ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال گذشته بسیار کمتر کار می‌کنم این روزها. خصوصن که باز آن پیک کار کردن برای دولت فخیمه‌ رسیده‌ و من هم طلایه‌دار برگزاری ِ پروژه‌های اداره‌ی مالیه‌ای هستم که تا خانه‌ام هشت دقیقه پیاده‌روی است فقط. ساعت نه و نیم کار را شروع می‌کنم و یازده و چهل و پنج دقیقه بلند می‌شوم و بادقت از پشتْ صندلی را هول می‌دهم تا جایی که دسته‌هایش زیر میز قرار بگیرد . کارت ورود و خروج به ساختمانی که تقریبن دو سال پیش در بدو شروع کارم برای این اداره به‌م داده‌اند را توی جیبم جاساز می‌کنم و وقتی با لبخند از کنار کارمندان خوشبخت عبور می‌کنم توی سرم تصمیم می‌گیرم که نهار را غذای مالایی بخورم مثلن یا نودل چینی. این روزها باران می‌بارد. باران خوبی هم می‌بارد. این‌جای دنیا همیشه هوا دم دارد. وقتی باران می‌بارد،‌ حینش، این دم می‌زند توی ذوق آدم، بعد ولی اگر باران کمی ادامه پیداکند شرجی فروکش می‌کند و یک چیز ملس ِ ملایمی می‌ماند ازش. به همین دلیل است که اگر خواستید بروید جنوب‌ شرق آسیا را ببینید، خصوصن سنگاپور و مالزی ِ غربی را، همین حوالی نوامبر و دسامبر بروید. قبلش و بعدش دقیقن مصداق اصطلاح ِ ککه‌پزان ِ اصفهانی‌‌هاست بلانسبت.

غذا را تیکِوی می‌کنم و زیر باران قدم می‌زنم تا خانه. کلید توی کفش ِ اول از سمت چپ ِ طبقه‌ی بالایی جاکفشی‌ست. این‌جا امن‌ترین نقطه‌ی دنیاست. کلید را روی در هم بگذاری و بروی کسی داخل خانه نمی‌شود. البته که امنیت ِ زورچپان است طبعن. عین همان کمربند بستن یا تازگی‌ها از بین خطوط رانندگی‌کردن خودمان. این دومی را خیلی مطمئن نیستم البته. خودم ندیده‌ام، صرفن شنیده‌ام. ان‌شالله که درست باشد. بساط غذا را روی میز گرد ژاپنی ِ‌ وسط هال پهن می‌کنم. سه‌چهار تا سریال را با هم می‌بینم این‌ روزها. یکیشان را باز می‌کنم و تا غذا تمام شود نیمی از یک قسمتش تمام می‌شود. غذا که تمام می‌شود تلویزیون را خاموش می‌کنم. چند دقیقه‌ای را توی بالکن می‌گذرانم. دیدن آدم‌هایی که از ترس ریختنِ چند قطره آب روی سرشان عرض و طول خیابان را می‌دوند هیچ‌وقت خالی از لطف نیست. فکر هم می‌کنم. این روزها فقط به یک چیز فکر می‌کنم. به همان یک‌ چیز فکر می‌کنم و بعد که قدر خوبی رویش تمرکز کردم و اعصاب و روانم را با حدس زدن ِ ندانسته‌ها به خوبی ساییدم نگاهی به ساعتم می‌اندازم. اگر حدود یک باشد برمی‌گردم تو و آماده می‌شوم برای برگشتن به محل ِ کار. اگر نه کمی بیشتر آن تک‌موضوع ِ مذکور را مداقه می‌کنم حولش.

