پیرمرد بیچاره همینطور راه میرفت و دستهایش را تکان میداد . جوری تکان میداد که از پشت لبهای بسته اش هم میشنیدی که میگفت «افسوس ! افسوس ! » . تند راه میرفت . پیراهن آستین کوتاه سفیدی به تن داشت و کمربندش را بیش از حد محکم کرده بود .ه
«حاجی ! »
ماشینی جلوی پایش ترمز کرده بود و جوانی از میان پنجره پیرمرد را نگاه میکرد . « حاجی بلدی کراوات گره بزنی ؟» و کراوات قرمزی را به طرف پیرمرد دراز کرد . لحظه ای مردد ماند ، آرام دستی به کراوات کشید و «نه ! » . راه افتاد ، با همان سرعت و دستهایی که هنوز در هوا تکان میخوردند . خیابان را طی کرد . بعد ایستاد . برگشت و نگاهی به ماشینی که هنوز همانجا بود انداخت . لحظه ای دهانش را باز کرد تا کلامی بگوید ، زود اما منصرف شد و برگشت . دستهایش را تکان داد و راه افتاد . اینبار انگار لبهای بسته اش میگفتند «چه میدانم ، بلدم دیگر ، چه میدانم»ه