بودم که چند جور قهوه دارند. امروز من کُپی‌اُ سفارش دادم. قهوه‌ی روستد است که رویش آب جوش می‌ریزند صرفن و با شکر همش می‌زنند. آن اُ هم برای اُنلی است. یعنی که شیر ندارد. 

نیم ساعت دیگر جلسه دارم. جلسه که نیست، بیشتر دعواست. باید بروم و جواب وندور شبکه‌ی زیرساخت اپلیکیشن کارفرمایی را بدهم که توی شش ماه گذشته تنها سوالش این بوده که چرا اساسن باید چیزی را تغییر بدهند. تا حالا گزارش نهایی بدون مبالغه هفت بار رفته تا بالاترین هیئت تصمیم‌گیری که اگر مناسبات کاری نبود و می‌تواستم اسمش را بگویم مشخص می‌بود که چقدر همه چیزِ این رفت و آمد گزارش به بالا و پایین ِ سازمان عجیب است. عین این هفت بار، و دقیقن هربار، ایرادات جدیدی از خود گزارش که نه بل از رویکرد وندورها به گزارش گرفته‌شده. یعنی هربار با خودمان فکر کرده‌ایم که خب این را پیگیری می‌کنیم و تمام می‌شود اما هر بار نمی‌شود و می‌رود برای جلسه‌ی بعدی و بعدی و بعدی. حالا امروز دارم می‌روم توی یک جلسه‌ای بنشینم و از چیزی دفاع کنم که خودم اعتقاد چندانی به‌ش ندارم. تصمیم گرفته‌ام که همان اول به این ویلسون‌نام ِ همیشه حاضربه‌یراق برای بلند کردن صدایش بگویم که لطفن متوجه باشد که این نیازمندی‌های جدید نه تنها از طرف من و شرکت متبوعم نیست که حتی مورد قبول‌مان هم نیست. ان‌شالله تعالی از همان‌جا امورات درست پیش خواهند رفت. اگر نرفت هم که خب من هیچ، من یقینن فقط نگاه و جواب‌های تقریبن سربالا که اساسن این موضوع البته که من را توی یک سال گذشته به شدت فرسوده اما یک حُسنی که داشته‌ این بوده که پوستم برای کار کردن با این جور کارفرماها (شما بخوانید دولتی) به شدت کلفت شده‌‌است.

دیروز توی دماغم هنوز می‌سوخت. هربار تب دارم تنها نمودش سوزش توی دماغم است. دو روزی بود که تقریبن افتاده‌بودم توی تخت و سه‌شنبه‌اش را هم که از دو هفته قبلش برای برگزاری خصوصی سال نوی خورشیدی برای خودم مرخصی گرفته‌بودم تبدیل کرد به استعلاجی. علی‌ای‌حال دیروز، بعد از دو روز هر‌چهار‌ساعت دو تا پانادول و زرت و زرت پرتقال خوردن و قرص ویتامین سی مِک‌زدن بهتر بودم کمی. باید می‌رفتم دیتا سنتر یک کارفرمای دیگری که از همان سنخ و صنف کلاینت پاراگراف پیش بود. شال و کلاه کردم رسمن. شلوار کشی چسبانی زیر جین‌هایم پوشیدم و با خودم پولیور کلاه‌داری برداشتم که توی زمهریر ایرکاندیشنرها یخ نبندم. دو ساعت از شروع کار نگذشته‌بود که ایمیلی از رییسم دریافت کردم مبنی بر این‌که یادم نرود که آن شب شامی دعوتیم از طرف یکی از شرکت‌هایی که باهاشان کار می‌کنیم. تعجب کردم که فراموشش کرده‌بودم اما نه آن‌قدرها البته. تازگی‌ها اگر چیزی را یادداشت نکنم قطعن از یادش خواهم برد. به راحتی گذاشته‌ام‌ش به حساب بی‌خیالی ِ بعد از سی. یک دفترچه‌ی سررسید‌طور هم خریده‌ام که کنار تقویم اپل و گوگل و فیسبوک ازش استفاده می‌کنم برای رتق و فتق امور و هنوز هم پیش می‌آید که این‌طور یک چیزهایی را از یاد ببرم. مسج دادم به رییس که مستقیم همان‌جا توی هتل کارلتون می‌بینمش. ساعت شامْ از شش و نیم بود تا نه و نیم. رسمن غصه‌ام شده‌بود که حالا با این حال باید برگردم بروم خانه و لباس عوض کنم و اصلاح کنم و این‌ها. روی اینویتیشن شامی که رییس فوروارد کرده‌بود برایمْ ضربه‌زدم که به تقویم گوگلم اضافه شود. اضافه شد اما غم‌انگیز ماجرا این‌جا بود که چسبیده به‌ آن ایونتْ قرار بود انگار که ایجنت پرودنشال را ببینم. نه برای کار بل برای امور شخصی. شش تا شش و نیم. یکی وسط برج و باروی داون‌تاون و یکی لااقل چهار تا ایستگاه مترو آن‌طرف‌تر. سکوت کردم و این‌بار غمگین شدم. حقیقتن غمگین. ایده‌ای نداشتم از این‌که این‌همه کثافت‌کاری چطور ممکن است ازم بربیاید. آن هم توی روزی که از صبحش با خودم گفته‌بودم که امروز زودتر از موعدْ کارم توی دیتاسنتر تمام می‌شود و برمی‌گردم خانه و دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم.

