ساعت یازده ِ شب هم‌خانه‌ام در اتاقم را زد و منتظر جواب من ماند. بیشتر از هم‌خانه است دیگر. زمان خوبی از روز را با هم می‌گذرانیم. از معدود آدم‌هاییست که حرف‌هایی که می‌زند رنگی از تفکر دارند. طبعن با تمام آرائش موافق نیستم و گاهی هم به درستی از کوره به درم می‌برد اما به قول انگلیسی‌زبان‌ها قلب قشنگی دارد و همین باعث شده که هربار از دستش عصبی می‌شوم به همین‌ها فکر کنم و کمی بعدش بهتر باشم. در اتاقم را زد و منتظر ماند. قبلش چند بار سیاوش سیاوش کرده‌بود. شنیده‌بودم که درب خانه باز شده‌بود و آمده‌بود تو. به محض این‌که در باز شده‌بود داد زده‌بود «سیاوش» و من حتم کرده‌بودم که باز مست است. نبود. خوب می‌نوشد. یعنی اگر بنوشد آن‌قدری می‌نوشد که دنیا و مافیها برایش بصورت کلی رنگ می‌بازند و بعد می‌پردازد به ایده‌های زیرشکمی و آن‌وقت‌هاست که هم ازش فراری می‌شوم و هم برایش نگران. مست نبود اما آن شب. بعد از دو بار صدا زدن اسمم با نوک تمام انگشتانش دو بار زد به در اتاقم و پرسید که آیا هستم یا نه. گفتم بیاید تو. داشتم با مادر و پدر روی ایمو حرف می‌زدم. حرف زیادی نداشتیم. یعنی فی‌الواقع بعد از اینکه مدتی از مهاجرت می‌گذرد اساسن دیگر حرفی نمی‌ماند. هر دو طرف دارند زندگی‌شان را می‌کنند و اشتراک گذاشتن این‌که نهار چه خورده‌اند یا لباس چه پوشیده‌اند برایشان محلی از اعراب ندارد. علی ای حال این لزوم حرف زدن عین چی آن وسط می‌ماند و منجر می‌شود به «دیگه چه خبر»هایی که آدم از شنیدنش تنش به لرزه می‌افتد. از آن‌جا به بعد خلاقیت حرف اول را می‌زند. این‌که همان نگفتنی‌ها را یک‌جوری نگویی که نه خودت اذیت شوی و نه آن‌طرف دیگر. این‌که چطور تذکر بدهی که این بار پنجم بود توی ده دقیقه‌ی گذشته که طرف مقابل حالت را پرسیده هم هنر متعالی‌ای می‌طلبد که بماند حالا. با پنج‌تا ناخن دو بار زد روی در و من داد زدم که بیاید توی. روی تخت دراز کشیده‌بودم. همزمان با باز کردن در هدفون سمت چپ را بیرون آورد و گفت «می‌شود کمکم کنی؟» پرسیدم که چه شده‌است و گفت که پرنده‌ای توی راهرو گیره افتاده. گفتم که می‌دانم و من هم ساعت شش و نیم که از پله‌ها بالا می‌آمدم آن‌جا بود. گفت که بهتر است یک‌جوری بفرستیمش بیرون و فکر می‌کند که حیوان ترسیده. بعد اضافه کرد که ساعت یازده ِ صبح که می‌رفته سر کار هم پرنده‌ آن‌جا بوده و حتمن خیلی ترسیده هم. ترسیدن را دوبار گفت. بلند شدم و به والدین اطلاع دادم که چند دقیقه‌ی دیگر باز باهاشان تماس می‌گیرم. هم‌خانه‌ام یک سطل چوبی ِ دردار را برداشت و انگار که بخواهد مازنی برقصد دست‌هایش را خیلی به هم نزدیک کرد و با پشتی خمیده به سمت پرنده رفت. کبوتر توی پاگرد اول بود. خیلی آرام به سمتش گام برداشت و پرنده هم آرام آرام به سمت پایین ِ‌ پله‌ها رفت. من هم هر دوشان را دنبال کردم. خیلی تر و تمیز همه با هم از خانه خارج شدیم و تازه آن‌جا بود که فهمیدیم پرنده بالش مشکلی دارد و نمی‌تواند پرواز کند انگار. قدم زنان از حیاط‌ْطور ِ جلوی خانه بیرون رفت و بعد ده قدم آن‌طرف‌تر از زیر فنس‌ ِ کوتاه جلوی گاراژ دوباره برگشت تو. هم‌خانه‌ام دست‌هایش را گذاشت روی فنس‌ها و نفس عمیق غمگینی کشید. گفتم «بیا برویم بالا» .همان‌طور خیره به کبوتر جواب داد که «بالش مشکل دارد». گفتم که دیگر کاری از دست ما برنمی‌آید و بهتر است برگردیم بالا. هم‌خانه‌ برگشت سمت من که چیزی بگوید اما حرفش را خورد. چند قدم به‌ش نزدیک شدم و از بالای فنس نگاهی به کبوتر انداختم. شبیه آدمی که دست‌هاش توی جیبش باشد به جایی روی طبقه‌ی اول ساختمان خیره‌مانده‌بود. گفتم «برویم» و با کف دست آرام به پشتش زدم. توی پله‌ها گفت «Thanks for the moral help» پرسیدم «?Modern help» که حرفش را تکرار کرد و بعد رفت توی اتاقش.

