وسط این همه استرس، یک چند ثانیه‌ای یک‌هو، واقعن یک‌هو، دلم آروم می‌گیره، ذهنم از تب و تاب می‌افته، اونا رو باید بنویسم. خصوصی هم نه. باید بنویسم یه جایی که بدونم چهار نفر دیگه هم می‌بینن. مگه چقد زنده‌ایم؟
توی مدینه‌ی منوره‌ام (فاضله) صبح‌ها چشمت را که باز می‌کنی سرویس بین‌الملل بی‌بی‌سی اخبار میگوید، احتلاف ساعت با پدر و مادرت آن‌قدر است که هفت و نیم ِ صبح بیدار شدنت با چهار بیدار شدن ِ پدرت مطابقت می‌کند، و از ویکیمدیا برای شندرغاز کمک به سرپا ماندنشان، یک ایمیل صد صفحه‌ای ِ تشکر دریافت می‌کنی.
متاسفانه مغزمون توانایی انجام هر چیزی رو (حتی در حوزه‌ی فیزیکمون) داره. اگر ترس از چیزی داشته‌باشیم، همه چیز در راستای اون ترس چیده می‌شه و حتی سیمپتوماش هم نمایون می‌شه. اگر شانس اتفاق افتادن چیزی یک در میلیارد باشه، خیلی دقیق، زمانی (در آینده) روکه همون شانس مطلقن کوچیک اتفاق افتاده رو ترسیم می‌کنه. جالب نیست؟ عجیب نیست؟
چطوری این انجام می‌شه؟ آنزیم‌ها. چرا بعضی‌ها بیشتر این‌جوری‌ هستن بعضی‌ها کمتر بعضی‌هام اصلن نه؟ نمی‌دونم. شاید ارثیه، شاید اکتسابیه، شاید تاثیر محیطه، شاید شستشوی ذهنه. درمان داره؟ بله.

از سبزی‌پلوی شب عید توی یخچال مانده‌بود. سه تا ران مرغ درست کردم. برنج را نصف کردم. دو تا ران برای ظهر امروز، یکی برای شب. چند وقت است دلم نمی‌خواهد بروم توی فود-کورت‌های چینی غذا بخورم. یکی این‌که غذاهایشان به تمامی جذابیت‌شان را برایم از دست داده‌اند، یکی هم این‌که دلم نمی‌خواهد وسط آدم‌های آن شکلی غذا بخورم. این‌که چه شکلی هستند خیلی مهم نیست، من دلم نمی‌خواهد بینشان باشم.

می‌خواستم غر بزنم، جای این جمله‌ها هم سه تا پاراگراف دیگر بود.نوشته‌بودم که فلان کس آمد آن‌قدر حرف زد و نظر داد در مورد یک غذا گرم کردن ساده که نصف برنج ریخت روی زمین، می‌خواستم بنویسم از یک‌سری چیزهای این شکلی. اما خب به نظرم دلیلی ندارد. تصورم این است که دارم اذیت می‌شوم چون این نقطه‌ی آغاز و پایان سال برایم سه سال است که وجود ندارد. مدام دارم بهانه می‌گیرم. پاراگراف اول را هم گذاشتم بماند که صزفن یادم بماند امروز را. آخر یک اخلاقی دارم می‌روم خودم را می‌خوانم. هم وبلاگم را هم روزانه‌نویسی‌هایم را.
الفور آرنالدز که به گواه لست.اف.ام پرشنیده‌ترینم بوده توی سه سال گذشته، یک آلبومی دارد به نام «آهنگ‌های اتاق نشیمن»، فقط کافیست بگذارم توی گوشم و چشم‌هایم را ببندم. این آلبوم خاص را اگر کنسرتی چیزی بگذارد، توی یک محیط کوچک اتاق‌نشیمن‌مانند اجرا می‌کند. تعداد مخاطبینش هم هیچ‌وقت از سی و خرده‌ای تجاوز نمی‌کند. همین روز‌ها این‌جا کنسرت دارد و من نتوانستم بلیطش را گیر بیاورم. ناراضی‌ام برای سی‌و‌شش ساعت تاخیرم برای خرید بلیط. کارهای زنده‌اش روی کی.ای.اکس.پی بی‌نظیرند. اساسن خود کی.ای.اکس.پی هم بی‌نظیر است.
**
چهار نفری سال را تحویل دادیم و گرفتیم. توی آن هیاهوی کوچک سال تحویلمان یک اسمس گرفتم از یک آدمی که کم (فقط یک بار) دیده‌امش. صورتم پر از لبخند شد. بعضی‌ها واقعی‌اند*، بهشان که فکر می‌کنی خوش‌ت می‌شود. بعد شات‌های نیمه‌پر را به هم کوبیدیم و رفتیم خوابیدیم. دوی صبح بود.
**
چند روز است افتاده‌ام باز به آواز خواندن. چند وقتی بود فقط توی آسانسورها می‌خواندم. باز برگشته. بد هم نیست. حواسم را پرت می‌کند.



*Original
از فرط ِ بی‌عیدی نشستم «که امشب شب عیده» گوش می‌کنم. این مهندس‌های چینی‌ و هندی‌ میان از کنارم رد می‌شن. چه می‌دونن عید چیه. 
چهار سال پیش شب عید تو کلانتری ِ خانی‌آباد سرباز بودم. باید روزی دو تا شیش ساعت تو بازار عبدل‌آباد پاس می‌دادم. دوازده تا شیش و دوازده تا شیش. ظهر تا عصر. شب تا صبح. عید بود. از اون گندتر نمی‌شد. اما قشنگ عید بود. اینجا چی. هیچی.
یک موقعی بود که وقتی می‌نشستی به وبلاگ خوندن، دونه به دونه فیدها، یه حرفی و لحنی و نَقلی برای خودشون داشتن. وبلاگ خوندنم محدود شده به همون چهار پنج‌تایی که همه از رو دستشون می‌نویسن. یه سری هم خیال خودشونو همه رو راحت کردن تو فیسبوک به اسم وبلاگشون می‌نویسن. اون‌ها هم بسیار بسیار قابل خوندنن. بقیه رو اگر از این همه سال وبلاگ‌خونیم شرمم نمی‌شد همه رو دیلیت می‌کردم. خداوندی ِ خدا جدی می‌گم.
یه گِله‌ی دیگه‌ای هم بکنم. چرا انقدر طولانی. چرا انقدر طول و تفصیل. همه هم که ماشالا پیروان راستین ِ کارور و سالینجرین.

در مورد بنگاه‌های مانیفست‌پراکنی هم چیزی نگیم اصلن.