ایجنت پرودنشال را توی ایستگاه مترو دیده‌بودم. ساعت نه صبح بود که داشتم‌ بدوبدو می‌رفتم به سمت دفترْ که دختری ریزه‌اندام جلویم را گرفت و پرسید که آیا دو دقیقه وقت دارم یا نه. اولش تصورم این بود که برای یکی از همین موسسات خیریه‌ای که این روزها مثل چی از زیر زمین می‌رویند کار می‌کند و گفتم که نه. بعد همان‌طور که ازش دور می‌شدم داد زد که جدن فقط یک دقیقه طول می‌کشد و آیا من بیمه‌ی عمر دارم یا نه؟ ایستادم. مدتی بود که توی فکرش بودم که باید همچو چیزی داشته‌باشم و از چند نفری هم پرسیده‌بودم و خودم هم یک تحقیقاتی کرده‌بودم و هیچ‌وقت به جمع‌بندی خاصی نرسیده‌بودم و این‌طور شده‌بود که نشده‌بود تا آن وقت. ایستادم و گفتم نه. گفت اسمم را و شماره‌ی تلفنم را به‌ش بدهم تا باهام تماس بگیرد و «خوب» توضیح بدهد. آن روز متوجه معنی خوب نشدم اما ده روز بعد که باهام تماس گرفت و قراری گذاشتیم توی یکی از استارباکس‌های نزدیک شرکت و برایم تمام پلن‌هایشان را دوره کرد کاملن شیرفهم شدم که وقتی ایجنت یک شرکت بیمه می‌گوید «توضیح خوب» از چه حرف می‌زند. گفته‌بودمش که باید فکر کنم و خیلی مطمئن نیستم و آیا می‌شود که یک بار دیگر هم‌دیگر را ببینیم تا من هم وقت بیشتری برای فکر کردن داشته‌باشم یا نه. همان‌طور شد و برای بار دوم که توی استارباکس مذکور نشسته‌بودیم یک پلان کاستومایزشده برای من گذاشت جلویم و برایم قریب به بیست دقیقه توضیحش داد. به غایت تحت‌تاثیر قرار گرفته‌بودم اما هنوز ته دلم نمی‌دانستم که باید چه بکنم. قبل از این‌که چیزی‌ بگویم خودش گفت که یک تا دو هفته به همه چیز فکر بکنم و بعد تصمیمم را به‌ش بگویم. توی آن یک تا دو هفته اما که بدون هیچ برنامه و خبر قبلی دکتر وانگ توی چشم‌هایم نگاه کرده‌بود و گفته‌بود که سمپتم‌ها می‌توانند مشکوک به سرطان باشند و سه روز بعدش خودم را برای بار دوم توی شش ماه گذشته‌اش روی تخت جراحی دیدم برم «خوب» مشتبه شد که یقینن باید برای یک زمان مفروضی که خداوند دور بدارد انشالله برنامه‌ی حداقلی‌ای داشته‌باشم.

کارهایم را تمام کردم و یک ساعت زودتر از دیتاسنتر بیرون آمدم و زیر باران استوایی ِ سنگاپور تاکسی گرفتم و به سمت خانه رفتم. سوار که شدم و دستی روی موهای خیسم که کشیدم به ایجنت پرودنشال، کاساندرا، اسمس دادم که آیا ممکن است کمی زودتر همدیگر را ببینیم که ایشان فی‌الفور جواب داد که «هاها ما قرارمان هفته‌ی دیگر است».خیره مانده‌بودم به صفحه‌ی گوشی و کار خاصی به ذهنم نمی‌رسید که انجام بدهم. پرسیدم که واقعن قرارمان هفته‌ی بعد است یا دارد بیرون از مناسبات ایجنت و کلاینتی باهام شوخی می‌کند که گفت نه و راست می‌گوید و قرارمان قطعن همان هفته‌ی بعد است. تشکر کردم و گفتم که پس بهتر و همان هفته‌ی بعد می‌بینمش.

به خانه که رسیدم هنوز خورشید توی آسمان‌ بود. به صورت طبیعی همیشه بعد از غروب یا حداکثر چند دقیقه مانده به غروب به خانه می‌رسم. دیدن نور ِ نیم‌روز ِ ابری توی خانه حس عجیبی داشت. انگار قرار نباشد آن وقت روز آن‌جا باشم. تو  بگو یک آدم اضافه توی خانه‌ی خودم. چند دقیقه‌ای روی کاناپه نشستم و بعد شروع کردم به آماده شدن. لباس اتو کردم و دوش گرفتم و اصلاح کردم و کراوات گره‌زدم و بیزنس‌کارت‌هایم را توی جیب کتم گذاشتم و آماده بودم که بروم بیرون که رییس جواب اسمس صبحم را داد که «هاها شام هفته‌ی دیگر است». برای چند ثانیه‌ای خودم را به صورت های‌انگِلْ‌شات دیدم که به گوشی‌ام خیره‌بودم و داشتم با خودم به همه چیز فکر می‌کردم جز تنفر همیشگی‌ام از خفه‌کنندگی گره ِ کراوات. جواب دادم که سرجدش شوخی نکند و من هم‌حالا در حال خارج شدن از خانه‌ام که گفت شوخی نمی‌کند و آن اینوایت قبلی را اشتباه فرستاده‌ و بعد هم یک قدم آمد جلوتر که من که می‌دانستم شام بیست و نهم است بعد از دیدن این‌که یک‌دفعه افتاده به امروز برای چه برایم سوال نشد اساسن؟ جوابی نداشتم. هیچ جوابی. گفتم که نمی‌دانم و این روزها سرم شلوغ است و فکرم مشغول است و حدس زدم که اشتباه به یادم مانده‌بوده که هفته‌ی بعد است و حالا طوری نیست و خداحافظ.

چیز

دختری‌ست با چشم‌های آسیایی و لهجه‌ی استرالیایی. سینه‌های بزرگی دارد و عین تمام دختر‌های دورگه‌‌ای که رگ آسیایی‌شان بیشتر معلوم است موهایش را به شلخته‌ترین جور ممکن بالای سرش گوجه(؟) می‌کند و توی آفیس راه می‌رود. اولین بار توجهم را وقتی هنوز توی شماره‌ی هشتاد خیابان رابینسن بودیم جلب کرد. از کنارش که می‌گذشتم بوی تند کرمی زد زیر دماغم که یک‌دفعه یادم انداخته‌بود به بوی کرم‌های دخترکی توی تهران که با هم اغتشاش کرده‌بودیم و دو سال بعد با چشم گریان توی فرودگاه از هم جدا شده‌بودیم. برگشته‌بودم و نگاهش کرده‌بودم. لبخند زده‌بود و گفته‌بود که پوست دست‌هایش خشک می‌شود و با ابرو اشاره‌کرده‌بود به ایرکاندیشنری که دقیقن بالای سرش بود. لبخند زده‌بودم و رد شده‌بودم. از آن به بعد مراودات‌مان محدود مانده‌بود به لبخندهای زپرتی ِ توی آسانسور و صبح‌بخیر‌ گفتن‌های دم ماشین قهوه‌ساز.