سنگاپوری‌ها یک چیزی دارند به اسم کُپی. همان کافی است. اما خب خیلی محلی‌ست. عمومن اِکسْپَت‌ها دوستش ندارند. البته  که دلایل زیادی برای دوست‌داشته‌شدن دارد اما ماها عمومن آدم‌های بی‌شعور و بدسلیقه‌ای هستیم. یک قشنگی‌هایی را صرفن به دلیل لوکال بودن، لوکال‌بودگی، می‌گذاریم کنار. از همین سری، نودل است، از همین سری هاوکرسنتر است، از همین سری هزاران چیز است که این‌جا جای گفتنشان نیست طبعن. باشد هم من نه اعصابش را دارم و نه حوصله‌اش را. این کُپی خودش انواع دارد. کُپی او، کُپی سی، کُپی کُسان و تا هجده‌جورش را من دیده‌ام. اسم‌هاشان هم حتی قشنگ‌ است. یعنی برای منی که مفهوم ِ زبان به معنای مطلقش و تحولاتش و مسیر ِ تکاملش جذاب‌ترین ِ چیزهاست، خیلی دوست‌داشتنی‌ست جوری که این آدم‌ها اسم گذاشته‌اند برای نوشیدنی‌های روزانه‌شان. خارجی‌ها، سفید‌ها، میکس‌ها (ماها حتی اگر صادق باشیم) که احساس می‌کنند به دلیل رنگ پوست و موی‌شان باید مورد احترام بیشتری قرار بگیرند عمومن ترجیح‌شان است که از استارباکس یک لیوان ِ داغ ِ سخت‌حمل‌شونده تحویل بگیرند و با  دماغ بالا وارد آفیس بشوند. از آن‌طرف این کُپی برای خودش حتی آلت ِ مخصوص حمل و نقل هم دارد. یک طور کیسه است که هم کیسه‌است و هم دسته. این‌یکی را فقط توی سنگاپور دیده‌ام. حتی توی مالزی هم نه. البته مطمئن نیستم که آن‌ها هم همچو چیزی داشته‌باشند آن‌جا یا نه. احتمال این‌که داشته‌باشند هست طبعن از آن جهت که سنگاپور فقط پنجاه سال است که مستقل شده‌است از پادشاهی ِ مالایی و هنوز هم خیلی از ساکنینشان این دو کشور را یک‌چیز متحد می‌بینند. دیده‌ام خانواده‌هایی که تعدادی‌شان گذرنامه‌ی مالایی دارند و باقی سنگاپوری. بگذریم. توی راه ِ برگشت کُپی می‌گیرم و بعد از جابجا کردن صندلی و چند دقیقه با دقت خواباندن ِ دست‌هایم روی میز سرمی‌کشمش. این‌جا هورت کشیدن زشت نیست. بدون شوخی. البته من هورت نمی‌کشم قهوه‌ام را اما خب یک‌دفعه یادش افتادم. این آدم‌ها از بس توی فرهنگ ِ سریع‌شانْ به‌معنایی مجبورند برای خوردن نودل با چاپ‌ستیک هورت بکشند کم‌کم توی فرهنگشان انگار جاافتاده باشد. البته یک باری یک خانواده‌ی آپرکلاسشان را ملاقات کردم که وقتی ازشان در این‌باره پرسیدم به‌ سرعتْ هرگونه هورت‌کشیدن را توی فرهنگ سنگاپوری نفی کردند و خیره‌ توی چشم‌های من لبخند زدند. ازشان قبول کردم به رسم احترام اما خب حدس زدم که تعین مالی در پاسخ‌شان به من تاثیر بسزایی داشته‌‌بوده‌باشد.

تا ساعت پنج و نیم بعدازظهر که باز صندلی را عقب می‌دهم با همان یک‌دانه فکری که توی سرم است کار می‌کنم. کار من یک‌جوری‌ست که فقط یک کار نیست. توی هر زمان مفروض در حال انجام دادن لااقل پنج تا پروژه‌ام. این باعث می‌شود هیچ‌کدام را نشود آن‌طوری که آدم دلش می‌خواهد انجام بدهد. البته که این بوسیله‌ی کارفرماها هم چیز پذیرفته‌شده‌ای‌ست. یعنی عمومن این شکل از کار مشاوره که رنگی از ممیزی دارد بیشتر معنای بده‌ و‌ بستان دارد. بگذریم، حقیقتن امکان توضیح بیشتر در مورد کارم را ندارم. اگر بخواهم هر توضیحی بدهم باید سه تا پاراگراف دیگر چیزی بنویسم و نهایتن هم احتمال این‌که خواننده‌ی این متن مشتاق خواندنش باشد کمتر از یک‌درصد است.

