فکر میکنم بزرگ‌ترین دلیلِ استرس مزمنم تو سال‌های بعد از بلوغم این بوده همیشه که هیچ‌وقت یه کاری رو تموم نکردم که بعدش برم سر کار بعدی. منظورم از کار هم کارِ شغل و پیشه نیست. مثلا وسط درس خوندن توی دوره‌ی لیسانسم رفتم کار کردم. پروژه می‌گرفتم، به قول خارجیا فری‌لنس می‌کردم. خیلی هم نتیجه‌ش به لحاظ سوق‌الجیشی بد نبود. بد که هیچ خیلی هم خوب بود به نظر خودم اما باعث استرس‌های دیگه می‌شد از جمله پاس نشدن درس‌هام. البته که بعدترهای خیلی دورش متوجه شدم که همون نتیجه‌ی استراتژیکی که فکر می‌کردم خیلی خوب بوده هم درواقع اشتباه می‌کردم و اگر وقتِ درس فقط درس خونده‌بودم بعدترهاش برام یه چیزایی خیلی بهتر و خیلی راحت‌تر می‌بود.

الان هم یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های درونیم اینه که این سیستم رو رامش کنم و یه‌کمی آروم بگیرم ولی از اون‌جایی که به‌نظر میاد مامانمْ منْ رو، و مامان‌بزرگمْ بابامْ رو و حتی که مامانِ بابابزرگمْ بابابزرگمْ رو موقع راه رفتن زاییده‌ن خیلی سختمه.

integrity

یه کلمه‌ای هست توی انگلیسی که توی فارسی به نظرم براش هیچ جایگزین درستی وجود نداره. همین کلمه‌ای که سابجکت این پسته. گوگل‌ترنسلیت تو بهترین تلاشش از نظر من ترجمه‌ش می‌کنه «درستی». معنیش اما درستی نیست. خیلی بالاتر از درستیه. کسی که اینتگریتی داره رو من خودمم  بخوام دیگه خیلی سعی کنم تو فارسی، می‌گم «آدمِ درست. آدم‌حسابی» اما این براش کمه به نظرم. کسی که اینتگریتی داره میشه روش حساب کرد، میشه هیچ‌وقت ازش ناامید نشد به نظرم، میشه حتی رو اسمش قسم خورد. آریان‌پور هم بعد از درستی و امانت و اینا نوشته «کمال». کمال؟ نه به نظرم. یکی از این دیکشنری آنلاین‌ها هم نوشته «بزرگواری» بعد زیرشم مثال زده که «عه من آو اینتگریتی» یعنی مرد بزرگوار. بله،‌ همین‌قدر آبزورد همین‌قدر پوچ.

حالا یا من دارم سخت می‌گیرم خیلی یا اینکه من سخت نمی‌گیرم و واقعا نداریم کلمه‌ای که از خجالت این کلمه دربیاد که در اون‌صورت باید بریم بگردیم دنبال دلیلش که چرا پس؟

ظاهرش این‌جوریه که آرومم و همه‌چی اوکیه و دیگه الان کلی وقت هم گذشته و اینا. روزی اما نیست که بگذره و من تو مغزم باهاش حرف نزنم، منطقم رو براش تشریح نکنم و مقصر و دلایلی که نتیجه‌ش شد اونی که شد رو براش توضیح ندم. تمام این پروسه شاید پنج ثانیه هم طول نمی‌کشه. بعضاً روزی چندین بار هم اتفاق می‌افته. موقع آب‌جوش کردن برای قهوه، موقع فیلم دیدن با «ش»، وقتی منتظرم نون باگتی که از توی فریزر درآوردم یخش تو مایکروفر بازشه، موقع تلفنی حرف‌زدن با بابااینا. هرموقعی و وسط هرکاری که فکرشو بکنین. قسمت دردناکش اما اونجاشه که بعد از اون پنج ثانیه به خودم می‌گم خب حالا بعدش چی؟ که سوال خیلی خیلی درستی هم هست. بعدش هیچی.