شش ماه بعد وقتی داشتم از پله‌های مارپیچ ِ آلیانس فغانسز* پایین می‌آمدم، ایستاده توی هال بزرگ طبقه‌ی همکف دیدمش. ساعت نه و نیم شب بود. موهایش از همیشه شلخته‌تر بود و انگار دنبال کسی یا چیزی بگردد سرش را به اطراف می‌گرداند. به پایین پله‌ها که رسیدم سلام کردم. با دقت خوبی اولین باری بود که به هم سلام می‌کردیم. ازش پرسیدم که آیا کلاس بوده‌است که گفت بله. یک ترم از من بالاتر بود و داشت برمی‌گشت خانه. منتظر یکی از هم‌کلاسی‌هایش بود اما از قرائن برمی‌آمد که هم‌کلاسی‌ قبل‌تر آن‌جا را ترک کرده‌بود و به او خبر نداده‌بود. من خداحافظی کردم و خواستم از در خارج شوم که پرسید کجا می‌روم. گفتم تا خانه‌ام پیاده ده دقیقه راه است اما آن شب را می‌خواستم با مترو بروم که می‌شد یک ایستگاه. گفت که تنهاست و می‌توانیم با هم تا مترو برویم. توی راه مترو ازش پرسیدم که برای چه فرانسه می‌خواند که گفت دوست‌پسرش اهل فرانسه بوده اما چند روز پیشش با هم به‌هم زده‌اند و بنابراین این آخرین ترمی‌ست که به آلیانس می‌رود. موضوع به هم زدن رابطه‌اش را آن‌قدر طبیعی گفته‌بود که من برای چند ثانیه نمی‌دانستم باید ابراز تاسف کنم یا خوش‌حالی. یادم هست که نگاهش کرده‌بودم و پرسیده‌بودم که آیا حقیقتن دلیل فرانسه خواندنش دوست‌پسرش بوده که گفته‌بود بله و من دیگر تا خود مترو چیزی نپرسیده‌بودم. البته دلم می‌خواست بپرسم که آیا مشکلی در مکالمه‌شان داشته‌اند که دخترک تصمیم گرفته‌بود برود و زبان مادری پسرک را یاد بگیرد یا شاید پسر توی تخت چیزهایی به فرانسه می‌گفته که نفهمیدنش برای دختر گران بوده. به این که انگلیسی پسر زیادی غیرقابل فهم بوده واقعن فکر کردم چون متاسفانه خیلی بیشتر از آن چیزی که آدم تصورش را می‌کند اتفاق می‌افتد. یادم هست اولین باری که برای جلسه‌ای با یک کارفرمای فرانسوی حاضر‌شده‌بودم توی پنج دقیقه‌ی اول مطلقن نمی‌فهمیدم که دارد چه اتفاقی می‌افتد. حتی دلم خواسته‌بود از آن آدم بپرسم که آیا واقعن دارد انگلیسی حرف می‌زند و اگر آری چرا من به غیر از Yeah‌هایی که چیزی بین Oui و Wah بود چیز دیگری نمی‌شنیدم. بگذریم. پنج دقیقه بعد به مترو رسیده‌بودیم و اتفاقن سوار قطار یکسانی شده‌بودیم.

دقیقن یک هفته‌بعد ازم خواسته‌بود که با هم به کلاس فرانسه برویم. یعنی با هم از دفتر خارج شویم. تعجب کرده‌بودم و گفته‌بودم که «حتمن چرا که نه». توی مسیر دفتر تا مترو و داخل مترو و از مترو تا آلیانس در مورد خودم و زندگی‌ام و کارم و پروژه‌هایم و مدیرپروژه‌هایم و زندگی خصوصیم سوال کرده‌بود. بعضی‌ها را جواب داده‌بودم و بعضی را نه. مراودات‌مان با یکدیگر همان‌جا قطع شده‌بود البته. چون آن روز آخرین جلسه‌ی کلاس فرانسه‌اش بود و بعد هم همان‌طور که بعدن به‌م گفت برای شش ماه به شرکت دیگری فرستاده‌شده‌بود.

سه هقته پیش توی طبقه‌ی نوزدهم ساختمان هونگ‌لئونگ* پشت یکی از میزهای مشرف به فضای لابی‌طور انتهای دفتر دیدمش. صبح خیلی زودی بود و تقریبن هنوز هیچ‌کس توی آفیس نبود. از دیدنش تعجب کردم. لبخند زد و حالم را پرسید. احساس کردم که لهجه‌اش کمی تغییر کرده‌است. گفتم که حالم خوب است و دارم می‌روم برای خودم قهوه درست کنم. گفت که ماگ‌های توی دستم را می‌بیند و هنوز یادش هست که من همیشه با دو تا ماگ می‌رفتم دم ماشین قهوه‌ساز. اشاره کردم که یکیش برای آب است اما چه خوب یادش مانده و لبخند کجی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم که خیلی هم حافظه‌ی قوی‌ای لازم نیست که آدم‌ تصویر موجود سیبیلویی که شبیه هفت‌تیرکش‌ها همیشه از دوطرف دو تا لیوان دستش است را به خاطر بیاورد. پرسیدم که توی این مدت کجا بوده که گفت توی یک بانکی مشغول بوده و دوره‌ی سکوندمنتش را می‌گذرانده. سکوندمنت خیلی شبیه این است که یک نفر شغلش را عوض کند اما به شرکت اولش بگوید که ممکن است برگردد چون ممکن است که کارش را توی شرکت بعدی دوست نداشته‌باشد. برای همین به‌ش می‌گویند سکوندمنت. البته این فقط بسته به خود آدم نیست و خیلی‌ها به دلیل عدم توفیق توی شرکت بعدی برمی‌گردند. در مورد این‌یکی بلاشک مورد دوم اتفاق افتاده‌بود. بعد از این‌که آدم‌های دون‌مایه‌ی شرکت صبح‌بخیر گفتن‌های من و او را دیده‌بودند تمام اطلاعات راجع به او مشتمل بر سن و دانشگاه و رده‌ی کاری و الخ را بصورت مستمر به سمع و نظرم می‌رساندند. آدم‌های آسیایی این‌طوری هستند عمومن. خاصه وقتی باهات احساس نزدیکی می‌کنند. بگذریم. یکی از عجیب‌ترین چیزهای در مورد او این بود که هنوز بعد از دوسال توی رده‌ی Entry Level مانده‌بود که معنی‌اش این است که مدیرش از او راضی نیست که آن هم معنی می‌دهد که یا از زیر کار درمی‌رود و یا خیلی خیلی خنگ است. با توجه به سوال‌های عجیب و غریبی که می‌پرسید و شکل جالب سین‌جیم کردنش مورد دوم تقریبن منتفی بود که باعث می‌شد مورد از زیر کار دررفتن قوت بیشتری بگیرد. پرسیدم که سکوندمنتش را کجا بوده که گفت توی یک شرکت بیمه و دوست نداشته و برگشته. بلافاصله بعد، دقیقن توی زمانی که من داشتم با خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است بتوانم خودم را از یک مکالمه‌ی ناخواسته‌‌ی سر ِ صبح نجات بدهم پرسید که برای کریسمس چه برنامه‌ای دارم.

