Friday, May 11, 2012

تعطیل انگاشته شود

Thursday, April 12, 2012

ــــــشِــــریجات

پام رو گذاشته بودم رو پله‏‏‏‏‎طوری ِ جلوی در خونه بندشو میبستم . یاد مامانم افتاده بودم که خیلی کوچیکیا بند کفشامو میبست . به کفشا نگاه نمی‎کردم . همینطوراز حفظ مشغول بودم که در خونه بغلی باز شد . در خونه بغلی میشه اون‎ور در آسانسور . بعد تا یارویی که در رو باز کرده بیاد تو دید باید از یه کوریدورطوری بگذره . یه بچه‎ای دارن اینا فک کنم یه سالش نیست هنوز . خونواده‎هه چینی‎مینی‎ان . یه خدمتکاری هم دارن که این بچه رو صبح‎ها میبره می‎گردونه . قاعدتن باید فیلیپینی باشه . بعد از این "کم‎تر از یه سال" ، چشم بادومی که می‎بینم اول نقشه‎ی دنیا میاد جلو روم ، روی محل تخمینی یه ضربدر قرمز می‎زنم و رد می‎شم . خلاصه در واشد . خدمتکاره خیلی اجتماعی و ایناس ، سه ساعت سلام علیک می‎کنه . گفتم بذار همین‎طوری که کونم بهشونه بندکفشمو ببندم تا برن تو آسانسور . اعصاب سلامعلیک نداشتم . یهو یه صدایی کلفت‎تر و رگه‎دار تر از صدای خودم و آقام رو هم گفت «گود مورنینگ» . یه لحظه گفتم نکنه در اون‎وری بود وا شد . یارو آلمانی پشمالو‎اس که هر شب هر شب میره مست می‎کنه با شلوارک شبا می‎ره تو استخر . پس چرا صدای اون‎ یکی دره اومد . یا شاید خونواده چینی‎مینیه رفتن مسافرت ، این خدمتکاره ورداشته مرد آورده شب ، که گوه هم خورده ؛ جا اینکه حواسش به بچه باشه رفته پی فلان کار وُ حالا هر چی اصلن ، تو بگو به من چه ، حالا یارو چرا داره صبح بخیری میگه بی‎ناموس . همینجوری شیش و بش کنون برگشتم سمت صدا . رشیدی که منم ؛ یه جایی بالاتر از پیشونیمو نگاه کردم ببینم کیه پشتمه که هیشکی نبود . دوباره صدا اومد «هاو آر یو تودی دووود؟» یهو دیدم زیر پام بچه‎هه‎س . تقریبن همه‎ی پشمام ریخت . یعنی قشنگ بعد از اینکه عین اینایی که سعی میکنن پشت یه دیواری قایم شن ، چسبیدم به در آسانسور ، چسبیدن‎ِ لباس به پوست تنم بدون دخالت پشم‎ها رو حس کردم . در آسانسور هم همون موقع باز شد . خدمتکاره هم همون موقع از اون پشت دراومد . قاعدتن تو اون مدت داشت در خونه رو قفل میکرد . من که تند تند دکمه‎ی بسته شدن در آسانسور رو میزدم گفتم «ها لانگ ایز ایت هی هز استارتد تاکینگ ؟» . در آسانسور که بسته میشد جواب شنیدم که «اوه ، گودمورنینگ سِر، هی ایز نات ات آل»
گوشه آسانسور چسبیده بودم و فکر میکردم چرا پس بیدار نمیشم . قاعدتن باید بیدار شم . اما خب نشدم .
حالام سر کارم .
وضع ماست.

Thursday, March 15, 2012

نان ِ داغ ، کبابِ داغ

هفت هشت تا تی شرت ، پنج شیش تا پیراهن مردانه ، سه تا شلوار ، آت و آلات بهداشتی ، شماری لباس زیر (گلاب به رویتان) و آماده‏ام که بلند شوم بروم فرودگاه و پرواز کنم سمت شهری که تویش به دنیا آمده‏ام .
غمگین نیست ؟ هست . این شکلی که آدم نمی‏رود شهری که به کوچه کوچه‏اش عشق می‏ورزد . این شکلی آدم می‏رود یک مسافرت بک‏پک طوری . می‏رود یک جایی که به عمرش ندیده ، دو هفته می‏ماند ، بعد هم برمی‏گردد سر خانه و زندگیش. سر کافه‏های دوست داشتنیش . سر خاطرات کودکیش . سر کوچه‏ی مادربزرگ . سر ساندویچی ِ هزارساله‏ی نزدیک خانه‏شان . سر کتاب‏فروشی هزار بار صاحبش‏عوض‏شده‏ی محله‏شان . سر همه چیز که مربوط است به او و بیست و خرده‏ای سال از عمرش .
خلاصه که این نشد وضع .

Tuesday, March 13, 2012

صبحه الآن. خیلی صبح زودیه . یعنی مثلن یک ساعت مونده که بخوام برم از خونه بیرون. این رادیو جوانو رو گوشیم نصب کردم و همین الآن یک آهنگ ریمیکس و فیلانی از آقا ابی داره پخش میشه که حجم انبوهی از غر تو کمرم جمع کرده و هیچ ایده ای ندارم که کجا بیریزم بیرون.
وضع ماست.

