یکدفعه در باز شد ، از اون طرف خورد تو دیوار و خودشم پهن شد وسط دستشویی . صدای پا اومد ، مردی دم در دستشویی بود "چی شد بابا ؟ حالت خوب نیست ؟ چرا رو زمینی؟"

هیچی بابا ، خواستم در رو آروم باز کنم صدا نده ، نشد ، یکم زور زدم در که وا شد پرت شدم تو "

"جاییت چیزیش نشده؟"

"نه بابا ، برین شما بخوابین "

"دیگه حالا که بیدار شدم یه دستشویی هم برم دیگه ، پاشو بیا بیرون!"

"بابا منم میخوام برم دستشویی"

"تو الآن چمباتمه نشینی بهتره بابا ، بیا بیرون ، چند دقیقه بشین ، بعد که حالت بهتر شد باز برو تو "

"نه بابا ، طوریم نیست"

"چرا بابا ، رنگ و روت پریده ، دستت و بده من ببینم " پسر دستش رو به سمت مرد دراز کرد و بلند شد موقع بلند شدن مرد وارد دستشویی شد و پسر مجبور شد بره بیرون و مرد در رو بست.

"ای بابا ، بابا کلک زدی؟"

صدای بمی از توی دستشویی شنیده شد "نه بابا ، برو بشین اونجا رو کاناپه تا بیام بیرون ببینم چی شده"


"بالاخره تو يه نفر رو يعني نميخواي كه پس فردا همزبونت باشه ؟"

"همزبون مگه حتمن بايد تو خونه ي آدم زندگي كنه؟"

از پشت اُپن آشپزخونه اومد بالا و تو چشمهاش نگاه كرد "نخير ، دو تا همزبون تو يه خونه با هم زندگي ميكنن" و دوباره رفت پايين.

"نه ، همزبون كي ميخواد ؟"

"يكي نبايد باشه پس فردا كه من نبودم سامونت بده؟"

"هر وقت نبودي يه فكري ميكنم."

دوباره اومد بالا و اينبار دست به كمر جوري كه دستمال سفيد توي دستش ديده ميشد چند ثانيه اي به پسر خيره موند و دوباره رفت پايين "شماها وقيح شدين ، ما كِي جرئت ميكرديم به بابا ننه مون بگيم نباشي؟"

"منم نگفتم نباشي!"

"آره نگفتي ، واسه ش برنامه ريزي كردي فقط !"

"حالا تو رو هم ديدم بابات كه مرد اصلن به ارث و ميراثش نگاهم نكردي"

"نقل اون نيست ، من منتظر مرگشون نبودم"

"مگه من هستم؟"

"چميدونم"

"امشب از اینوَر نریم ، دیگه حالم بهم میخوره از این مسیر"

"از کدوم ور بریم؟"

"چمیدونم؟ اصلن بریم یه طرف دیگه ، چیه هر شب میریم اون بالا زل میزنیم به شهر ؟ "

"میخوای فقط تو شهر دور بزنیم ؟"

"نمیدونم ؟ نپرس ، هر کاری میخوای بکن ، نپرس ... اون بالا فقط نمیام"

"میخوای بریم عرق بگیریم ، امشب عرق بخوریم؟"

"آخه دختره ی ج . ن . د . ه زنگ زده ک . س میگه دیگه! "

"آه ! ول کن دیگه ! همون میریم عرق میگیریم ، منم حوصله ی کلاچ و ترمز ندارم"

نشست پشت ميز ، از كاغذهاي آچهار روي ميز يكدونه برداشت گذاشت جلوش ، با دقت يك دايره وسطش كشيد ، بعد توي دايره يك مربع كشيد ، بعد دوباره وسط مربع يك دايره ي ديگه كشيد ، خودكار رو آروم گذاشت روي ميز ، همونطور كه نشسته بود صندلي رو داد عقب ، بعد بلند شد ، كاغذ رو هم برداشت ، از اتاق رفت بيرون ، رفت كنار شومينه ، نگاهي به كاغذ انداخت ، انگار كه چيزي توش نوشته باشه و اونم در حال خوندنش باشه ، بعد سرش رو آورد بالا و تو شومينه رو نگاه كرد . همونطور كه به آتيش خيره شده بود كاغذ رو آروم گذاشت روش و برگشت تو اتاق ، نشست پشت ميز و يك كاغذ ديگه برداشت .