این یکی از بدترین سوال‌هایی‌ست که ممکن است کسی از من بپرسد. من بصورت کلی هیچ برنامه‌ای ندارم. به‌جز کتاب خواندن و فیلم دیدن و با خودم تنها بودن با دقت خیلی خوبی هیچ و دقیقن هیچ برنامه‌ای ندارم. البته پیش می‌آید که از فرط بی‌برنامگی بروم و ساعت‌ها توی خیابان‌ها راه بروم و برای خودم فکر بکنم و ساختمان‌ها و برج‌ها و خیابان‌ها و آدم‌ها را نگاه بکنم و بعد تنهایی شامی یا نهاری بخورم و برگردم اما با احتمال بسیار بالایی اگر همین الآن از من بپرسید که مثلن فردا برنامه‌ام چیست جواب من «هیچ» خواهد بود. این بدون برنامه بودن البته دلیل بر نداشتن دوست و آشنا نیست. اتفاقن آدم‌ها عمومن از مصاحبتم بدشان نمی‌آید. بعضن حتی خوش‌شان هم می‌آید. من اما از تلاش برای ایجاد رابطه و صحبت کردن و شناختن آدم‌های جدید و امثالهم بی‌زارم و از بودن در جمعی که بیشتر از بیست درصدشان را نمی‌شناسم ترس برم می‌دارد. این است که جوابم به تمام دعوت‌های باربکیو و پارتی و ویسکی‌بار و دیسکو و برانچ و الخ این است که «آه چه عالی! ولی متاسفانه نمی‌دانم چون یک برنامه‌ی دیگری دارم که ممکن است با برنامه‌ی شما تداخل کند و بعد به‌تان خبر می‌دهم اما تمام تلاشم را می‌کنم که خودم را برسانم» و بعد دو روز مانده به برنامه به‌شان مسج می‌دهم که آن تداخلی که خبرش را به‌شان داده‌بودم اتفاق افتاده و من نمی‌توانم به‌شان ملحق شوم و ان‌شالله به‌شان خوش بگذرد. پس‌فردایش هم البته عکس‌هایشان را روی فیسبوک می‌بینم و هر بار از خودم می‌پرسم که آیا مطمئنم که اگر می‌رفتم به‌م خوش نمی‌‌گذشت و هیچ‌وقت هم جواب درستی برایش پیدا نمی‌کنم. سوال «کریسمس چه کار می‌کنی؟» هم می‌توانست جواب کاملن یکسانی داشته‌باشد. من اما چند ثانیه‌ای ساکت ماندم و بعد به دخترک گفتم که هیچ و چطور؟ او گفت که باید به خانه‌اش بروم و توی میهمانی شام کریسمسش شرکت کنم. گفتم که من مطلقن ایده‌ای در مورد این‌که توی مهمانی شام کریسمس چه اتفاقی می‌افتد ندارم و دلیلش هم این است که من کریسمس برایم با یک تعطیلی ِ رسمی دیگر هیچ فرقی نمی‌کند. دخترک «wow»‌ای کشید و گفت چه جالب و بعد ادامه داد که شام درست می‌کنند و دور هم می‌خورند و بعد کادوها را باز می‌کنند و این‌ها. باز برایم سوال پیش آمد که آیا هرکسی باید برای هرکس دیگری کادو بخرد و آیا آدم‌ها دیوانه‌اند که توی هم‌چو میمهمانی‌ای شرکت کنند؟ من برای خریدن کادوی تولد نزدیک‌ترین آدم‌هایم هم عزا می‌گیرم که حالا باید چه بگیرم چه برسد به این‌که بخواهم برای مثلن بیست نفر به صورت رندم چیزی بگیرم و این شد که گفتم «اوه سو کول» و اما من نمی‌توانم بروم به این دلیل که میهمانی‌های پرجمعیت چیز ِ من نیستند. این جمله‌ ترجمه‌ی مستقیم عبارت انگلیسی «Crowded parties are not my thing» بود و منظور از چیز دقیقن همان چیز. دخترک به‌م نگاه کرد و ازم پرسید که چطور و من که خودم هم هنوز از جواب اولم در عجب بودم گفتم که وقتی آدم‌های زیادی دور و ورم هستند نمی‌دانم باید با چه کسی و در مورد چه چیزی حرف بزنم و از دیالوگ‌های کوتاه و بدون مطلع و مقصد مشخص لذتی نمی‌برم و ترجیحم این است که بمانم خانه و کارهای خودم را بکنم. دخترک بلافاصله اوه بلندی گفت و ساکت شد. لبخند تقریبن گشادی زدم و بلافاصله با خودم فکر کردم اگر ریش نداشتم الآن سبیل‌هایم تا بناگوشم کشیده‌‌شده‌بودند. دخترک هم لبخند زد و من برایش آرزوی پارتی موفقی کردم و وارد لابی شدم.

* سلام آیلا

۱۳-۹

سه روز مانده به آخر سال جاری. تقریبن همه شل و ول هستند و کار خاصی انجام نمی‌شود. من البته از صبح سه تا گزارش را تمام کرده‌ام و توی یک جلسه‌ی به نسبت طولانی حاضر شدم. اول قرار بود از ساعت ده صبح باشد تا سه بعد‌ از ظهر که بعد تخفیف دادند و ساعت دوازده تمام شد. مربوط بود به یک پروژه‌ای که نصف سال طول کشیده‌ و قدرتی خداوند هنوز هم در جریان است. یعنی درواقع طی یک همچون کارهایی آدم برش مشتبه می‌شود که همه‌جای دنیا دقیقن یک‌ جور است. تا این‌ جای پروژه همه‌اش کارهای معمولی ِ شبیه به همه‌ی پروژه‌های دیگر بوده. حالا اما یک آدمی را برداشته‌اند آورده‌اند به عنوان شخص ثالث که کار ما را بررسی کند. شخص ثالث به زبان فارسی خیلی معنی‌دار نمی‌شود به نظرم اما خب خیلی هم کار بی‌ربطی نیست.

