دنباله ی روسری اش را بی قید انداخت پشت گردن و انگار که بخواهد چیز مهمی بگوید گلویش را صاف کرد . چند ثانیه خیره به پسر نگاه کرد . «میرم دیپلممو از مدرسه میگیرم ببر به مامانت نشون بده فک نکنه من بیسوادم» .
پسر دستش را انداخت دور شانه ی های دختر . حالا قطار تکان بدی هم اگر میخورد یا هر دو می افتادند یا هیچ کدام  . دختر زل زده بود و بیرون را میپایید . قطار پیچید . نیافتادند . باز روسری اش را انداخت پشت گردن «البته دبیرستانمون گفته باید چند ماه دیگه صبر کنیم» . پسر جای دستش را محکم کرد . قطار باز پیچید .
سعدی
مرد (چهل و اندی ساله) : ایستگاه بعد باید پیاده شین شما
پیرزن (هفتاد هشتاد ساله ) {به زمین نگاه میکند} :چشم چشم
...
پیرزن {همانطور چشم به زمین} : این ایستگاه که رد شد چی ؟
مرد {در حد دو ثانیه مات به پیرزن که هنوز زمین را میکاود نگاه میکند} : سعدی . مخبر الدوله . لاله زار {باز مات به پیرزن نگاه میکند. پیر زن به زمین نگاه میکند} فردوسی
پیرزن : مخبرالدوله خوبه . لاله زار خوبه
مرد : خوبه . اما شما بخوای بری انقلاب باید دولت پیاده شی
پیرزن : هان ؟
مرد : شما بخوای بری انقلاب باید دولت پیاده شی
پیرزن : باشه {هنوز کف زمین را میبیند} باشه

سنگریزه ها علی رغم باد به نسبت تندی که میوزد تکانی نمیخورند . در واقع سنگریزه ها محکم به زمین چسبیده اند . اما باد که گرد هم میوَزد خاک زیادی بلند کرده . همه ی این ها توی یک کادر بسته دیده میشوند . بعد دوربین آرام آرام بالا می آید . کابویی پشت به دوربین . رو به خورشید دو ساعت مانده به غروب انگار که میخواهد با کسی دوئل کند دیده میشود . تابلو است که تصویرش اُور اکسپوزد است . باد هنوز میوزد . از همین پشت معلوم است که یک شاخه ی معلوم نیست چه گوشه ی لبش میچرخد . سرش هم پایین است .
کابوی : هی پیرمرد !
دوربین کمی به سمت راست میرود . باز هم به سمت راست میرود . دیگر حالا رسیده به یک ساختمانی که سردرش نوشته است سالن . کسی نیست . ساختمان را میرود بالا . روی سقف هم کسی نیست . انگار که گاف بدی داده باشد به سرعت دوباره کادر اوراکسپوزد شده ی کابوی را میگیرد . اما کابوی صورتش به طرف چپ است . شاخه ی معلوم نیست چه هم گوشه ی لبش واضح است . دوربین با این که کمی روی کابوی اور اکسپوزد شده معطل کرده اما انگار که آن تصاویر سمت راست سالن و این ها قسمتی از فیلم بوده و در دکوپاز با حروف بولد نوشته شده ن میچرخد سمت چپ .
پیرمردی کچل ‌، لاغر ، با لباس تمام چرم ، نشسته کنار در سالنی که عین سالن روبرو است . در حال دوختن کفشش است انگار . دوربین رویش ایستاده . قاعدتن باید حرفی بزند . نمیزند . دوربین میرود که برود سمت کابوی اوراکسپوزد شده .هنوز پیرمرد لاغر از کادر خارج نشده سریع برمیگردد رویش دوباره . اما او چیزی نگفته . حتی قشنگ دیده میشود که نیم نگاهی زیر چشمی به دوربین می اندازد و به کارش ادامه میدهد . دوربین به همان سیاق قبل انگار که هیچ اشتباهی نشده آرام میرود روی کابوی اوراکسپوزد شده .
کابوی : پیرمرد با توام لعنتی !
لام لعنتی را طوری میگوید انگار توی دهانش حبابی ترکیده . دوربین سمت پیرمرد نمیرود . به وضوح از او ترسیده .موسیقی پخش میشود .
.

دوربین در حالی که به عقب میرود سرش را هم میچرخاند سمت چپ . یک طوری کادر را میبندد که هم کابوی هم پیرمرد تویش دیده میشوند . کابوی هفت تیرش را به سرعت بیرون میکشد . «اَه نشد» هفت تیر را به جایش برمیگرداند . دو سه بار مشقی ادای هفت تیر بیرون کشیدن را درمیاورد . آرام . بعد هفت تیر را غیر مشقی بیرون میکشد . هنوز دستش توی هوا آرام نگرفته که گلوله ای توی پای چپش خالی میکند .
دقیقن مشخص است خیلی دردش گرفته . «هی پیرمرد !» پیرمرد انگار که چشمش نزدیک بین باشد ، پلک هایش را کمی روی هم میکشد و به سختی به سمتی که صدای شلیک آمده نگاه میکند . بعد سرش را میبرد بالا و کابوی را نگاه میکند . چشمهایش هم انگار دیگر نزدیک بین نیستند .
پیرمرد «شت . این چه کثافتی بود مرتیکه ی خل وضع ؟»
کابوی «این گوله واسه خاطر این بود که سه بار صدات نکنم ، سه بار صدا کردنت یعنی ... یعنی ...» اشک از گوشه ی چشمش میغلتد . دوربین هم زوم کرده روی اشک . میرود لای ریش ها و دیگر دیده نمیشود .
پیرمرد «هاه؟»
کابوی راه افتاده . بدجوری میشلد . تا غروب حالا یک ساعت و چهل و هشت دقیقه مانده . شاخه را هم تف میکند .
پیرمرد «اما تو که سه بار صدام زدی مرد» بلند میشود و پشت سر کابوی به راه میافتد . او هم میشلد .
یک ساعت و چهل و شش دقیقه مانده به غروب .