یک ساعت بعد باران تندی شروع شد. در حال حرف زدن با مادر بودم. پدر هم از گوشه‌ی سمت راست گوشی مادر سرک کشیده بود و گوش می‌داد. بیرون را نگاه کردم و باز برگشتم سمت مادر. پرسید که چه شده‌است. گفتم «باران شد. حالا این کبوتر چه می‌شود.» پدر گفت «گربه‌های پایین خانه‌تان هم هستند». گفتم که «خانمی که هر شب برای گربه‌ها غذا می‌آورد امشب هم آمده و نباید گرسنه باشند». پدر لبخندی زد و گفت که پس از آن جهت می‌تواند خیالم راحت باشد. حقیقت اما این بود که خانمی که علی‌وار هر شب برای گربه‌های پایین خانه غذا می‌آورد آن شب نیامده‌بود. گفتنش اما مساله‌ای را حل نمی‌کرد. تازه ممکن بود آن وسط‌ها کسی چیزی از خورده‌شدن کبوتر توسط گربه‌های گرسنه‌ی پایین خانه بگوید که به کلی از تحمل من خارج بود. منطقن چیزی بواسطه‌ی گفته‌شدن اتفاق نمی‌افتد، مغز من اما امور را خیلی ساده و احمقانه به یکدیگر وصل می‌کند. یعنی اگر کسی یک چیز منفی‌ای بگوید آن چیز توی ذهن من اتفاق می‌افتد و تا زمانی که بتوانم فراموشش کنم هزار بار دیگر هم خودش را تکرار می‌کند و این‌طوری با تقریب خوبی از زندگی‌ می‌افتم. روز طولانی‌ای را تمام کرده‌بودم و ترجیحم بود که به چیزی به‌غیر از کتابی که این روزها می‌خوانم و آن یک موضوعی که تمام مغزم را این‌ روزها گرفته فکر نکنم. در حال خواندن کتابی از موراکامی هستم. کتاب خوش‌خوانی‌ست اما ابدن به خوبی کتاب دیگری که ازش خوانده‌ام و بسیار دوستش داشتم نیست. البته کتاب دیگر را وقتی خیلی جوان‌ بودم خواندم و بخش بزرگیش هم توی اتوبوس اصفهان به تهران بود. یادم هست که توی ترمینال کاوه کتاب را باز کردم و توی پلیس‌راه سلفجگان صد و بیست سی صفحه‌اش تمام شده‌بود. کتاب به‌شدت جذاب بود و فارغ از عجایب ژاپنی‌اش پرسوناژ خیلی دقیقی داشت. این‌ بود که به‌خوبی درگیرش شده‌بودم و مطمئن نیستم که توی همان اتوبوس تمامش کردم یا نه اما یادم هست که وقتی توی ترافیک همت غرب به شرق بودیم شاید کمتر از پنجاه صفحه به آخرش مانده‌بود. این‌یکی اما آن‌طور نیست. یک‌ربعی قبل از خواب می‌خوانم. ده دقیقه  توی متروی صبح و همان‌اندازه هم توی قطار عصر. بعد از یک هفته تازه دویست صفحه تمام شده که با استانداردهای من خیلی کم است اما خب موفقیتی که برای خودم قائلم دوباره کتاب خواندن است. صادقانه‌اش این است که به نظر می‌آید که مغزم راحت‌ترش است که مزخرفات یکی دو دقیقه‌ای روی فیسبوک و اینستاگرام ببیند تا یک چیز سروته‌دار را توی یک پروسه‌ی طولانی‌ تمام کند. هنوز هم وسط کتاب خواندن یک چشمم به گوشی‌ام است اما هر چه بیشتر می‌گذرد جنگْ ساده‌تر می‌شود. انگار که بعد از یک‌مدتی ولنگاری باز برگردی به چیزی که اصالت دارد. به‌هر‌حال تحمل شنیدن هیچ چیز منفی‌ای را نداشتم و همین شد که گفتم شخص مزبور آمده و کارش را انجام داده و رفته. در این حین و بین اما تمام حواسم به کبوتر بود و این‌که الآن قطعن خیس شده و بال پروازی هم اگر می‌داشت توی این باران استوایی هیچ ممکن نبود بتواند استفاده‌ای ازش بکند. مکالمه را یک‌جوری تمام کردم و ایستادم کنار پنجره و بیرون را تماشا کردم. بعد از دو دقیقه خیره‌ماندن به خیابان بارانی تلاش کردم بدون باز کردن پنجره جایی را که آخرین بار کبوتر را دیده‌بودم نگاه کنم. طبعن موفقیتی در پی نداشت. آخرین بار کبوتر دقیقن زیر پنجره‌ی اتاق خوابم بود و تنها در صورتی ممکن بود دوباره آن نقطه را ببینم که قوانین فیزیک نور نقض می‌شدند. با این حال پیشانی‌ام را به تمامی به شیشه چسباندم و درحالی‌که پلک‌های بالایم به سمت بالا کش آمده‌بودند با خودم فکر کردم شاید کبوتر با همان دست‌های توی جیبش بیاید و کمی زیر باران قدم بزند و من بتوانم ببینمش. این مورد هم اتفاق نیافتاد و من بدون هیچ نتیجه‌ای مسواک زدم و خوابیدم.