ساعت نه و ده دقیقه رسیدم به آفیس و یک گزارش عقب‌افتاده را برای جلسه تنظیم کردم. قرار بود که ازمان خواسته‌شود که یک‌سری کاغذ به‌شان تحویل بدهیم که کمک‌شان کند در درک بهتر پروژه و حدود و ثغورش و تیم و غیره. گزارش که تنظیم شد لیوان کافی‌ام را برداشتم و کیفم را زیربغلم زدم و از دفترمان در طبقه‌ی نوزده ساختمان هونگ‌لئونگ (نخند لیم) بیرون آمدم. این اسم ساختمان‌مان است. قبلن توی یک ساختمان دیگر بودیم. آن یکی اسم بهتری داشت. شماره‌ی هشتاد خیابان رابینسن. این‌یکی هم البته توی همان خیابان رابینسن است اما به این نام خوانده می‌شود. هونگ‌لئونگ. اسم چینی است. روز مصاحبه‌ام نمی‌دانستم از کدام درش باید وارد شوم. هر ضلع از چهار ضلع ساختمان دو تا در دارد و برای من که داشتم می‌رفتم برای استخدام شدن و کراوات زده‌بودم و طبق معمول داشتم شرشر عرق می‌ریختم پیدا کردن در ِ درست تبدیل شده‌بود به یک پازل بزرگ. بعد از پیدا کردن در درست هم گرفتن آسانسور درست مساله بود. ساختمان سه ردیف آسانسور دارد. سری اول می‌روند تا طبقه‌ی دوازده. سری دوم می‌روند از سیزده تا سی این‌ها. بعد‌ی‌ها می‌روند تا طبقه چهل‌این‌ها و یکی دو تا هم آسانسور هستند که مثلن فقط می‌روند تا طبقه‌ی هفت و هشت و نُه که پارکینگ‌ها هستند. به سختی خودم را به طبقه‌ي بیست و دو رساندم و یکی از منشی‌ها من را تا اتاقی که قرار بود تویش مصاحبه انجام شود همراهی کرد. پنجره‌ی اتاق منظره‌ی به شدت قشنگی داشت. هرچند از بس در ارتفاع بلندی بود ممکن نبود دقیقن پایین ساختمان را ببینی. من البته توی چند ثانیه‌ي اولی که منشی اتاق را ترک کرد به سرعت روی پنجه‌ی پاهایم بلند شدم و لُپ و گونه و چشم و بالای ابروی راستم را به شیشه فشار دادم تا تصویر خیابان ِ پایین ساختمان را ببینم که نشد و به جایش رد چربی از پوستم روی شیشه افتاد. سعی کردم با آرنجم چربی را پاک کنم که نشد. صرفن نیم دایره‌ا‌ی به شعاع بیست سانتی‌متر روی شیشه لک شد. ترجیح دادم روی دورترین صندلی از آن پنجره پشت میز بنشینم و منتظر مصاحبه‌کننده‌ام بمانم.

سی ثانیه بعد تلفن روی میز زنگ زد. من مشغول تماشای اسکرین‌سیور مونیتور بزرگی بودم که روبرویم روی دیوار بود. بدون تکان دادن سرم به تلفن نگاه کردم. همان لحظه یک نفر از بیرون اتاق رد شد که آن‌ را هم بدون چرخاندن گردنم دیدم. دیوارهای اتاق شیشه‌ای بودند و تمام رفت‌و‌آمدها را می‌شد زیر نظر گرفت. بعد از رد شدن آدم باز نگاهم را روی تلفن قفل کردم. دست از زنگ زدن برنمی‌داشت. همان‌طور بدون حرکت نگاهش کردم تا صدایش قطع شد. با خودم فکر کردم شاید بخشی از مصاحبه است و دارند عکس‌العمل‌هایم را می‌سنجند و من باید خونسرد‌ترین جور ممکن با همه چیز برخورد کنم. شنیده‌بودم که شرکت‌های بزرگ مصاحبه‌های عجیب و غریبی دارند. آب دهانم را فرودادم و به مونیتور روبرو خیره شدم. باز اما تلفن شروع کرد به زنگ زدن. این‌بار، احتمالن به دلیل نگرانی من بلندتر زنگ می‌زد. من اما همه چیز را ربط داده‌بودم به یک‌جور تست عجیب و نمی‌دانستم به‌غیر از ایفای نقش ِ سنگی که نفس می‌کشد چه کار دیگری از دستم برمی‌آمد. تلفن قطع شد و بلافاصله منشی ِ دیگری وارد اتاق شد. اسمم را پرسید و وقتی مطمئن شد که آدم درستی روبرویش است پرسید که چرا تلفن را جواب نمی‌دهم. گفتم که من بیشتر برای مصاحبه آن‌جا رفته‌ام و تلفن جواب دادن را به هیچ‌ عنوان بخشی از آن محسوب نمی‌کنم و اما اگر اصرار دارد، قطعن بار بعد جواب خواهم داد که تلفن باز زنگ زد. منشی گفت که محل مصاحبه عوض شده و فرد مصاحبه‌کننده می‌خواهد به من جای جدید را بگوید. گوشی را برداشتم و خودم را معرفی کردم. آدم آن‌طرف خط با لهجه‌ی سنگاپوری غلیظی گفت که باید کجا بروم و چون من در جوابش سکوت معناداری کردم ازم خواست که از یکی از منشی‌های طبقه‌ي بیست و دو بپرسم و آن‌ها راهنمایی‌ام خواهند کرد. پنج دقیقه‌ی بعد باز توی آسانسور بودم و داشتم می‌رفتم به سمت محل جدید مصاحبه. بگذریم. امروز از دفترمان توی طبقه‌ي نوزده بیرون آمدم و به طبقه‌ی سیزده که محل جلسه بود رفتم. دو قلپ کافی که ته لیوان مانده‌بود را هم توی آسانسور سرکشیدم و کیف و لیوان به‌دست وارد اتاق سیزده خط فاصله نُه شدم که محل جلسه بود.

