آقا رضا صاحب و فروشنده ي ترياي دانشكده موجود دوست داشتني ايه .ساعت چهار و نيم كه دانشكده تعطيل ميشه اگه از بچه ها سيگار گرفته باشه ميره تنها يه جا ميشينه دود ميكنه ، بعد كارهاي فردا رو انجام ميده و يخچال رو پر ميكنه ، در تريا رو ميبنده و اگه حال داشته باشه نماز ميخونه و ميره .روزي سه چهار بار ميرم پيشش چاي و . . . ميخورم ، امروز ازم پرسيد كه كِي تموم ميشه درسم ، از بچه هايي كه سالهاي قبل اومدن و رفتن گفت و ازم پرسيد كه از كدوماشون خبر دارم . وقتي بهش گفتم كمتر از دو ماه ديگه منم ميرم ، عماد هم ميره ، اميد هم ميره ، احساس كردم دلش گرفت . زود خداحافظي كردم و برگشتم اتاق پرو‍ژه . با خودم فكر كردم چقدر سخته كه آدم مجبور باشه مثل آقا رضا هر سال با كلي آدم واسه هميشه خداحافظي كنه .
منم دلم براش تنگ ميشه.

2 comments:

  1. Hedieh12:33

    Isvash...khodahafezi kardan hamishe sakhte...hamishe...

    ReplyDelete
  2. PeDi18:40

    chera hamash bayad injoori bashe? harkio mibini! harkio mishnasi! har jaE baladi! hamaro bayad faramoosh koni! faramoosh nakoni divoone mishi:( man mamoolan faramoosh nemikonam bekhatere haminam has khol shodam;)
    ey baba:( fekresh az kalam biroon nemire! kheyli bade sia, toam ke 2 mah Dge miri....faghat mishe vaghti tehran hasti didet:( oonam age tehran bemoonio jaye Dge nari mesle baghie.

    ReplyDelete