"گاهي وقتها"ي نياز به تنهايي كه زياد ميشوند و تنهايي پيدا نميشود و حالت هي بدتر ميشود و كسي بايد بفهمد و چيزي بگويد و نميشود و نميگويد ، بايد عادت كني به نقل والذاريات خواندن مادر ، يا حس دلگير تنها ماندن كه درونت موج ميزند موقع غروب ، يا توفير نكردن خوردن فلوكستين از نخوردنش ؛ بماند كه نميشود .

پست آخری به یه دلیل مسخره ، اشتباهی پاک شد ، روی کامپیوترم هم نداشتمش ، از تو هیستوری هم نتونستم لودش کنم ، دیگه بیخیال شدم ، گاهی اتفاق میافته ، یاد پروژه ی درس برنامه نویسی پیشرفته افتادم که به دلیل رفتن برق مجبور شدم دو بار بنویسمش (پروژه ی ترسیم یک هدف هوایی از روی مختصات درون یک فایل که آخرش شکل یک قلب در می اومد که از نشونه هاش میشه حدس زد درس رو کی ارائه کرده بود) ، اما اینبار اجباری در کار نبود که ، بود ؟

پشت چراغ قرمز واستادن . از اول مسير عين آدمهاي چلاق يه پاش رو ميكشيد رو زمين و موقع راه رفتن از قصد ميشليد .

"نكن ديگه ، دوست ندارم ، اَه"

"چرا عزيزم ؟ دوست نداري دوست پسرت چلاق باشه ؟ مگه معلولين بيچاره دل ندارن ؟ چجوري دلت مياد ؟"

"ميذارم ميرما "

"من هر جا كه بري با همين پاي عليلم دنبالت ميام هاني!" كلمه ي هاني رو با لحن مسخره ي مكش مرگ مني گفته بود و سرش رو جوري تكون داده بود كه همراه لبخند دختر ، نيش خودشم تا بنا گوش باز شده بود.

همون موقع چراغ سبز شد ؛ انگار كه از دست كسي فرار ميكنه ، بدون اينكه منتظر دختر بمونه ، دويد و موقع رد شدن ازخيابون هنوز ميشليد .

--------

پي نوشت : عكس تقريبن جنبه ي تزئيني دارد و عكاسش هم خودمانيم دونقطه دي .


"ببينين آقاي دكتر الآن نيم ساعته كه دارم براتون حرف ميزنم اما ميدونين چيه من خودم ميدونم چجوري خوب ميشم ، اينجا هم به اصرار پدرم اومدم ، فكر ميكنه دارم ديوونه ميشم ، ميگه زياد به يه جا خيره ميموني و فكر ميكني ، خوب شما بگين آقاي دكتر آدم زنده فكر ميكنه ديگه ، نميكنه ؟" و منتظر جواب موند .

دكتر گفت "چرا ، فكر ميكنه"

"آقاي دكتر ببينين به نظر من ديگه راهي نداره ، فقط دوست داشتم ميشد يه نفر رو پيدا كنم عين خودم ، بشينيم با هم حرف بزنيم ، سيگار بكشيم ، من به اون بگم بيخيالش ، اونم به من ، عين اون موقع ها تو دانشگاه كه وقتي يه درسي رو ميافتادم فقط بايد با يه نفر مثل خودم حرف ميزدم تا آروم شم ، چون دلداري دادن بقيه تصنعي بود ، ميدونين آخرش ترم بعد هيچكدوم نميومد درس رو دوباره با من بگيره كه ، آخه خودشون پاس كرده بودن ، يا مثلن فكر كنين دختري كه خيلي دوسش دارين بگذارتتون و بره ، بعد يه نفر كه ده دقيقه پيش داشته با دوست دخترش تلفني ميگفته و ميخنديده بياد بهت بگه بيخيال ، درست ميشه ، آخه اون به درد آدم نميخوره كه ميخوره ؟ اون بيخيال رو بايد يه نفري بگه كه عين خودت باشه ، فقط مشكل اينجاست كه نميدونم اين دردِ چيه ، وگرنه . . . آقاي دكتر!"

دكتر كه انگار به چيزي فكر ميكرد و يكدفعه رشته ي افكارش پاره شده بود با حالت عجيبي گفت "آره ، اون به درد نميخوره!"

پيرمرد بلند بلند صحبت ميكرد و دستش رو مدام تكون ميداد . "آره آقا جونم ، اون موقع كه ما رفتيم اونجا هنوز جاده ي درست و حسابي هم نداشت ، با خود وزير ترابري هم رفتيم ، كلي عزت و احتراممون كردن ، جا و غذا و هر چي كه فكرشو بكني" و با انگشت شست و سبابه ش كفي كه گوشه هاي لبش جمع شده بود رو پاك كرد .

"بالاخره وزير بود ، خدا بيامرزدش ، دو سال بعد مرد ، يعني كشتنش ، آره ، يقين كشتنش ، اونجوري كه كسي نميميره آخه ، اما صداشم در نياوردن . مرد خوبي بود ، كلي از جاده هاي اين مملكت رو اون بانيش بود كه ساختن"

چند ثانيه اي ساكت موند و بعد گفت "تو چرا اينقدر رفتي تو فكر بابا؟"

پسر همونجوري كه به يه نقطه اي پشت پيرمرد خيره مونده بود گفت "دارم فكر ميكنم چه باكلاسه كه آدم وزير باشه بعد بكشنش"

"با كلاسه ؟ مرگ هم مگه اين قرتي بازيا رو برميداره ، شما جوونهام معلوم نيست كجاها سير ميكنين" و بلند شد و همونجوري كه آستينهاش رو ميزد بالا راه افتاد سمت دستشويي .


میگم پری جان این خونه سرده! میگه برو بیرون ببین چه سرماییه ، تو خونه که خوبه ! میگم اینجا نمیتونی این مساله رو نسبی نگاه کنی ، وگرنه بیرون هم از قطب گرمتره چرا مردم با تیشرت نمیان بیرون ؟ باز میگه خونه گرمه ، خوبه ، تو دیشب سردت شد تو اتاقت ؟ میگم به خدا تفریط میکنی پری و راه میافتم سمت شومینه ای که میدونم 2 ساعت بعد دوباره خاموشش میکنه .

یه خانومی عصبانی جلوی تلویزیون نشسته داره حرف میزنه ، در واقع بد و بیراه میگه ، وسطای حرفاش میفهمی که با پسرش دعواش شده اما پسره دیده نمیشه خودتون تصورش کنین و تمومش کنین . اگه خیالپردازی رو دوست دارین البته