از روی دعوتی که برایم آمده‌بود اسم فرد ثالث را چک کرده‌بودم. یکی از «کومار»هایی بود که توی این شهر زندگی می‌کنندد. وقتی رسید باورم نمی‌شد که اهل شبه‌قاره‌ی عزیزمان باشد. پوست به شدت سفیدی داشت و عینک بدون فریم شیکی زده‌بود. بند ساعت و کمربند و کفشش به خوبی با هم ست شده‌بودند و با این‌که کراوات نزده‌بود دکمه‌ سرآستین‌های فیروزه‌ای خیلی مرتبی استفاده‌کرده‌بود. متوجه نگاه از بالا تا پایینی که به‌ش کردم شد و لبخند کجی زد. باهاش دست دادم و جلسه شروع شد. از طرز حرف زدنش مشخص بود سال‌ها تلاش کرده که لهجه‌ی سرزمین مادری را یک‌طوری از بین ببرد. علی ای حال کلماتی که با «ت» تمام می‌شدند هنوز به خوبی صدای باز شدن در پپسی می‌دادند و حرکت‌های سروگردن ِ با زاویه‌ی سی‌درجه هم سرجای خودشان بودند. آخر جلسه از من پرسید که چطور می‌تواند اسم من را تلفظ کند. اسمم را برایش تلفظ کردم و لبخندی توی چشم‌هایش زدم. تلاش مذبوحانه‌اش برای تکرار اسمم به «سیوا...» ختم شد و من ازش خواستم که من را به نام کوتاه‌ترم صدا کند. کومار عزیز اما تلاش دوم را برای تلفظ اسمم کرد و بلند و با لبخند گفت «سیوایش رایت؟» و پپسی دیگری باز کرد و بعد سرش را به آرامی به چپ و راست تکان داد. کارتم را به‌ش دادم و گفتم نه و ازش خواستم که خودش را اذیت نکند. ایشان هم در جواب پرسید که اساسن اسمم مال کجاست و بعد در حالی که چشم‌هایش برق می‌زد اعلام کرد که دوستان ایرانی زیادی دارد و این اسم نباید خیلی متداول باشد «هان؟». این دومین بار توی هفته‌ی گذشته‌بود بود که یک نفر اصرار داشت یک‌جوری اسمم را و سخت بودن تلفظش را توجیه کند. دو روز قبلش وقتی برای چک کردن استتوس پروژه‌ی یکسان به دیتاسنتر رفته‌بودم اتفاق مشابهی افتاده‌بود. داستان این است البته که بعد از مدتی تاکید روی تلفظ صحیح اسم، دیگر آدم رسمن رهایش می‌کند. بعضن حتی به همان سیوایش هم عکس‌العمل مثبت نشان می‌دهد. آن بار آدمی به نام «روح‌-هان» اصرار داشت که اسمم را درست تلفظ کند. پافشاری سانتی‌مانتالش در حالی که یاد سه تا ایموجی ِ‌ میمون ِ ‌بودیستی که در انتهای اسمش توی پروفایل واتزپش گذاشته‌بود هم افتاده‌بودم باعث شد یک مقداری عصبانی بشوم. به جایش در مورد کارش سوال کردم و این‌که برای چه کاری آن‌جاست. قرار بود علاوه بر انجام کار خودم، او و یک آدم دیگر را که دیر هم کرده‌بود به داخل دیتاسنتر اسکورت کنم و توی این مدت که منتظر آدم سوم بودیم ترجیح دادیم سکوت نکنیم و همدیگر را با سوال‌های احمقانه خسته کنیم. طبعن خودمان هم تمایلی به دانستن جواب‌ سوال‌هایمان نداشتیم اما خب چیزی بود که شروع شده‌بود. پرسیدم که کارش چیست و چطور انجامش می‌دهد. من استاد پرسیدن سوال‌های متوالی هستم. برایم شبیه بازی‌ست. گاهی آدم‌ها در مواجهه با سوال‌های پشت سرهم واکنش‌های جالبی هم نشان می‌دهند. البته این بازی عمومن تنها در صورتی شروع می‌شود که آدم مقابل از خودش چیزی نشان داده‌باشد. این بار هم همان اتفاق افتاده‌بود. تاکید بیش از اندازه روی تلفظ اسمم باعث شده‌بود شروع کنم به پرسیدن سوال‌‌های پشت سر هم. از کارش شروع کردم. بعد در مورد تخصصش پرسیدم. بلافاصله بعدش پرسیدم که چند ساعت در روز کار می‌کند. بعد در مورد ابزارهای کارش، بعدتر در مورد متدولوژی انجام کارش، بعدتر در مورد زمان‌های کاری و این‌که آیا در طول شب هم ممکن است کار کنند پرسیدم و سوال بعد آن سوال درست بود. پرسیدم که نتیجه‌ی کارشان را چطور برای کلاینت‌هایشان طبقه‌بندی یا رتبه‌بندی می‌کنند که متوجه نشد. بار دیگر پرسیدم. نتوانست جواب بدهد. در مورد کار خودمان مثال زدم و باز سوالم را پرسیدم. وقتی دیدم یکجوری دارد با چشم‌هایش التماس می‌کند که بی‌خیال طبقه‌بندی بشوم سکوت کردم و سرم را تکان خفیفی دادم. همان موقع آدم سوم رسید و همگی با هم به طبقه‌ی پنجم رفتیم.

توی چشم‌های کومار نگاه کردم و برایش گفتم که این اسم یکی از شازده‌های ایرانی‌ست و چون سه بخشی‌ست برای خیلی‌ها سخت است که تلفظش کنند و بله خیلی متداول نیست. به شبه‌قاره‌ی‌هندی‌ترین شکل ممکن لبخند ِ «پس من درست می‌گفتم» رقت‌انگیزی زد و دستم را فشار داد. خداحافظی کردم و از اتاق سیزده خط فاصله نُه خارج شدم.

سه روز به انتهای سال مانده. سال دوهزاروشانزده آدم‌های مهمی را از بشریت و از من گرفت. بشریت برایم خیلی مهم نیست. طبعن ترجیح می‌دادم که چند تا خواننده‌ و بازیگر دیگر هم می‌مردند اما من کسی را که توی سالی که گذشت از دست دادم هنوز داشتم. از لحظه‌ای که شروع به نوشتن این پست کردم تا حالا سه ساعت گذشته‌است. توی این سه ساعت که نوشته چندخط چندخط پیش رفته چندباری از ذهنم گذشت که نتیجه‌گیری منطقی‌ای ازش بکنم. حالا اما به نظرم خیلی هم ضروری نمی‌آید.

مک‌دونالد*

مک‌دونالد قیمت‌هایش را اضافه کرده. لااقل به نظر من می‌آید که کرده. توی پنج سال و چند ماهی که توی این جزیره زندگی کرده‌ام به زعم شنیدن اخ و پیف‌های مکرر اطرافیان از کیفیت غذاهایش لااقل هفته‌ای یک‌بار چیزبرگر دوبلش توی برنامه‌ی غذاییم بوده. برنامه‌ی غذایی البته عبارت درستی نیست. تا قبل از عمل جراحی خیلی حواسم به چیزهایی که داخل شکمم می‌ریختم نبود. درواقع هر آشغالی تنها به واسطه‌ی شکم‌پرکن بودنش خوب بود. از تن‌ ماهی بگیر تا هش‌براون. دقیقن خوردن هرچیزی که ممکن بود جلوی گرسنگیِ مزمنم را بگیرد به نظرم بدون مشکل می‌آمد. گاهی هم البته آشپزی می‌کردم که درواقع نقش آرام کردن وجدانم را بازی کرده‌است همیشه. این‌که وضع آن‌قدرها هم بد نیست و دو‌سه‌ شب در هفته را دارم خودم پخت‌و‌پز می‌کنم و توی خانه غذا می‌خورم. این‌جا البته اساسن بیرون غذا خوردن جزو فرهنگ عامه است. خانواده‌ها هم حتی خیلی دیر‌به‌دیر با هم غذا می‌خورند. آن دیر‌به‌دیرشان را هم بعضن برمی‌دارند می‌برند توی یک رستورانی جایی و خودشان را از دم اجاق گاز ایستادن و ظرف شستن خلاص می‌کنند. موضوع آن‌قدر جدی‌ست که یک‌ باری که رفته‌بودم خانه‌ی یکی از همکارهایم که هنوز آن موقع مزدوج نشده‌بود، بعد از دیدن اجاق گازش ازش پرسیدم که آشپزی هم می‌کند که برگشت و گفت که معلوم است که نه و این را فقط خریده‌ که خانه بدون اجاق نباشد. بعد پرسیدم که اگر آشپزی نمی‌کند مشکل خانه‌ی بدون اجاق چه می‌تواند باشد که نگاه عجیبی تحویلم داد که یعنی معنی حرفم را نمی‌فهمد. من هم طبعن موضوع را ادامه ندادم اما خب خرج کردنِ بالای پانصد دلار برای وسیله‌ای که ازش به عنوان دکور هم نمی‌شود استفاده کرد به نظرم به‌صورت دقیقی بلاهت محض می‌آمد.  به‌هرحال در همین راستاست که بیرون غذا خوردن فی‌نفسه چیز بدی نیست اصلن. با همه‌ی این‌ها خیلی حواسم به چیزی که می‌خوردم نبود و پخت‌وپزهایم را هم که بعدن «آ»ی ِ عزیز برم مکشوف کرد داشته‌ام تمام مدت نیترات و آشغال‌های دیگر می‌خورده‌ام. همین شد که یک‌دفعه زد و همه چیز به هم ریخت و آن‌قدر به‌هم‌ریختگیش حاد شد که کارم کشید به اتاق عمل و درد و خون‌ریزی‌اش بود تا کم‌ِ کم دوماه بعدش. با تمام این‌ها هنوز هم مک خوردن از سرم نیافتاده‌است. تغییر بزرگی که تویش بوجود آمده این است که حالا وعده‌هایی که توی مک می‌خورم از شام به صبحانه تغییر پیدا کرده و همین هم بود که امروز متوجه شدم که ساسج‌مک‌مافین با تخم‌مرغی را که هر روز بالایش پنج دلارو بیست‌ سِنت پول می‌دادم امروز پنج‌و‌بیست‌و‌پنج به‌م دادند و من هم طبعن کارخاصی از دستم برنمی‌آمد. لبخند زدم و گوشی‌ام را جلوی کارت‌خوانشان گرفتم تا مبلغ را از حسابم کم کنند و من هم بتوانم توی گوشه‌ی مورد‌ علاقه‌ام بنشینم و ساندویچم را با قهوه‌ی سیاه بخورم.

