روزها آرام می‌گذرند. انگار که روی تخته‌شکسته‌ای وسط یک دریای آرام باشم. هی آب آرام بزند زیر ِ تخته، هی بروم بالا، هی بروم پایین. همان‌قدر آرام، همان‌قدر بی‌خاصیت.

«ی» بیشتر از دو ماه است که نیست. بعد از برگشت هم معلوم نیست که بماند. هیچ‌کس این‌جا نمی‌ماند. همه می‌خواهند زود پاسپورتشان را بگیرند. این‌جا تقریبن محال است. بشود هم باید پاسپورت اولت را باطل کنی. آن هم که نمی‌شود. همین است که همه می‌روند. بدون‌ش تصور بودن توی این شهر برایم ترسناک است. باز همان گند همیشگی. می‌روی با یک نفر تمام شهر را فتح می‌کنی، متر به متر، کوچه به کوچه، غافل از آن که اگر یکی‌تان یک روزی نباشد چه.

بیشتر از یک سال از درس مانده. گاهی نمی‌دانم چرا وسط این واویلا رفتم شروع کردم به درس خواندن. بعدش را هم نمی‌دانم قرار است چه اتفاق خارق‌العاده‌ای بیافتد. انگار کن که قرار بوده این «بار» جابجا شود. همین. برداشته‌ام گذاشته‌ام روی دوشم.

گاهی نگاه می‌کنم میبینم نشسته‌ام به غُر زدن. غر به کار، غر به درس، غر به زندگی، غر به دوری، غر به آشپزی، غر به صندلی. گاهی هم می‌بینم که رفته‌ام عین چی توی فکر. فکرِ کار، فکرِ جا، فکر پدر، فکر مادر، همین‌طور بی‌صدا رفته‌ام توی فکر. خیره شده‌ام به نقطه‌ای روی میز. دست‌هایم یک شکل احمقانه‌ای گرفته‌اند به خودشان و من رفته‌ام توی فکر.

شاید تا سه هفته‌ی دیگر برگردد. شاید هم چهار هفته. می‌روم از همان گل‌فروشیِ توی هالند‌ویلج که دوست دارد برای‌ش گل می‌گیرم. عین آن‌دفعه‌ی خودش، وقتی توی آسمان است برایش اسمس می‌دهم که امروز باید بمانم سر ِ کار، برود خانه تا من هم زود برسم. باور که نمی‌کند، اما لااقل من فکر خواهم کرد که مساوی شده‌ایم.
از کشفیات جدیدم می‌توانم به چایِ بابونه و تنفسِ شکمی به روشِ لامصب ِ گربه-گاو اشاره کنم.
یک دوست ِ سابق بر این هم‌خانه‌ای دارم که بالاترین سطح از تعاملات‌مان با هم سینما رفتن است. بعد از فیلم از هم خداحافظی می‌کنیم و هر کس می‌رود سمت خانه‌ی خودش. غم‌انگیز است. امروز قرار است با هم کپتین امریکا را ببینیم. یک‌شنبه زنگ زده‌بود. نتوانستم تلفنش را جواب بدهم. فردایش اسمس دادم. گفت اگر دوست دارم با هم برویم سینما. نپرسیدم چه فیلمی. گفتم برویم.
آدم تنهایی‌ست. از اتریش می‌آید. قدِ بلند و بدن ترکه‌ای دارد. لهجه‌ی بریتیش و چشمانِ خیلی روشن. تا شش ماه پیش آنلاین دیتینگ می‌کرد. جمعه شب و شنبه‌اش را با دم‌دستی‌ترین گزینه‌اش میگذراند. یکشنبه‌هایی که باران نمی‌آمد میرفت موج‌سواری. آخرین بار که ازش پرسیدم، دنبال یک گزینه‌ی جدی‌تر بود. مثل تمام اروپایی‌ها عاشق دخترهای آسیایی است. به شدت تمیز و وسواسی. همیشه برای آخر‌الزمان آماده است. یک کابینت داشتیم آن موقع‌ها که توی‌اش پر بود از غلات و مواد خوراکی ِ کنسرو شده و آب‌جو و کوکاکولا. فیلم‌ها را همیشه با کیفیت سوپر‌اچ‌دی دانلود می‌کند. معتقد است از یک زمانی به بعد نمی‌توانی نسخه‌ای با آن کیفیت‌ پیدا کنی. عمومن حجم فیلم‌هایش بیشتر از ده گیگابایت است. شب‌ها از فود‌کورت پایین خانه‌اش غذا می‌گیرد و جلوی شبکه‌ی هیستوری می‌خورد. وسایل اصلاح، شستشو و اسکراب صورتش توی دستشویی هر کدام برای خودش یک کانتینر ِ جدا دارد. صبح‌ها موقع اصلاح صورت رادیو گوش می‌کند. یک بار خیلی اتفاقی متوجه شدم که برای‌اش خیلی فرق نمی‌کند که چه گوش کند. همیشه پنج بسته‌ی باز نشده‌ی رول ِ دستمال توالت دارد، نه بیشتر و نه کمتر. توی کمد ِ لباس‌هایش ده دست لباس سفید ِ یک شکل آویزان است. برای تمام تعاملات بشری برنامه دارد. تقریبن به تمام سوال‌ها و معاشرت‌های یکسان، جواب یکسان می‌دهد. جواب‌هایی که یا قبلن به‌شان فکر کرده، یا ازتوی اینترنت جواب‌های به قول خودش «کول» برای‌شان پیدا کرده. از سرویس‌های ایمیل عمومی استفاده‌ نمی‌کند. معتقد است که امن نیستند. برای خودش توی آلمان یک سرور خصوصی دارد و ایمیل‌هایش را آن‌جا میدیریت می‌کند. برای مدت چهار ماه کارش را از دست داده بود. بدون حقوق و دستمزد لایف‌استایلش تکان نخورد. آدم مهربانی‌ست. به شدت نِرد و قابل پیش‌بینی. یک هم‌خانه‌ای ِ بی‌نظیر اما متاسفانه یک معاشر حوصله‌سربر. دوستش دارم اما بیشتر از دو سه ساعت نمی‌توانم تحملش کنم.
امروز می‌رویم سینما. با کسی که عکس پروفایل ِ فیسبوکش از سال دوهزارونه یک آدم است که روی سرش یک پاکتِ مقوایی کشیده با دو تا سوراخ بزرگ جای چشم‌ها که روی‌اش نوشته «ایتز عه کرایم تو ایگنور». مطمئنم که خوش می‌گذرد. دو ساعت و ربع.
توی یکی از سخن‌رانی‌های تد بود که شنیدم «ما فکر می‌کنیم اول باید موفق باشیم بعد خوشحال، در صورتی که دنیا برعکس کار می‌کند». یک‌هو یادش افتادم.