خوب که بشوییشان پاک میشوند . سه بار . سه بار بدون وقفه . یعنی اینطور که لیزیشان که رفت ، باز صابون را برداری . فقط باید قول بدهی که دیگر فکرش را نکنی . گریه هم . شکوه هم حتی . هر چه ، همه را بریز دور . مردم را ببین ! میروند ، میایند ، میکنند ، مینوشند ، تو اما همینجا ایستاده ای وُ خیره مانده ای به پشت دستهایت . منتظری چیزی بگویند ؟ یا شاید اشکی بریزند ؟ آنها هم خوب میدانند که کار خودشان بوده . سبویی که شکست و آبی که ریخت ، به تلنگر ناشیانه و بیشرمانه ی خود آنها بود . حال بایست و نگاه کن . آنقدر نگاهشان کن تا دیگر سیگار هم نتوانی به دست بگیری . من که میدانم ! سیگار که نباشد ، اشکهایت باز میغلتند روی گونه ها و تمام
دستت به هيچ جا بند نيست . كيست كه بداند ما دست از پا خطا نكرديم . فرياد "آي آدمها"يمان را هيچ كس نشنيد . سرما به صورتمان مي‌كوبيد و ما چشممان مانده بود به كوه‌ها . برف هم زير پايمان صدا نمي‌كرد . گريه‌ات انداخته‌اند . من اما مي‌دانم كه تو پاك‌ترين بودي . دست‌هايت را من گرفته‌بودم . هق‌هق مي‌كني . من دلم ميلرزد . صداي اذان و دود سيگار و بوي عود هم كفاف اين درد را نمي‌دهد . پشت‌بام هم ديگر وقعي نمي‌گذارد بهمان . شايد جايي ديگر باشد . مگر نمي‌گويند دنيا بزرگ است ؟ 
اسکیموی دوم : چته تو ؟
اسکیموی اول : {در حالی که کوک‌های درشت به پوست خرس سفید تازه شکار شده می‌زند} نمی‌دونم اسکیموی دوم !
اسکیموی دوم : اسکیموی اول ! تو باید به خودت بیای !
اسکیموی اول : {پوست خرس را داخل دراور می‌گذارد و دست به زانو رو به اسکیموی دوم می‌کند} می‌دونم اسکیموی دوم ، اما ... اما ... {بغض می‌کند}
اسکیموی دوم نمی‌داند چه باید بگوید .
اسکیموی اول : نمی‌دونی چی باید بگی هوم ؟
اسکیموی دوم سرش را به نشانه‌ی تائید تکان می‌دهد .
اسکیموی اول هم همان میمیک و بادی را تقلید می‌کند و به در تنگ و یخی خانه‌ی یخی‌شان خیره می‌ماند .
.
.
.
اسکیموی اول : اسکیموی دوم !؟
اسکیموی دوم : بله اسکیموی اول ؟
اسکیموی اول : اخلاق . از اخلاق برام بگو .
اسکیموی دوم : اَه ، نه ، باز هم همون بحث همیشگی ؟
اسکیموی اول : بله اسکیموی اول ، همون بحث همیشگی . همین بحث‌هاست که ما رو میسازه .
اسکیموی دوم : می‌دونم ، می‌دونم ، اما ... {او هم به در خانه‌ی یخی خیره می‌شود}
.
.
.
اسکیموی اول : تو تا حالا زنت رو در اختیار مهمونت گذاشتی اسکیموی دوم ؟ {به اسکیموی دوم خیره می‌شود}
اسکیموی دوم : {بلند می‌شود ، مشتی به دیوار یخی خانه میزند} معلومه که نه اسکیموی اول ! { و همانطور پشت به اسکیموی اول می‌ماند}
اسکیموی اول : {بلند می‌شود} پس چرا ، پس چرا ... {صدایش شبیه صدای آلن دلون شده‌است} پس چرا اون بیرون {به بیرون اشاره می‌کند ، به وضوح اشک از چشم‌هایش جاری شده} هروقت می‌خوان بگن که اخلاق نسبیه ... {می‌نشیند ، سرش را میان دست‌هایش می‌گیرد}

دوربین همانطور که هر دو اسکیمو را در کادر بسته‌است ، از در تنگ یخچال خارج می‌شود . آرام خارج می‌شود . بالا می‌رود . تندتر بالا می‌رود . تندتر بالا می‌رود . 
دست کشید به چانه اش ، شاید جای پنجه های نرم و نازکش هنوز گرم باشد

اشکی جاری شد

گرم بود