من

تا همین امروز مقابل نوشتن یک همچو چیزی توی این وبلاگ مقاومت کرده‌بودم*، اما امروز به نظرم آمد که شاید دیگر بس باشد.
من یک دوره‌ی به نسبت طولانی روانکاوی می‌خواندم. روانکاوی نه برای درمان‌بخشی بل جهت شناخت ِ خود و در ادامه تاویل و تفسیر و نقد هنری. نمی‌خواهم به هیچ وجه وارد تعریف ِ «خود» شوم. لطفن شماهایی هم که روانکاوی خوانده‌اید، این خود را نگذارید جای «اید» یا «ایگو» و الخ. خود منظورم همین خود ِ معمولی‌ام است. خودم، همین.
یک جایی یک آدم گنده‌ای توی همین حوزه‌ی روانکاوی، که از متدهایش برای درمان‌بخشی هم استفاده می‌شود، گفته‌است، خیلی کلی که اگر می‌خواهید بدانید یک آدم، بصورت جنرال، آدم ِ خوش‌حالی است یا ناخوش‌حال، بپرسید اولین خاطره‌ی زندگیش چه بوده. از آن جهت که من مهندس هستم به صورت ذاتی و غریضی، همه چیز را به صورت یک چرخه‌ی مدام می‌بینم، دقیقن همه چیز را. هیچ چیز را هم قابل توضیح از روی یک اتفاق (incident) واحد نمی‌دانم، حتی خود همان اتفاق.
پیچیده‌اش نکنم.
اولین چیزی که وقتی در کم‌سن‌ترین زمان ممکن خودم را به خاطر می‌آورم این است که، یک فاصله‌ی کوچکی بین تخت اتاق پدر و مادرم و دیوار اتاق وجود داشت. فاصله به خاطر وجود شوفاژ بود. اولین خاطره‌ی من این است که می‌رفتم توی آن فاصله می‌نشستم، گاهی هم گریه می‌کردم، و نگران بودم از مرگ والد. احتمال این‌که این خاطره ساخته‌ی ذهنم باشد بسیار بسیار زیاد است. اما خب این به همین سادگی شده‌است اولین خاطره‌ی زندگی من.

وقتی بعد از یک مقاومت طولانی می‌آیی یک چیزی می‌نویسی از خودت، شاید بد نباشد که یک‌هو هم تمامش کنی.

*علت مقاومت صرفن نگران نکردن آدم‌های دیگر زندگی‌ام بوده.
اول‌ها که آمده‌بودم سنگاپور چهار طبقه از این ساختمان متعلق به شرکت متبوع‌مان بود. مهندس‌ها توی طبقه‌ی چهار بودند، دوستان ِ بفروش و مدیرت، طبقه‌ی هفت بودند، یک خط تولید آزمایشگاهی توی طبقه‌ی سه بود، یک طبقه هم کاربری ِ ما خوبیم و این‌ها داشت (لابی و کنفرانس و میتینگ‌روم و الخ). الآن از صدقه‌سری ِ آقای رییس‌جمهور قبلی، از آن همه اهن و تلپ، فقط اشکوب ِ هفت و نصف طبقه‌ی چهار باقی‌ مانده.

از همان وقت، مایع ِ زمین‌شوی طبقه‌ی چهار با طبقه‌ی هفت توفیر داشت، از بوی‌شان می‌فهمیدم. همیشه هم این‌طور است که اول‌ها که یک جایی می‌روی از همه‌ آلات حاسه‌ی بدن، بویایی یک طور ِ غریبی فعال‌تر است. همه چیز را با سرعت خیلی بیشتری ذخیره می‌کند برای آه و فغان ِ بعدن‌هایش.

اول‌ها که آمده‌بودم سنگاپور، خیلی وقت ِ خوش‌ی بود. خیلی همه چیز خوب بود. به قول نامجو توی آرامش با دیازمام ِ ده ِ سالور، فکر می‌کردم رسیده‌ام نوک ِ قله، نقطه‌ی پرتاب، که البته بود هم، اما خب یک مقداری با مشقت. فی‌الواقع هنوز منتظر آن وقتی هستم که بیایم بگویم تمام شد. الآن خوب است دیگر، دستش نزنید.

حالا بعد از قلع و قمع تیم‌های مهندسی و مارکتینگ و مدیریت، همه‌مان توی طبقه‌ی هفت جا شده‌ایم. دور همیم، خط تولید ِ نصفه‌ و‌ نیمه‌مان هم رفته طبقه‌ی چهار. مایع‌های زمین‌شوی‌ اما همان‌ها است که بود. بعضن دلم که یک چیزی شبیه ِ تجربه‌ی آقای توی رتتویی می‌خواهد، می‌روم از مستراح طبقه‌ی چهار استفاده می‌کنم. می‌دانید چه می‌گویم دیگر. می‌روم توی‌اش و نفس عمیق می‌کشم.