باقی روز هم چیزی بیشتر از آن‌چه تا این‌جا گفته‌ام ندارد. صرفن بعد از غروب آفتاب کمی حالم بهتر می‌شود. نه که در طول روز حالم بد باشد، بعد از غروب عمومن قبول کردن ِ آن‌چه دارد به سر آدمی‌زاد می‌آید ساده‌تر است به نظرم. نور ِ طبیعی جدای ِ از زندگی‌بخشیش یک المان ِ نخ‌نمای فعالیت و کاری را به زندگی آدم تزریق می‌کند که همه‌اش ضرر است. یعنی توالی ِ معنادار ِ روز و شب را اگر به‌ش توجه بایسته‌ای شود نتیجه‌گیری در مورد منتفی بودن ِ اصالت ِ «تلاش ِ در طول روز» کار سختی نخواهد بود. این است که شب برای من بخش قابل‌ِ پذیرفته‌شدن‌تری از شبانه‌روز است. علی ای حال و با تمام اوصاف ِ احتمالن نهیلیستی‌ای که در بالا رفت، هیچ کتمان نمی‌کنم اشتیاقم برای دیدن ِ بخش‌هایی از دنیا را. یک برنامه‌ی ضمنی‌ ِ ناصرخسروواری هم ریخته‌‌باشم انگار حتی که خداوند متعال اگر کمک بکند، به محض این‌که توانستم یک‌جای دنیا باسنم را با آرامش روی زمین بگذارم، بروم و حضرت ِ‌ مین‌لند چاینا را ببینم. خوب ببینم. یک هفته و دو هفته نه. آن سفر ِ‌ شانگهای با من یک کاری کرد که حالا در کمال پررویی قادرم بعد از تفت دادن مشتی خزعبلات از سنخ ِ بالا، برگردم و بگویم که به چیزهایی امیدوارم هنوز(سلام لیمان). حالا که فکر می‌کنم انگار تمام این نوشته قرار بود برسد به همین‌جا که من بگویم دلم می‌خواهد بروم سفر. قطعن که «و ماادرک ما سفر؟»
فیل‌های با خرطوم رو به آسمان فیل‌های خوش‌حال بودند و برعکس
به صورت قطعی همه‌چیز را ربط می‌دادم به هورمون‌ها. همین حالا هم اگر ولم کنند همین است. نکته‌ی اول اما این است که فکر کردن به هورمون‌ها و ترشح‌شان بضاعت بسیار نازکی دارد. نکته‌ی دوم هم این است که ولم نمی‌کنند دیگر. یعنی آن‌قدر این موضوع به‌هم تنیده است که حرف زدن در موردش خیلی ظرافت می‌خواهد به نظرم. این‌که اول فکر کنیم، به همین سادگی، که تمام عرزدن‌ها ناشی از بالا و پایین شدن ِ ترشح هورمون‌هاست و به محض این‌که درست شود همه‌چیز دوباره به جای اول خودش برمی‌گردد خیلی ساده‌انگارانه‌ است. چون همه‌چیز به صورت نسبی روی همه‌چیز دیگر موثر است طبعن. به همین دلیل ساده هم هست که بعد از این‌که عرزدن‌ها تمام می‌شود هنوز یک چیزی، یک حسی از غلط بودن دارد، هست، که با دقت غریب و نامردی به آدم نشان می‌دهد که هورمون‌ها فقط تا یک‌جایی برگشته‌اند سر ِ‌ جای خودشان و آن یک مقدار فاصله با جای ِ به‌فرضْ درست ِ قبلی با یک سطحی از شکستگی،‌ اندوه، شکست، و غیراز‌آن پرشده، یا شاید خالی شده، که دیگر ممکن نیست به حال اولش برگردد. یعنی به همین سادگی شما دیگر به محل قبلی بازنخواهید گشت. خیلی واضح است که هرروز هول و ولای بیدار شدن ِ‌ صبح کمتر و کمتر می‌شود اما بعید که نه غیرممکن است که به‌کلی از بین برود. تصاویر وحشتناک ِ توی ذهن تغییر شکل می‌دهند اما از بین نمی‌روند. یا مثلن تمایل به اتکا به قرص هم تا یک جایی رنگی از راه ِ حل بودگی دارد و بعد نه. علی‌ای‌حال بی‌داد از آن فاصله‌ی کوچک قرمز رنگ.
بالای پستشان یا نوت‌شان می‌نوشتند «مخاطب خاص» و دیگر کسی با آن پست کاری نداشت. یا اگر داشت در حد شوخی و خنده و بذله‌گویی‌ نگه‌ش می‌داشت. توی آن دایره‌ی به نسبت کوچک ِ صد و پنجاه-دویست‌ نفره‌ که همه هم را می‌شناختند خیلی جایی البته برای پنهان‌کاری نبود. در بدترین حالت با دو تا آدم فاصله همه هم را می‌شناختند. مخاطب ِ خاص یک‌طور صدا کردن بود بیشتر. یک‌طوری که بدان این مال توست. حالا البته اسمش را به‌راحتی می‌گذارم اطوار سانتی‌مانتال. آن‌ها که از نزدیک می‌شناسندم می‌دانند که از گفتن کلمه‌ی سانتی‌مانتال چطور کهیر می‌زنم. چطور از هرشکل اشاره‌ای به‌ش اعراض می‌کنم هم. حتی اشاره کردن به این‌که چیزی سانتی‌مانتال است هم به نظرم سانتی‌مانتال می‌آید. البته که هنوز به‌خوبی گه‌گاه توی دامش می‌افتم*. نقل یک خط از یک کتاب زیر یک عکس توی اینستاگرام که خواننده فقط در حالتی ممکن است متوجه منظورم شود که هم من را بشناسد هم کتابی که حالا در دست دارم را هم حالم را هم وقت پست کردن عکس را و هم هزارتا چیز دیگر را نمونه‌ی خوبی‌ست از همین مفهوم ِ بی‌مایه. احتمالن در حالت دور به همین دلیل هم هست که زیر همه‌ی عکس‌هام یا فقط یک کلمه‌ درج می‌شود برای خالی نبودن عریضه یا اساسن هیچ. پیدا کردن آدم‌هایی که توی اشارات پابلیک‌شان رنگی از ریا نباشد سخت است قطعن. بی‌نهایت سخت. اما آن وقتی که پیدا می‌شوند،‌ پیدا می‌شود، همه چیز انگار که قابل تحمل‌تر می‌شود یک‌هو.

