Saturday, November 7, 2009

نخوانيد اينها را

آخرين بار خوابم برده بود ، چشمهايم را كه باز كردم روي ديوار نوشته بود ، توانبخشي حكيم . بزرگتر از آن انگار كه تابلوي ديگري باشد نوشته بودند ، پسرانه . مردي كه كنارم نشسته بود فشار مي‌آورد . پاهايم خواب رفته بود . دستم خواب رفته بود و شيشه پايين بود . ترافيك شده بود . حتمن باز كسي ماليده بود به كس ديگر . تمام راه را پياده رفته بودم ، ميلرزيدم و قدم برميداشتم . فندك توي دستم چِرِق چِرِق صدا ميداد و من هنوز نرسيده بودم . شاش داشتم ، درختهاي بزرگ خيابان مسخره‌ام ميكردند ، آب از بينشان ميرفت و من نميرسيدم كه كاغذ پفك را تا انتها دنبال كنم . اسم مدرسه‌مان يادم نيست ، بيست و دو بهمن ، يا شايد دوازده فروردين ، فقط يادم هست كه بزرگ بود ، يادم هست وقتي نتوانستم بند كفشهايم را ببندم زدم زير گريه و همانشب مادر گفت ، ببين اين سر را ميپيچاني اينطرف ، بعد ميكني زير آن‌يكي و ميكشي ، كاش يادم ميداد كه بندها را از كنارْ هم كه بكنم توي كفشها ميتوانم راه بيافتم . يادم ميداد كه يك گره ارزشش را ندارد . گره خورده‌ام . ميدانم كه ارزشش را ندارد ، ميدانم كه اين خواب‌رفتگي پاها با تف كردن به ديوار خوب ميشود . آنجا دري باز است ، ميروم تو : آقا اينجا دستشويي هست ؟ آن روبرو . زيپ را كه باز ميكنم انگار نه انگار كه شاشي بوده . زور ميزنم ، شكم تير ميكشد . اس‌ام‌اس ميايد ، فلاني منتظر تلفن توست ، زنگ زدي ؟ ميگويم نه ! مي‌گويد ، شعار ميدادي ؟ شعار ميدهي ؟ ميگويم نه ! ميگويد ، چند سالت است ؟ ميگويم نه ، مي‌زند توي گوشم . چشمهايم بسته است . مچ دستهايم زق زق ميكند . يا شايد هم ذوق ذوق ميكند . ميگويم ، ما با اينها كابل شبكه را ميبنديم ، ميگويد خفه شو ، فقط بنويس ، سرم را ميگذارم روي ميز . باز ميزند . ديشب اينجا نبودم . شب قبلش هم . امشب شب هزارم است كه خيابان پشت دانشكده‌ي كشاورزي را دلتنگش ميشوم . با خودم كه حرف ميزنم صدايم را نميشنود ، ميگويم ، شب چندم رمضان بود كه تا صبح خدا و شيطان خواندم ؟ انگار شنيده باشد . به‌م ميگويد مادر... مگر تو خدا ميشناسي ؟ ميزند . ديگر درد ندارد . ميرسيم بالاتر ، مرد كناري هنوز فشار ميدهد ، از گوشه‌ي چشم نگاهش ميكنم ، حالا از كنار مغازه‌اي ميگذريم كه بالايش بزرگتر از توانبخشي حكيم نوشته : آويد . همينجا بود كه گريه كردم . ميگويم ، رفته بودم كتاب بخرم ، ميگويد ، مگر كتاب‌فروشي هست آنجا . ميدانم كه هست ، يادم نميايد اما . اما يادم هست كه تو كبريت خيس دستت بود . از همانجا خريده بوديم . ميگويي تمام امروز را به گا دادي كه دلت شور ميزند ، ميگويم آره و «ه» را كش ميدهم . بند بند تنم درد ميكند ، درد نيست ، تشويش است . عرق كرده‌ام . زودتر پياده شدم كه تا خانه سيگار بكشم . هوا سرد بود اما دهانم بخار نميكرد .