Monday, March 5, 2012

مادر ِ جابجا شونده

تنها فضای غیر مشاعی که توی دنیا دارم و نصفه و نیمه مال خودم است یک اتاق بیست متری این‏هاست . این بیست متر اتاق را تا حالا بدون احتساب روز اول و چیدن کاتوره‏ای وسایل توی اتاق وُ لباس ها توی کمد ، نود و سه بار تغییر دکوراسیون داده‏ام  . آخریش سه روز پیش بود . از کار برگشته‏بودم خانه . لباس ورزش پوشیده‏بودم بروم گلاب به رویتان جیم . گفتم ببینم مادر آنلاین هست یک گپی بزنیم یا نه . آخر کلن با مادر از آن وقتی که یادم میآید حرف زده‏ایم . فکر میکنم که خوب است که آدم با مادرش همیشه حرف داشته باشد بزند . بود . حین صحبت همینطوری یادم افتاد که حالا که دارم می‏روم جیم حوله هم بردارم با خودم . حوله کجاست ؟ توی کمد . کمد کجاست کنار میزی که کامپیوتر رویش نشسته . میز کجاست کنار تخت کوئین سایز آیکیایی که به نوبه‏ی خودش مثل یک کشتی کوچک و جمع‏و‏جور چسبیده به منتها الیه گوشه‏ی اتاق . این از موقعیت اجسام نسبت به هم . حالا برویم سراغ فواصل . میز از تخت تحقیقن صفر سانتی‏متر و از کمد سی سانتی‏متر فاصله دارد . دقیقن همانجایی که میز ، عرضن ، طول کمد را می‏پوشاند ، یک دری هست به عرض شما حساب بکن چهل سانت . خب طبعن این در که می‏خواست باز بشود زارتی میخورد به میز . تا اینجا هیچ . در که باز میشد چون این به آن نسبتش کم بود شما فقط پنجاه درجه فضا برای دسترسی به داخل کمد داشتید . حالا حوله کجا بود . مهندسی که منم حوله را گذاشته‏بودم توی یک کشویی که برای بیرون آمدن باید تمام فضای روبرویش را بگیرد . حالا اگر در ِ مادرمرده فقط پنجاه درجه بازشده‏باشد این کشوی مادرمرده مثلن چهار سانت بیشتر نمیتواند بیاید بیرون . از این چهار سانت شما بگیر یک سانت ضخامت وجه خارجی کشو ، می‏ماند سه سانت که شما باید دست ِ به قواره‏ی دستکش بیسبالتان را بکنید تو و حوله مذکور را بکشید بیرون . خب نمی‏شود آقا نمی‏شود . دستتان را می‏کنید تو ، تلاش می‏کنید ، حتی نوک انگشت وسطتان میمالد به پشم و پیلی حوله ولی قائدتن یک انگشت دیگر هم لازم است که حوله بیاید بیرون . خلاصه دستتان از این ور و آن ور می‏سابد به وجه خارجی و سقف کشو و این‏ها و زخم‏ می‏شود . برگردیم به اول شخص . دستم یک زخم ملوی خوبی شد . عصبی شدم . جفت دستها را گذاشتم پشت میز بخت‏برگشته فشار دادم به پهلوی کشتی بدبخت . کشتی یک تقی کرد که یعنی یک میلیمتر رفتم توی دیوار . میز ؟ قائدتن از شیش ماه پیش که دیگر دختری که من جایش آمده بودم توی این خانه (و فقط مینشسته پشت این میز و خودش را توالت میکرده) نیست ، عادت کرده به این وضع . نشد آقا نشد . خب یک میلیمتر به آنطرف عملن طبق محاسبات مهندسی می‏شود دقیقن صفر درجه آزادی برای در و صفر کلوین برای کشو . یکهو برگشتم به مادر گفتم مادر جان شما به صحبتت ادامه بده من این ها را حسابشان را یکسره کنم . برداشتم همه چیز را از آن طرف اتاق گذاشتم این طرف اتاق .
حالا همه ی این ها را گفتم که چی . گفتم که بگویم آخر ِ کار مادر را که داشتند نظر میدادند که این را بگذار این جا آن را بگذار آنجا برداشتم از این ور اتاق گذاشتم آنور . یعنی مادر توی گوگل فیلان داشتند صحبت می‏کردند که من برشان‏داشتم گذاشتم آن‏طرف. بعد یک حس عجیبی بهم دست داد که ای بابا ، این چه بساطی ست ؟ آدم مادرش را پاره ی تنش را به همین سادگی بردارد از آن‏ور بگذارد آن‏ور دیگر ؟ مادر مگر نباید همیشه ایستاده باشد توی چارچوب در و هی بگوید «نه نه آن‏جا نه ، بذار آن‏جا» و یکهو بیاید دستت را رد کند بگوید ول کن تو بلد نیستی و این‏ها وُ بعد خودش سر و سامان بدهد و اعصابت را به هم بریزد و این‏ها ؟ خلاصه هیچ حس خوبی نبود . البته حسی که داشتم این بود که ایشان خوشحال است که با این که ما میلیاردها سانت از هم دور هستیم میتواند زیر نظر داشته باشد پسر شاخ شمشادش را که دارد اتاقش را مدیریت میکند ، اما خب چه فایده ؟ دوری دوری است دیگر.
خلاصه برای شما گفتنی اتاق الآن دلباز تر شده است . یعنی در مذکور که باز می‏شود تا خرتناق که هیچ ، لدتی که در بیرون آمدن کشو فوق‏الذکر است یک چیزی است که هیچ به کلمه نیاید ، اما این غم جابجا کردن مادر از اینطرف اتاق به آن طرف با من مانده .
تمام.

