اتوبوس سرد بود. مرد دست به سینه جایی روی شانه‌ی راننده را نگاه‌ می‌کرد . زن دو دستی بازوی راست مرد را گرفته بود و بازیِ نور و سایه‌ را روی صورت مرد تماشا می‌کرد. اتوبوس ایستاد. مرد هوا را با صدا از دماغش بیرون داد. زن از پنجره به بیرون نگاه کرد. زنی بلوند توی پیاده‌رو منتظر بود کار سگش تمام شود تا گُهش را با کیسه جمع کند. اتوبوس راه افتاد. «چرا یه دونه سگ نخریم علی؟» و با سر انگشتانش بازوی مرد را فشار کوچکی داد. اتوبوس ترمز کرد. زن سرش را چرخاند سمت راننده. «چقد بد ترمز می‌کنه این» و دست راستش را کشید تا دکمه‌ی اعلان توقف را کنار شانه‌ی چپِ مرد فشار دهد. «چیکار می‌کنی پری؟ اَه!» و نگاهش را از شانه‌ی راننده چرخاند به صورت زن. «چیکار می‌کنی پری؟» زن ادای مرد را درآورد و خندید.
راننده آهسته ترمز کرد. زن گونه‌ی راست مرد را بوسید . پیاده شد. مرد از پنجره زن را نگاه کرد که روی پنجه‌ها بلند شده‌بود و برایش دست تکان می‌داد. دو بار سرش را بالا و پایین کرد که خداحافظ.
ما دیروز رفتیم سوشی خوردیم بعد من وسط سوشی‌خوردن و ساکی سرکشیدن و این‌ها یک‌هو دلم خواست که شب بنشینم یک فیلمی از کیم‌کی‌دوک ببینم. بعد خب نشستم و «The Isle»  رو دیدم. این پست را دارم هوا می‌کنم که بگویم به نظرم «Time» با اختلاف فاحشی هنوز بهترین فیلم اُن کارگردان فخیم هست.
یک آدم جدیدی هم هست که بسیار خوب است. وسط این کامیونیتی ِ همه بسیار جدی و درس‌بخوان و کاربکن و فلان، کتاب می‌خواند، وبلاگ می‌خواند (می‌خواندها!)، به در و دیوار خانه‌اش هزار تابلو و عکس و نقاشی و فلان و بهمان آویزان است و اصلن نمی‌خواهم بگویم از دستپختش که ریا نشود.
دیشب یعنی رسیدم به نقطه‌ی نشئگی از غذای خوب. بعد از رفتن مادر، یک چند ماهی بود که همچو چیزی تجربه نکرده بودم. خدا ما را ببخشد. یعنی یک مسیر پنج دقیقه‌ای از خانه‌اش تا جایی که بشود تاکسی گرفت را هن و هنی کردم که خودم خنده‌ام گرفته بود. خلاصه یک آدمی پیدا کرده‌ام که گودری نبوده، اما روح پرجلای گودری در او هست.خلاصه که خوشیم آقا از حضور حاضران.
ظهر یکشنبه‌ای نشسته‌ام توی خانه، هی نگاه می‌کنم به داون‌تاون سنگاپور، هی به خودم می‌گویم بلند شو برو بیرون و هی باز نشسته‌ام. گفتم لااقل بنویسم از کشک بادنجان و خورش بادنجان و ته‌دیگ زعفرانی و شراب خوب و زیتان و خیارشور و الخ، تا یادم نرود لااقل.
هر روز صبح ، به محض اینکه پایم را از آسانسور بیرون می‌گذارم ، برای یک لحظه‌ی کوتاه ، بوی تمام ِ شمال‌رفتن‌های بچه‌گی‌م می‌پیچد توی دماغم . فقط هم همان یک لحظه است . به هیچ چیز دیگر هم ربطی ندارد . یعنی شده‌است که با خودم گفته‌باشم «بذار این دو قدمی که از آسانسور دور شدم رو برگردم بل باز بشنومش» اما نه ، نمی‌شود . دیگر می‌رود تا فردا صبحش.
آدم باید دو تا گوشی داشته باشد . یکی گوشی «خوبه» . یکی گوشی «بدبخته» . گوشی بد نداریم فی الواقع . دلیلی هم ندارد که یک گوشی بد باشد . فی الذات عرض میکنم طبعن . اون گوشی بدبخته کارکردش پرتاب شدن است . یعنی به هنگام عصبانیت در جهات مختلف ، بسته به حس و حال جاری ِ صاحبش ، پرتاب میشود . البته یک نوع مدیریت رفتاری هم لازم است . معمولن شما از  گوشی خوبه برای تماسهایتان استفاده میکنید ؛ بنابراین بعد از حادث شدن خشم ، ابتدا باید به آرامی گوشی خوبه را بگذارید سر جایش (جیب ، داشبورد ، کیف الخ) و گوشی بدبخته را بیرون آورده پرتاب کنید . شاید هم لازم باشد دو سه بار پرتاب کنید . به هر حال پرتاب شدن چیز بسیار لازمی است . بنده دلم برای گوشی بدبخته م تنگ شده .
الآن در بالاترین سطح از زمین در بیست و هشت سال گذشته زندگی میکنم . هفده . از پنجره داونتاون ِ سنگاپور را میبینم . مارینا بی سندز پشت همین ساختمان غول آسای روبروست . کافی است تا آشپزخانه بروم تا شاخش را ببینم . از این بالا آدمها خیلی خیلی کوچکند . گقتن این جمله خیلی بد است اما لازم بود من هم یک بار آن را گفته باشم . حالا خیالم راحت است . مثل پنجمین باری که برای اولین بار لبهای کسی را میبوسیدم . خط شصت و یک از زیر خانه میگذرد . مستقیم میرود تا محل کار . من اما ماههاست که دلم فقط خط سی و سه را میخواهد .
امروز را راه رفته م . تمام روز را . خودم را خسته کرده ام . اما فایده ای نداشت . یک چیزهایی هست متاسفانه
خلاصه که بازش کردم باز
آدمی بوده ام کانزرواتیو . وقتی میگفتم بستیم ، یعنی بستیم . حالا دارم فکر میکنم «باز و بسته ندارد آقا . شما چاییتو بخور»