قبل از خواب به تمام سه راننده‌ی اوبری که آن روز دیده‌بودم فکر کردم و مطمئن بودم خوش‌حال‌تر می‌بودم اگر لااقل دوتایشان به جای حیوان بیچاره توی باران گیر می‌کردند. ساعت سه‌ بعد از ظهر جلسه‌ای در منتها الیه شرق شهر داشتم. صبح باید می‌رفتم به دفتر خودمان در منتها الیه جنوب شهر و راس دوازده باید خودم را می‌رساندم به اداره‌ی مالیه. ساعت یک بعد از ظهر خانه بودم. فاصله‌ام با محل جلسه را چک کردم و تصمیم گرفتم که ساعت دو و پانزده دقیقه اوبر خبر کنم. یک زمانی را با تلفن صحبت کردم و بعد نهار خوردم و بعدتر اول‌های قسمت نهم «The Crown» را تماشا کردم و راس ساعت دو و پانزده دقیقه اپ را باز کردم و ماشینی خواستم. به محض پیدا شدن ماشین از خانه خارج شدم و پایین دم در منتظر ماندم. روی نقشه ماشین را زیرنظر گرفتم. توی دو دقیقه‌ی اول دو تا چهارراه مانده به خانه بدون حرکت ایستاده‌بود. بعد به مدت دو دقیقه تصمیم گرفت در جهتی کاملن مخالف رانندگی کند که همان باعث شد برای برگشتن به مسیر اصلی چهار دقیقه دیگر لازم داشته‌باشد. وقتی بالاخره به مسیر درست برگشت باز یک دقیقه‌ای بدون حرکت ایستاد و بعد از یک یو‌-ترن دور زد و شروع کرد به دور شدن از من. خیره مانده‌بودم به گوشی و نمی‌دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم. باهاش تماس گرفتم و پرسیدم که آیا یک در میلیون ممکن است که راه را بلد باشد که گفت بلد است اما گم شده‌است. پرسیدم که آیا نقشه جلویش باز نیست و آیا نقشه کوتاه‌ترین مسیر را نشان نمی‌دهد؟ گفت که باز است اما نمی‌تواند دنبالش کند. پرسیدم که به نظرش می‌تواند دو دقیقه‌ی دیگر این‌جا باشد چون من دیرم است که با افتخار گفت نه و ازم خواست که بوکینگ را کنسل کنم. گفتم که اگر من کنسل کنم شش دلار جریمه خواهم شد و خودش باید این کار را بکند. شروع کرد به چانه زدن که قطع کردم و دوباره از اوبر تقاضای ماشین کردم. در کمال ناباوری دوباره همان فیتوپلانکتون قبلی ریکوئست من را اکسپت کرد. کنسل کردم و باز ریکوئست دیگری فرستادم که باز همان اتفاق افتاد. زنگ زدم و گفتم که آیا نمی‌بیند که موردی که دارد اکسپت می‌کند من هستم که گفت چرا اما نمی‌تواند اکسپت نکند. توی این نقطه اوبر برای آن روز قسطش را در به هم ریختن اعصاب من به خوبی پرداخت کرده‌بود. گوشی را توی جیبم گذاشتم و به سمت ایستگاه تاکسی ِ شاپینگ‌مالی که دو تا چهارراه تا خانه فاصله داشت دویدم. یک خیابان بالاتر یادم افتاد که کراوات نزده‌ام. تا برگردم و بروم بالا و کراوات را بچپانم توی کیفم و باز بدوم تا مال و تاکسی بگیرم و بنشینم تویش ساعت شده‌بود دو سی و پنج دقیقه. تاکسی که راه افتاد حسی از خنکی توی کفش پای راستم کردم. وقتی نگاه کردم دیدم کفش زارایی که هنوز سه ماه نبود خریده‌بودمش از داخل باز شده و فقط در صورتی که تمام کف پایم به صورت کامل روی زمین قرار داشته‌باشد پارگی‌اش معلوم نمی‌شود. این دومین کفش زارا بود که این اتفاق برایش می‌افتاد. بعد از اولین تجربه حقیقتن نمی‌دانم که چطور شد که باز آن خطا را تکرار کردم. تنها چیزی که به خاطر دارم این بود که رفته‌بودم توی فروشگاه درندشت‌شان توی خیابان ارچارد و دیدم که کفش‌ هم دارند و من هم کفش لازم داشتم و دقیقن هم یادم هست که با خودم گفتم که کفش‌های زارا خوب نیستند و زود پاره می‌شوند و نباید بخرم و با این حال یک جفت برداشتم و پوشیدم و توی آینه از کنار و روبرو نگاهش کردم و پرداخت کردم و برگشتم به خانه. خرید کفش از زارا به صورت غایی شبیه خریدن گوشی از سامسونگ است. صورت زیبایی دارد. توی آن مدتی هم که سرویس