چشممان را دوخته ايم به سقف و در فكريم كه چه شد كه اينطور بي هوا همه چيزش به هم ريخت . چيزي كه نميگويد ، تو بگو لام تا كام . همان چهار كلمه هم كه گفت كلي عجز و لابه كرديم ، كُشتيم خودمان را ، التماس كرديم ، به پايش افتاديم تا لب از لب باز كرد و معلوممان شد دوستي نزديك را از دست داده ، به ما كه نگفت كدام دوست ، شايد اصلن همان هم كه گفت خواست ما را از سرش باز كند ، يا شايد خواست از آويزاني درمان بياورد ؛ به هر حال اما اين را خوب در خودمان پيدا كرده ايم كه نگرانيم برايش ، كه يك طوريمان ميشود وقتي ميبينيم آن روي خندان هميشگي اش نيست ديگر ، در خود پيچيده و ملول است ، نميرود ، نميايد ، هيچ ، هست ، فقط هست .
چشممان را دوخته ايم به سقف و در فكريم كه اين چه مصيبتي است كه دلش ديگر حتي براي شيرين زبانيهاي دخترك دو ساله هم غنج نميزند .

2 comments:

  1. واقعی بود دیگه
    :-"
    امیدوارم همه چی زودتر به حالت عادی برگرده

    ReplyDelete
  2. چقدر نزدیک بود
    جقدر...

    ReplyDelete