تنها صبحانه خوردن توی یک گوشه‌ای از یک مک‌دونالدْ وسط سنگاپور آن‌قدرها هم که به نظر می‌آید غم‌انگیز نیست. می‌شود از پنجره‌ی سرتاسری بیرون را که مثل همیشه به‌شدت آفتابی‌ست نگاه کرد. می‌شود هم آدم حواسش را بدهد به دود سیگار خانم مسنی که هرروز صبح می‌رود و روی نیم‌کت‌های مشرف به استخر‌طور روبروی مک می‌نشیند و روی آیپدش لوموند می‌خواند. این دومی مورد علاقه‌‌ی من است. حین سرکشیدن قهوه نگاهم خیره می‌ماند به روپوش ِ آبی‌رنگش و عجیب تازگی‌ها یاد فرزانه‌ می‌اندازدم. هنوز که هنوز است اشک توی چشم‌هایم حلقه می‌زند که البته با چند تا نفس سریع و عمیق جلویش را می‌گیرم. سیگار کشیدنشان عین هم است. جور خاصی که سیگار را لای انگشتانش می‌گرفت که انگار کار مهمی نمی‌کند و سیگار را برای سیگار دارد می‌کشد همیشه به نظرم خیلی درست و حسابی می‌آمد. نودو‌هشت درصد سیگاری‌های دنیا اگر تنها باشند به نظرم می‌گذارندش کنار. یا لااقل دُز دودکردنشان خیلی کم می‌شود. یکی از ویرهای کشیدن سیگار دیده‌شدن توسط دیگران است. فرزانه یک‌جوری این کار را می‌کرد که آدم دلش می‌خواست ازش بپرسد که چطور آن کار را می‌کند. بعد از این‌که خبر مرگش را با سه روز تاخیر به‌م دادند جدای عصبانیت شدیدی که به‌م دست داده‌بود اولین چیزی که به ذهنم آمد فال قهوه گرفتن‌ و سیگار کشیدن‌هایش بود. مادر داشت تلاش می‌کرد یک چیزهایی بگوید از پشت تلفن که یعنی حالم بد نشود و من تنها چیزی که دلم می‌خواست این بود که گوشی را قطع کنم. برگشته‌بودم سمت دیواری که قاب‌های عکس رویش هستند و انگشت اشاره‌ی دستی که گوشی را نگرفته‌بود را گذاشته‌بودم روی پیشانیِ فرزانه‌ای که سیاوش ِ چندماهه را به خودش چسبانده‌بود و نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. هنوز هم همین‌ کار را می‌کنم. پشت ِ بند ِ دوم انگشت اشاره‌ام را آرام می‌کشم روی پیشانی و چشم‌ها و بینی‌اش و هنوز باورم نمی‌شود که نیست. این‌که امروز یک آدمی باشد و فردا نه عجیب‌ترین چیز این دنیاست. هنوز بعد از چهل‌پنجاه روز منطقم کم می‌آورد. اول‌ها، شاید حدود دوسه هفته باهاش حرف می‌زدم. خیلی دوست داشت بیاید این‌جا را ببیند و دقیقن همان وقتی که زمان درست آمدنش بود افتاد و رفت. این از همه‌چیز بیشتر دلم را می‌سوزاند. این بود که آن اول‌ها شروع کرده‌بودم باهاش حرف زدن. هرجا می‌رفتم می‌گفتم فرزانه این‌جا فلان‌جاست و این‌طور است و آن‌طور است. برایش توضیح می‌دادم. این ادامه داشت تا یک روزی که برای یک پروژه‌ای رفته‌بودم به یک دیتاسنتری آن سرِ شهر. دیتاسنتر جایی‌ست که آدم‌ها ساخته‌اند و تویش کامپیوترهاشان را نگهداری می‌کنند و به نظرشان می‌آید که آن‌جا جایش امن‌تر است. مشخصه‌ی اصلیشان ردیف‌های طولانی از رَک‌هاست که آدم‌ها وسط‌شان می‌نشینند و کارشان را انجام می‌دهند و بعد می‌روند پی ِ‌کارشان. شبیه فیلم‌هاست دقیقن. منظورم این است که آن‌چیزی که توی فیلم‌ها می‌بینید آن‌قدریش که به قیافه و سروشکل دیتا‌سنترها مربوط می‌شود درست است. من هم به واسطه‌ی کارم هرازگاهی راهم به‌ آن‌جا می‌افتد. آن روز داشتم می‌گفتم که «فرزانه این‌جا دیتاسنتر ِ دوم دولت سنگاپور است و من گاهی می‌آیم این‌جا و همیشه یک آدمی باید من را اسکورت کند که مبادا رک‌ها را به آتش بکشم،‌ این‌بار اما فقط خودمم و خودم و این خیلی عجیب است هم که با این پاسپورت قشنگ‌مان به من مجوز ورود بدون اسکورت داده‌اند ...» که دیدم آدمی چند متر آن‌طرف‌تر با دهان باز دارد نگاهم می‌کند. قطعن دیدن آدم ریشویی که دارد به زبان ِ‌عجیبی با خودش حرف می‌زند نباید خیلی مفرح باشد. به روی خودم نیاوردم و سرم را کردم توی رکی که روبرویش ایستاده‌بودم و از آن به‌بعد گپ‌زدن‌هایم باهاش کم‌تر شد.