می‌دهد خوب کار می‌کند اما به محض این‌که نصف عمر رسمی‌اش را کرد به‌صورت قطعی باید با گوشی جدیدی جایگزینش کرد. به‌ هر حال من آن اشتباه را کرده‌بودم و مسئولیتش را هم باید می‌پذیرفتم. عکسی از کفشم برداشتم و برای مخاطب مربوطه فرستادم. معنی دقیق کارم را نمی‌دانم اما به نظرم کسی باید از این بدبیاری‌ام مطلع می‌شد. کسی که می‌توانست چیزی بگوید که احتمالن لبخندی بزنم. عکس را فرستادم و تا رسیدن به دفتر کارفرما از پنجره به بیرون خیره‌شدم. جلسه تا ساعت چهار و ده دقیقه طول کشید و بعد من از نیم‌رخ با کارفرما دست دادم و دفترشان را ترک کردم. اوبر دیگری صدا کردم تا من را تا دفتر کلاینت بعدی ببرد. این‌یکی به محض قطعی شدن بوکینگ اسمسی با سه اسمایلی ِ لبخند فرستاد و خودش را معرفی کرد. کاری که هیچ ضرورتی نداشت چون خود اوبر به‌خوبی و با تصویر و امتیاز و الخ انجامش می‌دهد. بعد از سی ثانیه تماس گرفت و ازم خواست که نگران نباشم و او توی یک دقیقه‌ی آینده خودش را به من خواهند رساند. من نگران چیزی نبودم. جلسه‌ی بعدی نیم ساعت بعدش بود و کمی هم جا داشت که دیر برسم. خلاصه رسید و دیدم که صندلی عقبش به کلی پر است و مجبور شدم که روی صندلی جلو بنشینم. بعد از دو دقیقه متوجه شدم که این مورد از آن دسته است که علاقه‌ي وافری به کامونیکیت کردن دارند و دقیقن توی بیست و پنج دقیقه‌ی بعدش حتی سی ثانیه هم در سکوت نگذشت. برایم تمام مشکلات زندگی‌اش را با لبخند تعریف کرد و گفت که چرا دارد روزی چهارده ساعت رانندگی می‌کند. ماشینش سوباروی آبی ِ شاسی‌بلندی بود (سلام ِ دوباره به شما لیم) که به نظر ِ‌من ِ ماشین‌نشناس تیون‌شده می‌آمد. تمام مدت نگاهم به عقربه‌ی سرعتش بود که روی چهل‌کیلومتر بر ساعت ثابت مانده‌بود. وقت پیاده شدن دستش را دراز کرد سمتم. لبخند زدم و در را باز کردم. دست دادن باهاش به نظرم کاملن اضافی می‌آمد. طوری وانمود کردم که اگر بخواهم باهاش دست بدهم ممکن است موقع پیاده‌شدن تعادل بدنم به هم بخوردم و با سر روی زمین بیافتم و دیگر بلند نشوم. او هم «اوه» ِ چینی ِ رقت‌انگیز ِ بلندی کشید و دستش را عقب برد مبادا برای من اتفاقی بیافتد. در را بستم و نفس بلندی کشیدم. وارد ساختمان شدم و از اکس‌ری عبور کردم و کارت شناسایی‌ام را تحویل دادم و کارت ویزیتوررا از دربانی که تصور می‌کرد تمام شکست‌های زندگی‌اش تقصیر بازدیدکنندگان آن ساختمان‌اند تحویل گرفتم و رفتم به طبقه‌ی ششم. جلسه با بیست و پنج دقیقه تاخیر شروع شد. یک ساعت و نیم بعد با کفشی پاره و دستی به میله‌ی عمودی وسط واگن متروی شهری سنگاپور در حال خواندن فصل چهاردهم کتابم بودم و به نظرم اوبر نگرفتن بهترین تصمیم تمام روزم بود.

به عنوان نتیجه توی رختخواب با خودم فکر کردم که کار زیادی از من برنمی‌آید و من ایده‌ای در مورد بال پرنده نداشتم و درواقع در موقعیت عمل انجام‌شده قرار گرفته‌بودم و این هم‌خانه‌ام بودکه باعث شده‌بود حیوان بیچاره توی باران بماند. اگر به خودم بود ممکن که نه قطعی بود که کبوتر مذکور همان‌جا توی راهرو بماند. اما متاسفانه به من نبود. کمی بیشتر فکر کردن می‌توانست به این نتیجه برساندم که من همیشه کارم همین است. این‌که به جای حل کردن قضیه دنبال مسئول بگردم یا کسی که بتوانم سرزنشش کنم. به صورت نهایی هم خود اتفاق نیست که می‌آزاردم بل نقش من در افتادن آن اتفاق است. یعنی صورت من باید صورت خوش و درستی باشد حالا می‌خواهد آن کبوتر خیس شود یا خوراک ِ‌ گربه شود یا اصلن بال بزند برود آن‌جایی که کبوتر‌های بدون صاحب شب‌ها می‌روند. اماخب بیشتر فکر نکردم. خوابیدم.
ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال گذشته بسیار کمتر کار می‌کنم این روزها. خصوصن که باز آن پیک کار کردن برای دولت فخیمه‌ رسیده‌ و من هم طلایه‌دار برگزاری ِ پروژه‌های اداره‌ی مالیه‌ای هستم که تا خانه‌ام هشت دقیقه پیاده‌روی است فقط. ساعت نه و نیم کار را شروع می‌کنم و یازده و چهل و پنج دقیقه بلند می‌شوم و بادقت از پشتْ صندلی را هول می‌دهم تا جایی که دسته‌هایش زیر میز قرار بگیرد . کارت ورود و خروج به ساختمانی که تقریبن دو سال پیش در بدو شروع کارم برای این اداره به‌م داده‌اند را توی جیبم جاساز می‌کنم و وقتی با لبخند از کنار کارمندان خوشبخت عبور می‌کنم توی سرم تصمیم می‌گیرم که نهار را غذای مالایی بخورم مثلن یا نودل چینی. این روزها باران می‌بارد. باران خوبی هم می‌بارد. این‌جای دنیا همیشه هوا دم دارد. وقتی باران می‌بارد،‌ حینش، این دم می‌زند توی ذوق آدم، بعد ولی اگر باران کمی ادامه پیداکند شرجی فروکش می‌کند و یک چیز ملس ِ ملایمی می‌ماند ازش. به همین دلیل است که اگر خواستید بروید جنوب‌ شرق آسیا را ببینید، خصوصن سنگاپور و مالزی ِ غربی را، همین حوالی نوامبر و دسامبر بروید. قبلش و بعدش دقیقن مصداق اصطلاح ِ ککه‌پزان ِ اصفهانی‌‌هاست بلانسبت.

غذا را تیکِوی می‌کنم و زیر باران قدم می‌زنم تا خانه. کلید توی کفش ِ اول از سمت چپ ِ طبقه‌ی بالایی جاکفشی‌ست. این‌جا امن‌ترین نقطه‌ی دنیاست. کلید را روی در هم بگذاری و بروی کسی داخل خانه نمی‌شود. البته که امنیت ِ زورچپان است طبعن. عین همان کمربند بستن یا تازگی‌ها از بین خطوط رانندگی‌کردن خودمان. این دومی را خیلی مطمئن نیستم البته. خودم ندیده‌ام، صرفن شنیده‌ام. ان‌شالله که درست باشد. بساط غذا را روی میز گرد ژاپنی ِ‌ وسط هال پهن می‌کنم. سه‌چهار تا سریال را با هم می‌بینم این‌ روزها. یکیشان را باز می‌کنم و تا غذا تمام شود نیمی از یک قسمتش تمام می‌شود. غذا که تمام می‌شود تلویزیون را خاموش می‌کنم. چند دقیقه‌ای را توی بالکن می‌گذرانم. دیدن آدم‌هایی که از ترس ریختنِ چند قطره آب روی سرشان عرض و طول خیابان را می‌دوند هیچ‌وقت خالی از لطف نیست. فکر هم می‌کنم. این روزها فقط به یک چیز فکر می‌کنم. به همان یک‌ چیز فکر می‌کنم و بعد که قدر خوبی رویش تمرکز کردم و اعصاب و روانم را با حدس زدن ِ ندانسته‌ها به خوبی ساییدم نگاهی به ساعتم می‌اندازم. اگر حدود یک باشد برمی‌گردم تو و آماده می‌شوم برای برگشتن به محل ِ کار. اگر نه کمی بیشتر آن تک‌موضوع ِ مذکور را مداقه می‌کنم حولش.

سنگاپوری‌ها یک چیزی دارند به اسم کُپی. همان کافی است. اما خب خیلی محلی‌ست. عمومن اِکسْپَت‌ها دوستش ندارند. البته  که دلایل زیادی برای دوست‌داشته‌شدن دارد اما ماها عمومن آدم‌های بی‌شعور و بدسلیقه‌ای هستیم. یک قشنگی‌هایی را صرفن به دلیل لوکال بودن، لوکال‌بودگی، می‌گذاریم کنار. از همین سری، نودل است، از همین سری هاوکرسنتر است، از همین سری هزاران چیز است که این‌جا جای گفتنشان نیست طبعن. باشد هم من نه اعصابش را دارم و نه حوصله‌اش را. این کُپی خودش انواع دارد. کُپی او، کُپی سی، کُپی کُسان و تا هجده‌جورش را من دیده‌ام. اسم‌هاشان هم حتی قشنگ‌ است. یعنی برای منی که مفهوم ِ زبان به معنای مطلقش و تحولاتش و مسیر ِ تکاملش جذاب‌ترین ِ چیزهاست، خیلی دوست‌داشتنی‌ست جوری که این آدم‌ها اسم گذاشته‌اند برای نوشیدنی‌های روزانه‌شان. خارجی‌ها، سفید‌ها، میکس‌ها (ماها حتی اگر صادق باشیم) که احساس می‌کنند به دلیل رنگ پوست و موی‌شان باید مورد احترام بیشتری قرار بگیرند عمومن ترجیح‌شان است که از استارباکس یک لیوان ِ داغ ِ سخت‌حمل‌شونده تحویل بگیرند و با  