Wednesday, October 21, 2009

اينجا هوا گرم است . بدجوري دارم عرق ميريزم . لباسهايم را در آورده ام ونشسته ام روي تخت . نميدانم همسايه ي روبرو از پشت اين پرده هاي ضخيم ميبيندم يا نه . مادر ميگفت نور اگر توي خانه زياد باشد آدمهاي تو از بيرون ديده ميشوند . سرم گيج ميرود . پيشاني ام عرق كرده . تو جلوي چشمهامي و آن مرد كه توي اتوبوس پاهاي تو را ديد ميزد . نميدانم چه‌م است ، دست ميكشم به ديوار . نميفهمم چطور شد كه رسيدم اينجا . تمام راه را خواب بودم . دست ميكشيدم به پنجره و حالا ميبينم كه پنجره نيست ، صندلي را تا ته ميخوابانم ، ت.خ.مم هم نيست كه مسافر پشتي اعتراض ميكند يا نه ، من فقط كمي به خواب نياز دارم . كمي خواب با تو . ميخواهم دست بياندازم دورت ، محكم . بعد چشمهام را ببندم و باز مثل هميشه بترسم كه راننده تند ميرود ، بترسم كه نكند پدر توي جاده بميرد ، بترسم كه نكند تو ديگر نباشي ، بعد تو سرت را بلند ميكني ، ميگويي چه شده ، من فقط لبخند ميزنم ، چشمهايت منتظر جواب نميمانند ، باز سرت را ميگذاري روي پاهايم ، خواب رفته‌اند ، تو اما دلپذيري ، رؤيايي ، نگاه ميكنم به مردك هيز ، هنوز چشمهايش به پاهاي توست ، چشمهايم سنگين ميشوند ، دست ميكشم به موهايت ،غلت ميزني ، دست ميگذاري به چانه‌ام ، خوابم ميبرد ، تو كيستي ؟

Friday, October 16, 2009

رفت نشست روي لبه ي بام . دستهاش را هم كرد توي جيب ژاكتش . گفتم «نشين اونجا خطرناكه» محلم نگذاشت . به حال خودش بود . داشت از روي شونه ش پايين توي كوچه را نگاه ميكرد . از دهانش بخار ميومد . گفت «خطرِ چي بابا ؟» و چانه ش را كرد توي يقه . چشم انداخت به پاهام يا شايد هم دمپاييهام . گفت «تو چرا داري ميلرزي پس ؟» گفتم « خب تو گرمي مرد حسابي ، چله زمستونه ، منم اندازه ي تو خورده بودم الآن برات شنا سوئدي ميرفتم»ء
باز نگاهش را انداخت سمت كوچه «سوئد ، هِه»ء
گفتم «من ميرم پايين تونمياي؟» گفت «نه ، سيگار آوردي بالا با خودت ؟»ء
بسته ي سيگار توي جيبم بود ، يكهو ترسيدم بكشه از همانجا كه نشسته بيافته پايين ، «نه پايينه ، برم واسه ت بيارم؟» جواب نداد ، ميدونستم جوابم رو نميده . «من رفتم» . راه افتادم سمت در بام .ء

Monday, October 12, 2009

حسودي ام ميشود ، به همه شان حسوديم ميشود . اصلن تو بگو تنها ، به چهار تا ديواري كه دورت را گرفته حسوديم ميشود . حسوديم ميشود به كاغذي كه تو سياه ميكني و عق ام ميگيرد از مهملاتي كه خودم سر هم ميكنم .
ولم كه بكني ميبيني عين كنه چسبيده م به ت وُ ول هم نميكنم . ميشناسيم ديگر ، همينجوريم . بايد قسم و آيه بدهي ، هزار تا «پررو» بهم بگويي تا رو برگردانم.
امروز از صبح چند بار دستم رفته باشد به نوشتن و پاك كرده باشم خوب است ؟ چند بار اين "نيو پست" را زده باشم و بيشتر از ده خط تايپ كرده باشم و بعد بسته باشم خوب است ؟
كلن چند بار چه كاري را كرده باشم خوب است ؟ كلن تو كجايي ؟ كلن دست من بوي مايع دستشويي جديد خانه را ميدهد كه نميدانم چيست ، رنگش سبز است ، بو كه ميكنم سيب است ، اما توي مغزم كيوي ميپيچد .
همين الآن فردا شد . يعني امروز ميايي ديگر ؟