مخاطب ِ خاص اسمش رویش است. یعنی فقط یک نفر قرار است این را بخواند و به احتمال بسیار قوی اگر آن ته‌مایه‌ی کثافت ِ خودنمایی توی نوشته یا عکس نباشد فقط همان یک نفر هم باید بتواند بفهمدش. این است که فرستادن نامه‌ی با مخاطب خاص به خود مخاطب خاص نه تنها به شدت پرکتیکال‌تر است که قشنگ‌تر هم هست. یعنی اساسن به نظر من اگر قرار است چیزی به کسی نشان داده‌شود که اسباب خوشی‌اش را برای زمانی هرچند محدود فراهم کند منطقی‌تر است به خودش و فقط خودش نشان داده‌شود. حالا به نظرم لازم است تمام عکس‌های بعد از گرفتن کادو و پست کردنشان روی فیسبوک و توییتر و اینستاگرام را هم توی همین توبره کلاسه کنم.


* همین نوشته‌ هم.

بعدالتحریر: می‌خواستم در مورد یک چیز دیگری بنویسم که طبق معمول حواسم رفت جای دیگر و یک متن پر از نفرت نوشته‌ شد. علی ای حال باشد این‌جا تا یادم باشد یک چیزهایی را. یادم هست توی اینستارادیو یک‌بار ورداشتم پست کردم که این‌طور صدا بگذارید و آن‌طور نگذارید و چرا فس‌فس می‌کنید و چرا صدایتان را قمیش می‌دهید و الخ. بعدترها به خودم هی زده‌بودم که حالا اصلن به تو چه. هرکس هرکار می‌خواهد بکند. این هی‌ها تازگی‌ها خیلی زودتر از آن وقت‌ها می‌آیند به سراغم. از همین رو هم هست که نوشته‌ها بیشتر حالت خودزنی پیدا می‌کنند تا یک چیز درست ِ قابل خواندن. این‌جا و تقریبن تمام وبلاگستان البته به هر شکل تبدیل به جایی برای دفن موهومات ِ‌ مدرن فارسی شده. این خزعبلات ِ من هم رویش. خبری که نیست.
دلم خواسته‌ که بنویسمش. پیش از این هم بارها دلم خواسته‌بود. هر بار این‌طور شده‌بود اما که یک چیزهای ریزی این‌طرف و آن‌طرف نوشته‌بودم فقط. روی کاغذهایی که پسرکِ جوان ِ اداره‌ی مالیه روی‌شان اطلاعات پرتال را برایم پرینت می‌گیرد، یا روی پُست‌ایت‌های رنگ‌و‌وارنگی که قرار است روی‌شان چیزک‌هایی نوشته‌شود یا روی دفترچه‌ی چرمی که همان‌جا به‌م داده‌بود. همه‌جا بغیر از این‌جا. نه از آن جهت که مثلن این‌جا‌نوشتن خیلی ادب و آداب داشته باشد. نه از آن جهت هم که مثلن دلم خواسته باشد همه‌چیز را نگه دارم برای خودم و آن‌ توها دلم غنج بزند. از این‌ جهت که همه چیزِ آن سفر یک‌طوری نرم و صاف بود که هربار با خودم فکر کرده‌ام که اساسن چطور ممکن است همچو چیزی را نوشت. سفر بود اما بدون هول و ولا. هیچ. تو بگو ذره‌ای. یک‌بار البته خیلی جدی توی ایستگاه کتدرال که تا رسیدن به درهای خروجی‌اش کلی پیاده بود با یک لحن خیلی جدی برگشت و گفت که یک دوستی داشته که گفته‌بوده که می‌رود شانگهای برای دیدار فقط و بعد اگر وقت شد برای سیاحت شهر. داشتم با دقت گوش می‌کردم‌اش و حواسم بود که بالاخره آن راهرو کی تمام می‌شود. بعد دیدم یک مکثی شد بعد از آن جمله. سرم را با کنجکاوی گرداندم که کدام دوستت؟ دیدم که چشم‌هایش دارند می‌خندند. عین همیشه‌ی آن سفر که چشم‌هایش خندیدند. ده پانزده‌ قدمی فقط نگاهش کردم. بعد دست انداختم روی شانه‌هایش و آخ از حال خوب ِ شانه‌هایش هم.