دماغ بالا وارد آفیس بشوند. از آن‌طرف این کُپی برای خودش حتی آلت ِ مخصوص حمل و نقل هم دارد. یک طور کیسه است که هم کیسه‌است و هم دسته. این‌یکی را فقط توی سنگاپور دیده‌ام. حتی توی مالزی هم نه. البته مطمئن نیستم که آن‌ها هم همچو چیزی داشته‌باشند آن‌جا یا نه. احتمال این‌که داشته‌باشند هست طبعن از آن جهت که سنگاپور فقط پنجاه سال است که مستقل شده‌است از پادشاهی ِ مالایی و هنوز هم خیلی از ساکنینشان این دو کشور را یک‌چیز متحد می‌بینند. دیده‌ام خانواده‌هایی که تعدادی‌شان گذرنامه‌ی مالایی دارند و باقی سنگاپوری. بگذریم. توی راه ِ برگشت کُپی می‌گیرم و بعد از جابجا کردن صندلی و چند دقیقه با دقت خواباندن ِ دست‌هایم روی میز سرمی‌کشمش. این‌جا هورت کشیدن زشت نیست. بدون شوخی. البته من هورت نمی‌کشم قهوه‌ام را اما خب یک‌دفعه یادش افتادم. این آدم‌ها از بس توی فرهنگ ِ سریع‌شانْ به‌معنایی مجبورند برای خوردن نودل با چاپ‌ستیک هورت بکشند کم‌کم توی فرهنگشان انگار جاافتاده باشد. البته یک باری یک خانواده‌ی آپرکلاسشان را ملاقات کردم که وقتی ازشان در این‌باره پرسیدم به‌ سرعتْ هرگونه هورت‌کشیدن را توی فرهنگ سنگاپوری نفی کردند و خیره‌ توی چشم‌های من لبخند زدند. ازشان قبول کردم به رسم احترام اما خب حدس زدم که تعین مالی در پاسخ‌شان به من تاثیر بسزایی داشته‌‌بوده‌باشد.

تا ساعت پنج و نیم بعدازظهر که باز صندلی را عقب می‌دهم با همان یک‌دانه فکری که توی سرم است کار می‌کنم. کار من یک‌جوری‌ست که فقط یک کار نیست. توی هر زمان مفروض در حال انجام دادن لااقل پنج تا پروژه‌ام. این باعث می‌شود هیچ‌کدام را نشود آن‌طوری که آدم دلش می‌خواهد انجام بدهد. البته که این بوسیله‌ی کارفرماها هم چیز پذیرفته‌شده‌ای‌ست. یعنی عمومن این شکل از کار مشاوره که رنگی از ممیزی دارد بیشتر معنای بده‌ و‌ بستان دارد. بگذریم، حقیقتن امکان توضیح بیشتر در مورد کارم را ندارم. اگر بخواهم هر توضیحی بدهم باید سه تا پاراگراف دیگر چیزی بنویسم و نهایتن هم احتمال این‌که خواننده‌ی این متن مشتاق خواندنش باشد کمتر از یک‌درصد است.

باقی روز هم چیزی بیشتر از آن‌چه تا این‌جا گفته‌ام ندارد. صرفن بعد از غروب آفتاب کمی حالم بهتر می‌شود. نه که در طول روز حالم بد باشد، بعد از غروب عمومن قبول کردن ِ آن‌چه دارد به سر آدمی‌زاد می‌آید ساده‌تر است به نظرم. نور ِ طبیعی جدای ِ از زندگی‌بخشیش یک المان ِ نخ‌نمای فعالیت و کاری را به زندگی آدم تزریق می‌کند که همه‌اش ضرر است. یعنی توالی ِ معنادار ِ روز و شب را اگر به‌ش توجه بایسته‌ای شود نتیجه‌گیری در مورد منتفی بودن ِ اصالت ِ «تلاش ِ در طول روز» کار سختی نخواهد بود. این است که شب برای من بخش قابل‌ِ پذیرفته‌شدن‌تری از شبانه‌روز است. علی ای حال و با تمام اوصاف ِ احتمالن نهیلیستی‌ای که در بالا رفت، هیچ کتمان نمی‌کنم اشتیاقم برای دیدن ِ بخش‌هایی از دنیا را. یک برنامه‌ی ضمنی‌ ِ ناصرخسروواری هم ریخته‌‌باشم انگار حتی که خداوند متعال اگر کمک بکند، به محض این‌که توانستم یک‌جای دنیا باسنم را با آرامش روی زمین بگذارم، بروم و حضرت ِ‌ مین‌لند چاینا را ببینم. خوب ببینم. یک هفته و دو هفته نه. آن سفر ِ‌ شانگهای با من یک کاری کرد که حالا در کمال پررویی قادرم بعد از تفت دادن مشتی خزعبلات از سنخ ِ بالا، برگردم و بگویم که به چیزهایی امیدوارم هنوز(سلام لیمان). حالا که فکر می‌کنم انگار تمام این نوشته قرار بود برسد به همین‌جا که من بگویم دلم می‌خواهد بروم سفر. قطعن که «و ماادرک ما سفر؟»
فیل‌های با خرطوم رو به آسمان فیل‌های خوش‌حال بودند و برعکس