گوگل فوتوز نوتیفیکیشن داد که بیا ببین پارسال این هفته چی‌کار می‌کردی. بعدش هم بدون اینکه دیگه بپرسه سال قبلش رو نشون داد. بعدش سال قبل‌ترش. همینطوری هی رفت هی رفت هی رفت هی موهام بلندتر شد، ریشم کمتر شد، سیبیلوتر شدم، برگشتم سنگاپور، برگشتم شرکت اول سنگاپور، دوباره بی‌پول شدم، بی‌پول موندم، بعد برگشتم ایران، یه عکسی هم از تو فرودگاه تهران بهم نشون داد. دیگه اونجا چلوشو گرفتم. من دل ندارم مادر.

کسی چه‌میدونه

 شاید باورتون نشه اما من تا دم ِ در کتاب‌فروشی شکسپیر و رفقا رفتم اما توش نه. اون موقع دلیل قانع‌کننده‌ای داشتم برای خودم اما الان بعد از ۵ سال متاسفانه برام نه‌تنها قانع‌کننده نیست که مسخره هم هست. پاریس شهر جالبیه اما دمِ غروبش  اگر هیچ‌کس باهاتون نباشه، یعنی منظورم اینه که اگر تنها باشین یه‌مقداری دلگیر میشه. یعنی نیم ساعت این‌ور غروب تا نیم‌ساعت اون‌ور غروبش رو اگر در نظر نگیریم باقیش بدون مشکل و مساله بود به نظر من. البته طبعا بوی شاش میاد توی خیابون‌ها و مون‌مارت و باقی جاهای توریستی شهر هم دورشون پر از مهاجراییه که می‌خوان یا شده به‌زور بهتون جاکلیدیِ برج ایفل بفروشن و یا جیبتون رو بزنن اما با این اوصاف شهرِ به‌شدت خوشگل و بعضا نوستالژیکیه. من پنج روز توش با دوچرخه رفت‌و‌آمدِ بسیط کردم و اگر (بنا به تحقیقاتِ وسیعِ شخص خودم) کرایه‌ی خونه‌هاش هم‌ارز پولِ خونِ باباشون نبود ممکن بود یه چند صباحی توش زندگی کردن رو بهش فکر کنم. اما خب متاسفانه کرایه‌خونه‌هاشون هم‌ارز خون باباشونه و من هم در این سند و سال (بله درست خوندین، سند و سال) ترجیح می‌دم پولم رو خرج امور جذاب‌تری از محل سکونت بکنم. حالا شایدم تو سند و سالِ بعدی دلم چیز دیگه‌ای رو خواست. اون دیگه دست من نیست. منظورم دست منِ سند و سال ِ الآنم نیست.

اون سه‌ ماهی که تورنتو زندگی کردم شاید پنجاه شصت‌تا بیشتر کافه و رستوران پیدا کردم و رفتم. گاهی روزی تا توی سه تا کافه می‌رفتم می‌نشستم و کار می‌کردم. تمام مدت اما دلم می‌خواست که اونجا نبودم. حالا الان که یادش می‌افتم می‌بینم که خیلی بهم خوش می‌گذشت توی اون کافه‌ها. کافه‌ی محبوبم هم روستر کافی بود توی منتهاالیه خیابون جارویس. حیف به نظرم که ماها انقدر دیر یاد می‌گیریم کلی چیزها رو.

جولای یا همون ژوئیه‌ی خودمون ما اومدیم تو این خونه. میکنه شیش ماه. البته شایدم قبل‌تر بود. نمی‌دونم. من تاریخم کلا خوب نیست. حالا هرچی، شما بگو شیش ماه. من تازه هفته‌ی پیش از چیدمان‌مون رضایت پیدا کردم. رضایت از چیدمان‌م هم این‌طوریه که دیگه وقتی نشسته‌م تو هال و دارم فیلم می‌بینم، به فاصله‌ی میزهای کارمون با دیوارای اتاق ِ کار فکر نمی‌کنم.