صبح ساعت پنج و نیم بیدار می‌شدم. شش و ده دقیقه سر کوچه‌ی یازدهم ایستاده‌بودم. اگر خوش‌شانس بودم اتوبوس بیشتر از پنج دقیقه معطلم نمی‌کرد. به محض جاگیر شدن چشم‌ها را می‌بستم. چهل و پنج دقیقه‌ی بعد توی ترافیک، وسط اتوبان بودیم. آن‌جا بیدار می‌شدم و تا آخر راه، خوابم عاریه بود. سه سال آخر، با احتساب ِ سربازی، بیشتر از پنج جا کار کردم. کمتر از دو ساعت و نیم تا محل کار روز خوشی‌ام بود.

بازگشت از آن ناخوب‌تر. معمولن یازده خانه بودم. دلم نمی‌خواست توی آن سن آن‌قدر کارمند باشم که برسم و بخوابم. تا یک و دو بیدار می‌ماندم. همیشه یک پروژه‌ای چیزی بود البته.  یک بار اتوبوس خراب شد. توی راه برگشت. ساعت نه ِ شب بود. همه پیاده شدیم که بعدی کی بیاید. اولین بار بود که فکر کردم شاید اگر قطار می‌گرفتم بهتر بود. توی گوشم موسیقی بود. ادیت پیاف.
به اندازه‌ی کافی که کار کرده‌باشید، دیگر می‌دانید چطور به جای حرص خوردن یا پیچاندن امور محوله‌ی احمقانه، کار را برگردانید بگذارید دقیقن روی میز خود ِ فرد احمق. خود فرد هم بعد از یک مدتی متوجه می‌شود که خیلی نباید با شما کل‌کل کند و قضیه تمام می‌شود.
توی دو ماه گذشته یک نرم‌افزار را سه بار، از نقطه‌ی صفر تا صد رسانده‌ام. هر ورژن جدید هیچ شباهت یا اشتراکی با ورژن قبلی ندارد و تنها دلیلش هم این است که زیر فشار ِ اصرار مشتری، مجبور بودیم به آن آدمِ احمق (در حالی که برای‌مان اظهر من الشمس بود که داریم اشتباه می‌کنیم) اعتماد کنیم و آن‌که گفتم شد نتیجه‌اش. طی این دو ماه آن‌قدر بلند بلند اعتراض کردم به روش و منش کاری‌اش، آن‌قدر غر زدم که این که نشد کار کردن، این‌ که نشد پروژه‌ی نرم‌افزاری مدیریت کردن که حالا نصف شرکت با اصول مهندسی نرم‌افزار آشنا شده‌اند. آن بنده‌ی خدا هم حنایش دیگر پیش هیچ‌کس رنگ ندارد. برای این آخری یک مقداری ناراحتم اما نمی‌توانستم پنهان کنم آن همه انزجار را.
با تپش قلب بیدار شدم. شش و نیم صبح. گرگ و میش. رفتم بیرون کنار رودخانه قدم زدم. همان‌ جاها که اول‌ها که آمده‌بودم می‌رفتیم.
ول کنید بروید یک‌جایی که تا حالا ندیده‌اید. شده سه تا کوچه آن‌ورتر. شده آن ده دقیقه‌ی پیاده‌ی آخر ِ مسیر ِ برگشت به خانه را از آن یکی طرف خیابان قدم بزنید. فرق می‌کند.
این آخری را وقتی هر هفته با قطار و تاکسی و اتوبوس از کرج می‌رفتم تا آن آخرهای خیابان دولت برای جلسه‌ی بیست‌دقیقه‌ای ِ تراپی، که هیچ‌وقت هم نگذاشتم که کمکم کند، که خر بودم، که مغرور بودم، که فکر می‌کردم خیلی بلدم و باهوشم و الخ کشف کردم.
تقاطع دولت و شریعتی از تاکسی پیاده می‌شدم، تا خیابان نمی‌دانم چندم (فقط یادم است بعد از فارسی بود) می‌رفتم، بعد می‌رفتم بالا، قشنگ ده دقیقه سربالایی را می‌رفتم تا برسم به کوچه‌ای که آفیس خانم تراپیست تویش بود. آن موقع سیگار می‌کشیدم. زیاد. نفس نفسی می‌زدم وقتی می‌رسیدم. عرق کرده و واویلا می‌رفتم توی آفیس، مطب. یک بار تمام راه را از آن طرفِ دیگر رفتم. تو بگو یک جای دیگر است اصلن. همین دیگر.