Sunday, September 27, 2009

تمامش را باید نوشت . یک طوری هم باید نوشت که هر که خواند بفهمدش . اما هر چه هم زور بزنی هیچ کس نمیآید بنشیند جای تو ببیند که درد گرفت . که کشت تو را . که خیره ات کرد به هزار جا و مجبورت کرد به شمردن . نخوانید پدر آمرزیده ها ، این روانپریشی خواندن دارد مگر ؟

Thursday, September 17, 2009

فاكنر را رها ميكنم . مي اندازمش روي تخت . از اتاق كه بيرون ميروم شلوارم را ميكشم بالاتر . مادر خواب است . هر دو گوشي را ميچپانم در جيب راست . كليد هاي ماشين را در جيب چپ . سه طبقه ميروم پايين تا پاركينگ . پاكت سيگار جامانده توي ماشين . برميدارم . حشره ي سبزي روي شيشه ي ماشين نشسته . چهار طبقه بالا ميروم تا پشت بام . مينشينم روي لبه ، همانجا كه ميچسبيم به ساختمان كناري . مردي سه خانه آنورتر دستش را تاساعد كرده توي يك پوتين و واكس ميزند . سيگار را روشن ميكنم . كف بام آب جمع شده . از كولر همسايه پاييني نشت ميكند . دود را ميدهم بيرون . نگاه ميكنم به آن سوي شهر . انگار آنجا باران ميايد . كبوترها بالاي سرم ميچرخند . بعد ميروند تا خانه اي كه مرد هنوز ايستاده واكس ميكشد .

از لبه ي بام كه ميچسباندمان به ساختمان كناري ميپرم پايين . باران ميچكد روي دماغم . باز دود را ميدهم بيرون . يكي ديگر ميافتد روي شستم . ديش ماهواره اي كه رويش نوشته اسكاي ولو شده روي زمين . باز رو ميكنم به آنسوي شهر . همانجا كه تو هستي . حتمن آنجا شديدتر ميبارد . خاموش ميكنم . مرد هنوز همان لنگه را واكس ميزند . نگاه ميكنم به جاي قطره ها روي ايزوگام . باز فكر ميكنم . ميگويم ، مرد ، بس است فكر نكن ، اينقدر فكر نكن ، اصلن تو را چه به فكر كردن . برميگردم . قطره ها به شيشه ميخورند . فاكنر خوابش برده .

Saturday, September 12, 2009

بعدها یادم هست میرفتم می ایستادم پای ظرفشویی و میسابیدم . بازی ام میگرفت . ظرفشویی یک سینک بیشتر نداشت و من گاهی ظرفهای تمیز را هم دوباره و سه باره میشستم . ظرفهاي چرب و چيل را دوست داشتم . ویرم میگرفت و یکهو میدیدی دو ساعت تمام است دارم اسکاچ را بدون فشار میکشم رویشان . آنقدر میکشیدم تا غیژ کنند . بعد مي ايستادم به نگاه كردن .

زير آبچكان ، بالاي ظرفشويي يك چيزهايي زده بود كه ليوانهاي دسته دار را كه ميشستيم آويزان ميكرديم آنجا . وقتي رفت خواستم آنها را هم جمع كنم . اما نميدانم چرا نكردم . شايد ليوانها كه چكه ميكردند خوشم ميامد ، يا شايد چيز ديگري بود ، خلاصه كه جمع نكردم .

يك روز دلم خواست هيچ كدامشان ديگر نباشند ، ظرفها را ميگويم ، همه را جمع كردم بردم گذاشتم دم در . همانجا ايستادم به سيگار كشيدن . تمام كه شد برگشتم تو . سيگار بعدي نه ، بعدي را كه ميكشيدم دلم تنگشان شد .

چنان يكهو پايم را ، كه لااُبالي ، دراز شده بود روي ميز ، كشيدم عقب ،كه قندان افتاد و صد تكه شد . داد زدم "صد بار بهت گفتم قندون چوبي بگيريم ، باز كار خودتو كردي ، حالا كجايي ببيني؟" دويدم دم در . همانجا بودند . بالاي سرشان ايستادم . فكر كردم چرا دلم تنگشان شده . اينها را كه حتي آشغال جمع كن هم نخواسته . چشم انداختم ته كوچه . پكي هم زدم به سيگار . همانطور سيگار گوشه ي لب ، نشستم و بلندشان كردم بردم تو . سيگار را توي سينك ظرفشويي خاموش كردم و ايستادم به سابيدن .