---------

پي نوشت : تو بگو دلتنگي ، يا مثلن بگو بي حوصلگي ، يا شايد دلت بخواد بگي افسردگي . ببينم مگه حالا فرقي هم ميكنه ؟

"ريحانه اين چهار تا كلمه رو بگو ديگه ، چرا اذيت ميكني؟"

اين رو گفت و سر دوربين همونجور كه رو دوشش بود انگار كه خجالت كشيده باشه افتاد رو به زمين .

"خسته شدم ، اين باد لعنتي هم كه ول نميكنه ، بابا تو گوشم هم خاك جمع شده ، هوي با تواما!"

دختر چرخي زد و دستش رو جوري كه انگار رو دوشش دوربيني حمل ميكنه بالا آورد و با صداي كلفت گفت "تو گوشمم خاك جمع شده ها ، واي موهام هم كه خاكي شده ، دوربينمم سنگينه ، حالا چي ميشه ؟ يعني ما اينجا بدون آب و غذا ميميريم؟"

جمله ي آخري رو با صداي لوس و دخترونه اي گفته بود كه اگر لبخند گوشه ي لبش نبود نميشد فهميد شوخي بوده يا جدي.

"اصلن خاك تو سر من كنن كه پاشدم با تو اومدم تو اين بر و بيابون" و با عصبانيت برگشت و راه افتاد به سمت ماشين .

"خوب! نرو! بيا ميگم "

پسر نايستاد .

"اَه ، بيا ديگه ، فرهاد!" اسمش رو ملتمسانه صدا كرده بود .

"فرهاد! قبلش دلم سيگار ميخواد!" پسر دستش رو برد تو جيبش .

پي نوشت : امروز با پري رفتيم خانه ي هنرمندان ، كلي خوش گذشت ؛ مدتها بود كه با هم كافه نرفته بوديم .

ببین واقعن اونقدر که فکر میکنی عجیب نبود ، حتی دردناک هم نبود ، عین هر روز صبح با سردرد از خواب پاشدم ، عین هر روز صبح هم پتو رو اونقدر محکم زدم کنار که از روی تخت افتاد پایین ، تا اینجا که چیزی عجیب نبود ، بود؟ خوب . هیچی دیگه ، اومدم از اتاق بیام بیرون ، دیگه فکر کنم اینکه چجوری از تختم اومدم بیرون خیلی مهم نباشه ، آره ، به نظرم مهم نیست ، وقت بیرون اومدن از اتاق مثل هر روز صبح صورت هَپَلیم رو تو آینه ی دم کمد نگاه کردم ، نه که واستم نگاه کنما منظورم اینه که یه نگاهی انداختم ، میدونی جای آینه کجاست که ؟ به نظرم جاش خیلی خوبه ، مخصوصن واسه صبحها ، چون همینکه ناامیدی دیدن ریخت غیرآدمیزاد صبحهام میاد سرتاپای وجودم رو بگیره دیگه از اتاق اومده م بیرون ، کشش ندم ، رفتم تو آشپزخونه سر تی میکر (tea maker) دکمه ش رو زدم که تو مدتی که تو دستشویی ام آبش جوش بیاد ، اومدم برگردم از آشپزخونه بیام بیرون پام روی آبی که جلوی ماشین لباسشویی جمع شده بود سُر خورد ، این دمپاییه اصلن تعریفی نیست ، آهان اینم بگم که تی میکر روی ماشین لباسشوییه ، هیچی سُر خوردم افتادم ، سرم خورد گوشه ی ماشین و همونجا بود که فکر کنم مُردم ، یا شاید چند دقیقه بعد ، ببین دردش حتی چند ثانیه هم نبود ، مشکل بعد از مُردن بود که اونجا رو زمین سردم شده بود و خونی که از سرم میرفت با اون آبهای کف آلود غاطی شده بود و اَی... حالمو داشت به هم میزد ، کاش این ماشین رو زودتر میبردم تعمیر که اینجوری عذاب بعدِ مرگ گریبونم و نمیگرفت .

نه اينكه بگم دلم تنگ نشده ها ، نه ! نه اينكه الآن بخوام بگم كه آره من دقيقن برنامه م اين بود كه تا همين امروز ِ نميدونم چندِ آذر تعطيلش كنم و خوب دوره ي تعطيلي تموم شد ، نه ! به واقع هيچي نميخوام بگم ، هيچي . حتي دلم نمياد اون تعطيل شدِ تو ذوق بزن رو از اونجا بردارم .

پناه آوردم اينجا . هيچ جاي ديگه اي رو نداشتم . همين .