به صورت قطعی همه‌چیز را ربط می‌دادم به هورمون‌ها. همین حالا هم اگر ولم کنند همین است. نکته‌ی اول اما این است که فکر کردن به هورمون‌ها و ترشح‌شان بضاعت بسیار نازکی دارد. نکته‌ی دوم هم این است که ولم نمی‌کنند دیگر. یعنی آن‌قدر این موضوع به‌هم تنیده است که حرف زدن در موردش خیلی ظرافت می‌خواهد به نظرم. این‌که اول فکر کنیم، به همین سادگی، که تمام عرزدن‌ها ناشی از بالا و پایین شدن ِ ترشح هورمون‌هاست و به محض این‌که درست شود همه‌چیز دوباره به جای اول خودش برمی‌گردد خیلی ساده‌انگارانه‌ است. چون همه‌چیز به صورت نسبی روی همه‌چیز دیگر موثر است طبعن. به همین دلیل ساده هم هست که بعد از این‌که عرزدن‌ها تمام می‌شود هنوز یک چیزی، یک حسی از غلط بودن دارد، هست، که با دقت غریب و نامردی به آدم نشان می‌دهد که هورمون‌ها فقط تا یک‌جایی برگشته‌اند سر ِ‌ جای خودشان و آن یک مقدار فاصله با جای ِ به‌فرضْ درست ِ قبلی با یک سطحی از شکستگی،‌ اندوه، شکست، و غیراز‌آن پرشده، یا شاید خالی شده، که دیگر ممکن نیست به حال اولش برگردد. یعنی به همین سادگی شما دیگر به محل قبلی بازنخواهید گشت. خیلی واضح است که هرروز هول و ولای بیدار شدن ِ‌ صبح کمتر و کمتر می‌شود اما بعید که نه غیرممکن است که به‌کلی از بین برود. تصاویر وحشتناک ِ توی ذهن تغییر شکل می‌دهند اما از بین نمی‌روند. یا مثلن تمایل به اتکا به قرص هم تا یک جایی رنگی از راه ِ حل بودگی دارد و بعد نه. علی‌ای‌حال بی‌داد از آن فاصله‌ی کوچک قرمز رنگ.
بالای پستشان یا نوت‌شان می‌نوشتند «مخاطب خاص» و دیگر کسی با آن پست کاری نداشت. یا اگر داشت در حد شوخی و خنده و بذله‌گویی‌ نگه‌ش می‌داشت. توی آن دایره‌ی به نسبت کوچک ِ صد و پنجاه-دویست‌ نفره‌ که همه هم را می‌شناختند خیلی جایی البته برای پنهان‌کاری نبود. در بدترین حالت با دو تا آدم فاصله همه هم را می‌شناختند. مخاطب ِ خاص یک‌طور صدا کردن بود بیشتر. یک‌طوری که بدان این مال توست. حالا البته اسمش را به‌راحتی می‌گذارم اطوار سانتی‌مانتال. آن‌ها که از نزدیک می‌شناسندم می‌دانند که از گفتن کلمه‌ی سانتی‌مانتال چطور کهیر می‌زنم. چطور از هرشکل اشاره‌ای به‌ش اعراض می‌کنم هم. حتی اشاره کردن به این‌که چیزی سانتی‌مانتال است هم به نظرم سانتی‌مانتال می‌آید. البته که هنوز به‌خوبی گه‌گاه توی دامش می‌افتم*. نقل یک خط از یک کتاب زیر یک عکس توی اینستاگرام که خواننده فقط در حالتی ممکن است متوجه منظورم شود که هم من را بشناسد هم کتابی که حالا در دست دارم را هم حالم را هم وقت پست کردن عکس را و هم هزارتا چیز دیگر را نمونه‌ی خوبی‌ست از همین مفهوم ِ بی‌مایه. احتمالن در حالت دور به همین دلیل هم هست که زیر همه‌ی عکس‌هام یا فقط یک کلمه‌ درج می‌شود برای خالی نبودن عریضه یا اساسن هیچ. پیدا کردن آدم‌هایی که توی اشارات پابلیک‌شان رنگی از ریا نباشد سخت است قطعن. بی‌نهایت سخت. اما آن وقتی که پیدا می‌شوند،‌ پیدا می‌شود، همه چیز انگار که قابل تحمل‌تر می‌شود یک‌هو.

مخاطب ِ خاص اسمش رویش است. یعنی فقط یک نفر قرار است این را بخواند و به احتمال بسیار قوی اگر آن ته‌مایه‌ی کثافت ِ خودنمایی توی نوشته یا عکس نباشد فقط همان یک نفر هم باید بتواند بفهمدش. این است که فرستادن نامه‌ی با مخاطب خاص به خود مخاطب خاص نه تنها به شدت پرکتیکال‌تر است که قشنگ‌تر هم هست. یعنی اساسن به نظر من اگر قرار است چیزی به کسی نشان داده‌شود که اسباب خوشی‌اش را برای زمانی هرچند محدود فراهم کند منطقی‌تر است به خودش و فقط خودش نشان داده‌شود. حالا به نظرم لازم است تمام عکس‌های بعد از گرفتن کادو و پست کردنشان روی فیسبوک و توییتر و اینستاگرام را هم توی همین توبره کلاسه کنم.


* همین نوشته‌ هم.