نسیم می‌وزید. تمام مدت. از همان صبح اول که کافی‌به‌دست راه افتاده‌بودیم توی خیابان‌ها، تا آغوش آخر ِ روبروی ورودی‌ هتل که اشک امان نمی‌داد،‌ تمام‌مدت باد وزیده‌بود. یک پلی هست آن وسط‌های ریورباند. وایبیدو بریج. ده دقیقه‌ای روی‌اش توقف‌کرده‌بودیم و هنوز انگار باورمان نبود که آن‌‌یکی‌‌ ِ دیگر بی‌فاصله کنارمان ایستاده‌باشد. نگاه انداخته‌بودیم به انتهای رودخانه و از این‌طرف به پلی که وصلمان می‌کرد به سی‌بی‌دی و آن‌طرف‌تر به پیپل‌مموریال وُ طبعن آن‌جا هم باد وزیده‌بود توی صورت‌هامان.

خوشحالی ِ پرواز مستقیم و روی زمین نشستن ِ شب اول و دونفره‌های میانِ شلوغی ِ بی‌نهایت شانگهای و پیاده‌رفتن‌هایی که هیچ‌کدام دلمان نخواسته‌بود که تمام بشوند هیچ‌وقت و چینی حرف‌زدن‌های او با راننده‌ها و گارسون‌های شهر و خنده‌هایش به فرانسه‌‌ی کثافتی که من دست‌بردار نبودم از بلغورکردنش و آن دابل‌چیزبرگری که به اسم شام فارغی ساعت یازده‌‌ونیم شب از مک‌دونالد وسط نایجینگ گرفتم و باقی ِ آن سفر را چطور ممکن است روزی، یک‌طوری، یک‌جایی بنویسم که بعد با خودم بگویم نوشتمشان، که دیگر خیالت تخت باشد سیاوش،‌ نوشتی‌شان...نمی‌دانم.

علی ای حال امشب را دلم خواسته‌بود که بنویسم. دلم خواسته‌بود که یک چیزهایی را توی این بدونِ اسم ِ حالا دیگر تقریبن ده ساله بنویسم.

به جهت عید

حالم تعریفی ندارد. باز سرما خورده‌ام. این‌بار تمام سنگاپور انگار سرما خورده‌است. دکتر هم ماسک زده‌بود. حواسم سرجای‌اش نیست. فقط وقتی پشت سرم ایستاد تا با سر انگشتانش غدد لنفاوی‌ زیر فَک‌ام را چک کند متوجه شدم که دستکش هم به دست دارد. سرفه می‌کنم. نرم‌تر شده‌اند و کم‌. دماغم یک روز بسته است و یک روز روان. قرص‌ها تمام شده‌اند. تا روز سفر به ایران همه چیز عادی خواهد شد.