Tuesday, January 31, 2012

پرفکت استرنجرز

بعد می‌رسد به عاشقی . یعنی یک مرحله‌ای که طرف یک‌هو می‌زند و عاشق می‌شود. از این‌جا ورق برمی‌گردد . دیگر توی پابلیک فحاشی نمی‌کند . آرام می‌شود و باوقار . انسان‌ها قابل احترام می‌شوند . برای مدتی لااقل . تعاریف جدید از وفاداری ، تعهد ، آرامش ، سخت‌کوشی ، پروتکتیو بودن ، و وای تو چقد خوبی و تا حالا کجا بودی ارائه می‌کند. سیگارها و دودها معانی عمیق دوباره‌ای میابند و فیلم‌های قابل دیدن دوباره پیدا می‌شوند . وقار و نایس بودن عین چی می‌چسبد به‌ش . حالا دیگر جیغ نمی‌زند ، طعنه نمی‌زند و هیچ ‌کس مجبور نیست عذر خواهی کارهای او را بکند . آدم‌های دیگر ازشمایل جنده و عوضی خارج شده ، قابل معاشرت و لبخند زدن می‌شوند . چرا ؟ چون عاشق شده . این که دیگر سوال ندارد . احساس پیروزی می‌کند . تمام اعتقادات گذشته فراموش می‌شوند . حتی بارها دیده شده که زیبایی‌شناسیش به شدت دستخوش تغییرات می‌شود . علاقه پیدا می‌کند زبان فرنگی بداند . ادبیاتش نزدیک می‌شود به همان که همیشه با لفظ «هه» . مسخره می‌کرد و خیلی چیزهای دیگر .
تو ؟ نه که بنشینی نگاه کنی بزرگ شدن و یاد گرفتن او را ، نه ، تو لبخند می‌زنی

Friday, January 27, 2012

موسیقی یک چیز خیلی خیلی خوبی است . باعث میشود که هر چند وقت یک بار آدم دلش بخواهد که چیز بنویسد . آدم هیچ ایده ای هم ندارد که دلش میخواهد چه چیزی بنویسد اما خب کم ِ داستان این است که دشبورد را باز میکند ، یک دانه پست جدید را هم میرود که بنویسد و خب بعدش به حالت دست زیر چانه میماند که خب حالا چی ؟ الان دارم فکر میکنم که یک موقعی بود که مینوشتم . واقعن مینوشتم ها! این طور که مثلن روزی یک پست میگذاشتم بالا . به زعم خود شخیصم بسیار هم خلاق و مولد. حالا اما انگار که تمام چیزهای نوشتنی میآیند از کنارم رد میشوند و یک تقه ی کوچکی هم میزنند که «ببین منو! ببین منو!» یا شاید «بنویس منو! بنویس منو!» و بعضن خیلی هم چیزهای خوبی هستند ، اما یا یک ساعت خیلی بدی از روز میآیند جلوی چشمم ، یا فقط چند دقیقه فکر لازم دارند که به خودم بقبولانم که به درد نوشتن نمیخورند . این طور میشود که هی و مدام تو به خودت میگویی بنویس د لامصب و نمینویسی هم !
موسیقی اما یک چیز دیگری است . یک چیزی که یک هو میبینی مثلن توی یک کامارو نشسته ای داری وسط یک بیابانی تخته میکنی ، از پنجره باد گرم میزند به شقیقه ات ، چشمها را ریز کرده ای تا کور نشوی . میزنی کنار . کلاه کابویی قهوه ای را از روی صندلی شاگرد برمیداری میگذاری روی سرت و پیاده میشوی . صدای ماندولین مریضی میشنوی . چشمها هنوز ریز . خورشید در حال غروب . سرفه میکنی . سرفه ای ارادی . شاید برای اینکه صدای خودت را بشنوی . بعد شروع میکنی با خودت حرف زدن . حالا اینجا هر چیزی ممکن است بگویی . فقط باید یادت باشد که باد باید بوزد هنوز. بعد باید بنشینی روی صندوق عقب . حالا بسته به اینکه کجای موسیقی هستی باید در زمان مناسب تف بزرگی بکنی به سمت جاده . لبها را با پشت مچ پاک کنی . کلاه را بکشی پایین تر و برگردی توی ماشین .
تمام