هنوز ریش دارم. ریش گذاشتنم اما به‌ خاطر سوگواری نبود. چند روز اول حال و حوصله‌ی اصلاح نداشتم و بعد خوشم آمد. نگهش داشتم. بعد از یک مدتی هم روی چانه‌ام رنگ قرمز به خودش می‌گیرد و باعت می‌شود بیشتر هم خوشم بیاید. نمی‌دانم به همین دلیل بود که امروز که داشتم وارد دیتاسنتر می‌شدم گارد دم‌ ِ در ازم پرسید که آیا مسلمان هستم یا نه. کمی تعجب کردم. شب قبلش با موزر به جان ریشم افتاده‌بودم و حتی دو تا خط درست هم افتاده‌بود وسط سبیلم که برای یک لحظه آه از نهادم بلند کرده‌بود. یکی از ژانرهای خواب ترسناک من اساسن از دست دادن سبیلم است. همان هم شد که مجبور شدم ریشم ر اخیلی بیشتر از آن‌که می‌خواستم کوتاه کنم. درواقع الآن ته‌ریش ِ به‌نسبت بلند است. با این‌ همه گارد ِ‌دم ِ در ازم پرسید که آیا مسلمانم و من نگاهش کردم و گفتم بله. در کمال تعجب درجوابم گفت که او هم مسلمان است. نمی‌دانستم باید چه بگویم. شاید مسلمان‌ها یک چیزی دارند که وقتی می‌فهمند طرف مقابل هم‌کیششان است به هم می‌گویند من اما عین بز نگاهش کردم و بعد که دیدم مرد منتظر شنیدن چیزی‌ست با لبخند احمقانه‌ای گفتم «نایس». بعد داخل کیفم را گشت و کتابی که این روزها می‌خوانم را درآورد و پرسید که آیا قرآن است. کتاب در مورد دو برادر آدم‌کش است که رفته‌اند توی سن‌فرانسیسکو یک آدمی را بکشند و برگردند. برادران سیسترز. اگر نخوانده‌اید بخوانید. بی‌اندازه خوب است. یعنی آن قدری خوب است که آدم به انسانیت امیدوار می‌شود. این‌که هنوز جا برای خلق‌های درست و حسابی هست و هنوز هم آدم‌های درست و حسابی هستند که بشود خواندشان. باز نگاهش کردم و این‌بار می‌خواستم به‌ش بگویم که به نظرش روی جلد قرآن عکس هفت‌تیر می‌کشند که نگفتم. گفتم «نه» و در کیف را بستم. وقتی کیف را از روی میز تفتیش برمی‌داشتم که به زمین بگذارم مرد بلند گفت «سلام‌علیکم». باز یکه‌ای خوردم که از بار قبل بیشتر هم بود. دقیقن هیچ به ذهنم نمی‌رسید که به‌ش بگویم. البته بلافاصله بعد از این‌که باتردید زمزمه کردم «فی امان‌الله» به ذهنم رسید که باید خیلی ساده می‌گفتم علیکم‌السلام و تمام.

برگشتن‌ها اوبر گرفتم. باید نقشه‌ی مسیری که راننده طی کرد تا من را دم در خانه‌ام پیاده‌کند را این‌جا بگذارم تا لباب کلام منتقل شود. مثل این‌که بخواهید از ونک بروید راه‌آهن و به جای این‌که مثلن ولی‌عصر را مستقیم بیایید پایین،‌اول بروید تا میدان آزادی و بعد از آن‌جا بروید راه‌آهن. می‌دانم که الآن نمی‌شود ونک تا راه‌آهن را مستقیم از ولی‌عصر رفت، حالا بیایید من را به‌خاطرش بزنید. یک جایی از مسیر هم توقف کامل کرد و به جلو خیره ماند. بعد از سی‌ثانیه فکر کردم اتفاقی برایش افتاده‌است. نگاهش خیره مانده‌بود به روی داشبورد. جایی بودیم شبیه کوچه‌پس‌کوچه‌های الهیه. جای قشنگی بود. بعد از یک زمان خوبی کتاب را بستم و ازش پرسیدم که آیا اتفاقی افتاده که گفت نه اما نقشه دارد این مسیر را نشان می‌دهد. گفتم که خب دنبالش کند دیگر و مشکل چیست؟ گفت مشکلی نیست که من پرسیدم که پس چرا ایستاده‌است. گفت هیچ و فقط به نظرش آمده‌است که باید بایستد. بعد برگشت و به‌م لبخند زد. نگاهش کردم و گفتم که اشکالی ندارد و این‌جا هم جای قشنگی‌ست و حالا دیگر راه بیافتد. با صدای عجیبی که من را یاد رضا بابک انداخت گفت «تن کی یوووو» و راه افتاد. تا خانه دیگر کتاب نخواندم و بیرون را تماشا کردم. او هم نطقش باز شده‌بود و داشت قیمت تمام خانه‌های آن اطراف را به‌م می‌داد و از گران بودنشان می‌نالید. وقتی روبروی خانه پیاده می‌شدم هم یک تن‌کی‌یوی رضا بابکی دیگر گفت و رفت.

* تازگی‌ها هم نه، یک سالی هست که به جای مک‌دانلدی که قبلن‌ها می‌گفتم، می‌گویم مک‌دونالد(سلام آیلا). از وقتی کلاس‌های فرانسه را شروع کردم و آن‌همه تاثیر زیاد فرانسه را روی فارسی ِ جدید دیدم ادای کلمات مشترک ِ بین فرانسه و انگلیسی با تلفظ فرانسه دیگر به نظرم دهاتی نمی‌آید. قطعن سطح درستی از جوگیری توی این جمله‌ها خودنمایی می‌کند اما خب این عین اتفاقی بود که افتاد. داستان تا آن‌جا پیش رفت که حتی چند کلمه‌ مضاف بر لیست کلمات ِ مدخل ویکیپدیای کلمات قرض‌گرفته‌شده از فرانسه در فارسی هم پیدا کردم اما آن‌قدر تجربه‌ی قبلیم در ویرایش ویکیپدیای فارسی منزجرکننده بود که حتی فکر ویرایش این‌یکی از ذهنمم نگذشت.