بعدالتحریر: می‌خواستم در مورد یک چیز دیگری بنویسم که طبق معمول حواسم رفت جای دیگر و یک متن پر از نفرت نوشته‌ شد. علی ای حال باشد این‌جا تا یادم باشد یک چیزهایی را. یادم هست توی اینستارادیو یک‌بار ورداشتم پست کردم که این‌طور صدا بگذارید و آن‌طور نگذارید و چرا فس‌فس می‌کنید و چرا صدایتان را قمیش می‌دهید و الخ. بعدترها به خودم هی زده‌بودم که حالا اصلن به تو چه. هرکس هرکار می‌خواهد بکند. این هی‌ها تازگی‌ها خیلی زودتر از آن وقت‌ها می‌آیند به سراغم. از همین رو هم هست که نوشته‌ها بیشتر حالت خودزنی پیدا می‌کنند تا یک چیز درست ِ قابل خواندن. این‌جا و تقریبن تمام وبلاگستان البته به هر شکل تبدیل به جایی برای دفن موهومات ِ‌ مدرن فارسی شده. این خزعبلات ِ من هم رویش. خبری که نیست.
دلم خواسته‌ که بنویسمش. پیش از این هم بارها دلم خواسته‌بود. هر بار این‌طور شده‌بود اما که یک چیزهای ریزی این‌طرف و آن‌طرف نوشته‌بودم فقط. روی کاغذهایی که پسرکِ جوان ِ اداره‌ی مالیه روی‌شان اطلاعات پرتال را برایم پرینت می‌گیرد، یا روی پُست‌ایت‌های رنگ‌و‌وارنگی که قرار است روی‌شان چیزک‌هایی نوشته‌شود یا روی دفترچه‌ی چرمی که همان‌جا به‌م داده‌بود. همه‌جا بغیر از این‌جا. نه از آن جهت که مثلن این‌جا‌نوشتن خیلی ادب و آداب داشته باشد. نه از آن جهت هم که مثلن دلم خواسته باشد همه‌چیز را نگه دارم برای خودم و آن‌ توها دلم غنج بزند. از این‌ جهت که همه چیزِ آن سفر یک‌طوری نرم و صاف بود که هربار با خودم فکر کرده‌ام که اساسن چطور ممکن است همچو چیزی را نوشت. سفر بود اما بدون هول و ولا. هیچ. تو بگو ذره‌ای. یک‌بار البته خیلی جدی توی ایستگاه کتدرال که تا رسیدن به درهای خروجی‌اش کلی پیاده بود با یک لحن خیلی جدی برگشت و گفت که یک دوستی داشته که گفته‌بوده که می‌رود شانگهای برای دیدار فقط و بعد اگر وقت شد برای سیاحت شهر. داشتم با دقت گوش می‌کردم‌اش و حواسم بود که بالاخره آن راهرو کی تمام می‌شود. بعد دیدم یک مکثی شد بعد از آن جمله. سرم را با کنجکاوی گرداندم که کدام دوستت؟ دیدم که چشم‌هایش دارند می‌خندند. عین همیشه‌ی آن سفر که چشم‌هایش خندیدند. ده پانزده‌ قدمی فقط نگاهش کردم. بعد دست انداختم روی شانه‌هایش و آخ از حال خوب ِ شانه‌هایش هم.

نسیم می‌وزید. تمام مدت. از همان صبح اول که کافی‌به‌دست راه افتاده‌بودیم توی خیابان‌ها، تا آغوش آخر ِ روبروی ورودی‌ هتل که اشک امان نمی‌داد،‌ تمام‌مدت باد وزیده‌بود. یک پلی هست آن وسط‌های ریورباند. وایبیدو بریج. ده دقیقه‌ای روی‌اش توقف‌کرده‌بودیم و هنوز انگار باورمان نبود که آن‌‌یکی‌‌ ِ دیگر بی‌فاصله کنارمان ایستاده‌باشد. نگاه انداخته‌بودیم به انتهای رودخانه و از این‌طرف به پلی که وصلمان می‌کرد به سی‌بی‌دی و آن‌طرف‌تر به پیپل‌مموریال وُ طبعن آن‌جا هم باد وزیده‌بود توی صورت‌هامان.

خوشحالی ِ پرواز مستقیم و روی زمین نشستن ِ شب اول و دونفره‌های میانِ شلوغی ِ بی‌نهایت شانگهای و پیاده‌رفتن‌هایی که هیچ‌کدام دلمان نخواسته‌بود که تمام بشوند هیچ‌وقت و چینی حرف‌زدن‌های او با راننده‌ها و گارسون‌های شهر و خنده‌هایش به فرانسه‌‌ی کثافتی که من دست‌بردار نبودم از بلغورکردنش و آن دابل‌چیزبرگری که به اسم شام فارغی ساعت یازده‌‌ونیم شب از مک‌دونالد وسط نایجینگ گرفتم و باقی ِ آن سفر را چطور ممکن است روزی، یک‌طوری، یک‌جایی بنویسم که بعد با خودم بگویم نوشتمشان، که دیگر خیالت تخت باشد سیاوش،‌ نوشتی‌شان...نمی‌دانم.

علی ای حال امشب را دلم خواسته‌بود که بنویسم. دلم خواسته‌بود که یک چیزهایی را توی این بدونِ اسم ِ حالا دیگر تقریبن ده ساله بنویسم.