روز ششم عید، توی فرودگاه امام خمینی چشم در چشم افسر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران خواهم شد. بعد از بالای پله‌برقی پدر و مادر و احیانن خواهر و همسرش را خواهم دید. بعد می‌روم دم سوراخِ چمدان‌ها و بعد ماچ و بغل و لبخند. احتمالن بعد مستقیم می‌رویم تهران. یا شاید خانه‌ی خواهر. یا شاید مادرمان تصمیم گرفته‌باشد که اول وسایل را بگذاریم زمین و نفسی چاق کنیم و بعد برویم سراغ فامیل‌بازی که در آن صورت پدرمان ما را از هفت سوراخ و میان‌بر به کرج خواهد رساند.

خیلی‌ها هستند که احتمالن دیدنشان خوش‌حالم خواهد کرد.

حالم تعریفی ندارد. نشسته‌ام روبروی کامپیوتر. به وقت تهران یک ساعت و نیم مانده به تحویل سال. بی‌بی‌سی فارسی دارد برنامه‌ی زنده‌ای پخش می‌کند از یک ارکستر فارسی با گروهِ کُرِ غیرفارسی زبان. مردانی با صداهای به‌ته‌حلق‌انداخته‌ که دارند می‌خوانند گل گندم، گل گندم. هماهنگ نیستند. خواننده‌ی سوپرانو هم دارند. دختر ِ پلاس‌سایزِ خوش‌برورویی‌ست. منوتو هم دارد گزارش تعداد کشته‌شده‌های انفجار میدان تقسیم استانبول را می‌دهد. سال‌ را بدون لباس رسمی تحویل خواهم کرد. فرسنگ‌ها دورتر. عین تمام این سال‌ها.

یک ویدئویی باهام به‌اشتراک گذاشته‌شده‌بود در مورد عید نوروز. فرستادمش برای دوست-همکارها. بعد برای دوست-هم‌کلاسی‌های کلاس فرانسه. بعد برای هم‌خانه‌ام. باید سرجمع پانزده‌ تایی شده‌باشند. ایده‌ای ندارم که چرا همچو چیزی را برای این‌همه آدم‌های بی‌ربط فرستادم. تصورم این است که شاید پنج تایشان اشتباهی بازش کرده‌باشند. دوتاشان هم تا نصفش را دیده‌باشد. من اما روح پارسی‌ام آرام گرفته‌باشد شاید. به همه نشان‌ دادم که ما چقدر خوب و قدیمی و مهمیم. همین حالا یکی‌شان جواب داده که «واو دت ایز بیوتیفول...هاهاها...نوروز مبارک». لجم گرفته است. حتی دلم نمی‌خواهد جواب نوروز مبارکی را بدهم. انگار که مثلن احمد، پسر مصری کلاس فرانسه یک ویدئویی برایم بفرستد در مورد یک جشن باستانیشان. احتمال باز کردنش توسط من یک در میلیون است طبعن. با خودم چه فکری کردم. طبعن همچو کاری ربط خاصی به فکر کردن ندارد. آن توها دلم خواسته که من هم یک چیزی شبیه نوروز داشته‌باشم. غلط کرده‌ام اما. از همان روزی که بستم و آمدم بیرون باید فکر اسمس هاهاها دتز بیوتیفول را می‌کردم. کردم هم. آخرین بار که دست کشیدم روی کتاب‌هایم با خودم گفتم که تمام شد. باورم نشده‌بود اما تا همین امروز که نه خودم حوصله‌ی مسرور کردن روزم را دارم نه «ی» دور و ورم است که زور کند هفت‌سین بچینیم. امروز باورم شد. جدی.

بعد از تهران می‌روم پاریس. بعد با قطار می‌روم ونیز. از آن‌جا به فلورانس. بعد باز با قطار می‌روم تا رُم. بعد از راه استانبول برمی‌گردم سنگاپور. تا حالا توی زندگی‌ام سه هفته مرخصی نگرفته‌بودم. دردا و عجبا که هیچ تویم خبری نیست اما. تو بگو وظیفه‌ایست که گذاشته‌ام بر عهده‌ی خودم که بعدها غصه‌اش را نخورم. این فکر افسوس‌های بعدها اگر نبود احتمالن یا الکلی می‌شدم یا هیپستر. کنتراست غریبی‌ست نه؟ می‌دانم. حالم تعریفی ندارد.