تنها همصحبت اين روزها. ديگه به تعامل خوبي رسيده ايم . موقعي كه دارم برنامه مينويسم مياد خودشو ميماله به پاي من ،بعضي موقعها هم ميشينه نگاهم ميكنه . آذر اونروز ميگفت ورش دار ببر خونه ! فكر بدي هم نيست .


کيست که اراده ي امتناع از قبول اين واقعيت شايد عجيب و بسا هم ساده را داشته باشد که زندگي حاصل بي چون و چراي تسلسل اتفاقاتي است ، کوچک و بزرگ . امروز به مدرسه اي ميرويم که حاصل گپ و گفت و مادر بوده با خانم همکار ، فردا روانه ي دانشگاهي ميشويم که هيچ نيست جز تب و تاب بچه گانه ي عنواني نامهم محصول آشنايي با مردي از دوستان پدر ، ديگر روز عاشق دختري ميشويم که اگر سالها پيش اصرار همکلاسي ِ تا آنروز ناآشنايي براي حراست از دروازه تيمشان در زنگ ورزش نبود ، او نيز نبود . حال بنشينيد و تفلسف کنيد که خدا کجاست و بنده کيست و به کجا ميرويم و چه کنيم . همه اش هيچ نيست جز اتفاق . همين.

عکس : دبيرستان امام صادق (ع) ، سنه ي يک هزار و سيصد و هفتاد و هفت . دلمان تنگ است چشممان گريان .

فکر کن صبح از خواب بيدار شي که بري سر کار ، ببيني مامانبزرگ چاي گذاشته و صبحونه آماده کرده . عاليه ديگه !
نتيجه ميگيريم که مامان بزرگمون هميشه بياد بهمون سر بزنه ! مامانمون هم که با مامانبزرگمون اومده نصفه شب کولر رو خاموش نکنه بپزيم از گرما که !
خلاصه مهمانداري خوب است ، مخصوصن قسمت هاي وعده هاي غذايي . به هر حال دستپخت پري از من بهتره ديگه !
پي نوشت : ديروز به پري بعد از شام گفتم : "پري جان به خدا ناراحت ميشم الآن واستي پاي ظرفشويي! بذار يه نيم ساعت ديگه خودم ميشورم" و خنده ها برفت و لختي شاد شديم !

نويدتان ميدهيم به گشايش وبلاگي نو در كنار اين مقال و عرضه ي اجناسي از نوع " ايده هاي خوب " در اندروني اش ! خودمان به حد نهايت خرسنديم از اين فكر بكري كه به سرمان خطور كرده وگرنه ما را چه به دو پست در يك روز؟


اينجا آدم زندگي ميكنه ، چند تا خيابون پشت ميدون نقش جهان ، شرايطي نزديك به بدويت . باور كنين !

درد و دل : يه دختر همرشته اي ما داشتيم كه يك سال از ما بالاتر بود . خوشگل هم بود . يعني برخلاف عامه ي جنس اناث دانشگاه كه ديدن ِ روشون برابر بود با واجب شدن كفاره ي هفت منه ، اين يكي خوب بود . خلاصه يك روز ما ديديم اين زده دماغشو عمل كرده ، هرچي فكر كردم كه خوب قبلن مگه دماغش چش بود به هيچ نتيجه اي نرسيدم . گذشت و گذشت تا شد امروز . خدا سنگم كنه اگه دروغ بگم ، ديدمش كه چشمهاش كمي لوچ شده و حالت گرفته ، دقيقتر شدم (نعوذ بالله من الشيطان الرجيم) ديدم زده گونه هاش رو هم عمل كرده . حالا ديگه نميدونم چپ شدن چشمهاش واسه عمل گونه ش بود يا زده يه بلايي هم سر چش و چارش آورده . يكي نيست بگه چتونه بابا ؟


کتاب شاملو ، پايين تخت بود . روي يک ميز کوچک . ساکت و آرام .
روي تخت آن دو فرياد فرو خورده اي را به دردي مشترک ناله ميکردند .

ميخواستم يه پست بگذارم بالا به قد و قواره ي برج ميلاد . نوشتمش هم . توش ناليده بودم و پر بود از آه و اشك و شكوه و ناسزا به دنيا و اظهار فاك آلودگي . شما كه نديدين و نخوندينش ، اما اينجوري براتون بگم كه مسلمان نشنود ، كافر نبيند . همين كه خواستم بگذارمش بالا تلفنم زنگ زد . ارسيا بود ! چند دقيقه صحبت باهاش تمام غم و اندوه دنيوي و رذالت (شايدم رذيلت) و بلاهت بشري رو از يادم برد . وقتي قطع كردم ، يه نگاه به اون متن بلند بالا انداختم و ياد اتاق سيصد و چهار خوابگاه سه افتادم ، با ميز وسطش و بزرگترين زير سيگاري ِ دنيا كه روش بود و منظره ي كوه وِ خودم و ارسيا و هزار خاطره ي ديگه . هيچي ديگه همه شو پاك كردم .