***

پی‌نوشت. صبح‌ها قابلیت فتح دنیا را دارم. شب‌ها هم، منتها توی یک مدت ِ چهار برابر.

چـَــت

بیش از هر چیز دیگری خانواده را از دست داده‌ام توی این مهاجرت. لازم نیست بگویم که چقدر چیزهای خوب هم دارد این لعنتی، اما تمام خوبی‌های مهاجرت روی یک کفه‌ی ترازو، از خانواده روی کفه‌ی دیگر، در طولانی‌مدت شکست ِ سنگینی می‌خورد. لااقل برای من.

ویدئو چت خوب است. اما رنگی از اجبار دارد. این‌که بروید بردارید، شماره را بگیرید، بعد با برنامه و اجازه و یالله و سلام‌علیکم بخواهید با کسی صحبت کنید، یک‌جور اجبار بدی‌ دارد. این‌که هی بگویید «خب چه خبر؟»، این بد است. آدم باید توی خانه باشد. باید بتواند وجود عزیزانش را حس کند. باید لازم نباشد حرفی بزند. باید بتواند سر که بلند کرد مادرش را ببیند مشغول خواندن خبر، یا نیم‌نگاه ِ گه‌گاهش را به تلویزیون از بالای عینک، یا درس‌خواندن ِ خواهرش را وقتی با موهایش بازی می‌کند.

ویدئو چت دست‌های پدر را ندارد. بوی مادر را هم. ویدئو چت هیچ ندارد فی‌الواقع. ویدئو چت تنها واقعیت ِ دردناک ِ دوری‌ات را عیان‌تر می‌کند.

همه می‌میریم.

انسان‌های مسن، ترجیح اولم برای تعامل هستند. باهاشان احساس راحتی بیشتری می‌کنم. انگار است که آن‌ها هم. بیشتر از تمام ِ نوه‌های خانواده، با پدربزرگ و مادربزرگ‌هایم دم‌خور بوده‌ام. این داستان انقدر جدی‌ست که وقتی ایران بودم، شده‌بود که تلفن خانه زنگ بزند، یکی از دوستان ِ پدربزرگم باشد و با من کار داشته‌باشد.

پدربزرگ که مُرد، رفیق ِ هفتاد ساله‌اش، آمد کنارم ایستاد به حرف زدن که «انصاری (پدربزرگم) هم رفت، همه‌مان می‌میریم دیگر، می‌دانی که؟»، می‌دانستم.

When to approach Whom.

از ملزومات ِ موفقیت اینه که بدونی کِی بری سراغ ِ کی و اتفاقن از کافیات ِ شکست هم اینه که ندونی کِی داری میری سراغ ِ کی.

چه سال ِ نویی عزیز ِ من؟

سال نوی فارسی این‌جا بودم. یه مهمونی هم گرفتیم که به دلایل ِ مختلف پر شد از غیرایرانیایی که هیچ ایده‌ای در مورد نوروز نداشتند و البته دلشون هم نمی‌خواست که داشته باشند. تمام ِ شب رو مشروب خوردند و بعدش هم مست و خراب رفتند خونه‌هاشون. دور ِ همی ِ فاخر ِ عید ِ نوروز شد عین ِ یه مهمونی ِ معمولی ِ آخر هفته. حتی صدای توپ رو هم درست‌درمون نشنیدیم از بس سر و صدا بود. 
فردا صبحش هم رفتیم نشستیم تو یه بوفه‌ی چینی (بله! چینی)، برانچ خوردیم، و رفتیم سر ِ کار. هیچ عیدی در کار نبود.
سال ِ نوی میلادی هم که لازم به توضیح نیست که برای من صرفن تبدیل دسامبر به ژانویه‌س.
باز دوباره سال ِ نوی فارسی ِ بعدی هم همین‌جا در خدمت جمهوریِ های‌تِک ِ سنگاپور خواهم بود.
هیچی دیگه. انگار کلن گذاشته‌‌باشنم رو یه نوار نقاله‌‌ی کاملن مستقیم. متوجهید که؟

New Year Resolution

ده روز اول سال ِ جدید میلادی، جیم پر می‌شود از مردها و زن‌های چاق. می‌گویم چاق چون واقعن چاق‌اند، شاید هر کدام به راحتی بیست سی کیلو اضافه‌وزن داشته‌باشند. بعد این‌ها می‌روند روی تردمیل‌های بیچاره و تمام سعی‌شان را می‌کنند که از کار بیاندازندشان.
«نـ ـ ـو یر رزولشن»شان البته فقط ده روز طول می‌کشد، بعد از ده روز، عزیزان ِ چاق را دوباره در حال خوردن ِ بستنی‌های شکلاتی، غذاهای وسترن ِ چرب و گوشتِ دنده‌ی خوک می‌بینیم.