تعطیل انگاشته شود
Thursday, April 12, 2012
ــــــشِــــریجات
پام رو گذاشته بودم رو پلهطوری ِ جلوی در خونه بندشو میبستم . یاد مامانم افتاده بودم که خیلی کوچیکیا بند کفشامو میبست . به کفشا نگاه نمیکردم . همینطوراز حفظ مشغول بودم که در خونه بغلی باز شد . در خونه بغلی میشه اونور در آسانسور . بعد تا یارویی که در رو باز کرده بیاد تو دید باید از یه کوریدورطوری بگذره . یه بچهای دارن اینا فک کنم یه سالش نیست هنوز . خونوادههه چینیمینیان . یه خدمتکاری هم دارن که این بچه رو صبحها میبره میگردونه . قاعدتن باید فیلیپینی باشه . بعد از این "کمتر از یه سال" ، چشم بادومی که میبینم اول نقشهی دنیا میاد جلو روم ، روی محل تخمینی یه ضربدر قرمز میزنم و رد میشم . خلاصه در واشد . خدمتکاره خیلی اجتماعی و ایناس ، سه ساعت سلام علیک میکنه . گفتم بذار همینطوری که کونم بهشونه بندکفشمو ببندم تا برن تو آسانسور . اعصاب سلامعلیک نداشتم . یهو یه صدایی کلفتتر و رگهدار تر از صدای خودم و آقام رو هم گفت «گود مورنینگ» . یه لحظه گفتم نکنه در اونوری بود وا شد . یارو آلمانی پشمالواس که هر شب هر شب میره مست میکنه با شلوارک شبا میره تو استخر . پس چرا صدای اون یکی دره اومد . یا شاید خونواده چینیمینیه رفتن مسافرت ، این خدمتکاره ورداشته مرد آورده شب ، که گوه هم خورده ؛ جا اینکه حواسش به بچه باشه رفته پی فلان کار وُ حالا هر چی اصلن ، تو بگو به من چه ، حالا یارو چرا داره صبح بخیری میگه بیناموس . همینجوری شیش و بش کنون برگشتم سمت صدا . رشیدی که منم ؛ یه جایی بالاتر از پیشونیمو نگاه کردم ببینم کیه پشتمه که هیشکی نبود . دوباره صدا اومد «هاو آر یو تودی دووود؟» یهو دیدم زیر پام بچهههس . تقریبن همهی پشمام ریخت . یعنی قشنگ بعد از اینکه عین اینایی که سعی میکنن پشت یه دیواری قایم شن ، چسبیدم به در آسانسور ، چسبیدنِ لباس به پوست تنم بدون دخالت پشمها رو حس کردم . در آسانسور هم همون موقع باز شد . خدمتکاره هم همون موقع از اون پشت دراومد . قاعدتن تو اون مدت داشت در خونه رو قفل میکرد . من که تند تند دکمهی بسته شدن در آسانسور رو میزدم گفتم «ها لانگ ایز ایت هی هز استارتد تاکینگ ؟» . در آسانسور که بسته میشد جواب شنیدم که «اوه ، گودمورنینگ سِر، هی ایز نات ات آل»
گوشه آسانسور چسبیده بودم و فکر میکردم چرا پس بیدار نمیشم . قاعدتن باید بیدار شم . اما خب نشدم .
حالام سر کارم .
وضع ماست.
گوشه آسانسور چسبیده بودم و فکر میکردم چرا پس بیدار نمیشم . قاعدتن باید بیدار شم . اما خب نشدم .
حالام سر کارم .
وضع ماست.
Thursday, March 15, 2012
نان ِ داغ ، کبابِ داغ
هفت هشت تا تی شرت ، پنج شیش تا پیراهن مردانه ، سه تا شلوار ، آت و آلات بهداشتی ، شماری لباس زیر (گلاب به رویتان) و آمادهام که بلند شوم بروم فرودگاه و پرواز کنم سمت شهری که تویش به دنیا آمدهام .
غمگین نیست ؟ هست . این شکلی که آدم نمیرود شهری که به کوچه کوچهاش عشق میورزد . این شکلی آدم میرود یک مسافرت بکپک طوری . میرود یک جایی که به عمرش ندیده ، دو هفته میماند ، بعد هم برمیگردد سر خانه و زندگیش. سر کافههای دوست داشتنیش . سر خاطرات کودکیش . سر کوچهی مادربزرگ . سر ساندویچی ِ هزارسالهی نزدیک خانهشان . سر کتابفروشی هزار بار صاحبشعوضشدهی محلهشان . سر همه چیز که مربوط است به او و بیست و خردهای سال از عمرش .
خلاصه که این نشد وضع .
غمگین نیست ؟ هست . این شکلی که آدم نمیرود شهری که به کوچه کوچهاش عشق میورزد . این شکلی آدم میرود یک مسافرت بکپک طوری . میرود یک جایی که به عمرش ندیده ، دو هفته میماند ، بعد هم برمیگردد سر خانه و زندگیش. سر کافههای دوست داشتنیش . سر خاطرات کودکیش . سر کوچهی مادربزرگ . سر ساندویچی ِ هزارسالهی نزدیک خانهشان . سر کتابفروشی هزار بار صاحبشعوضشدهی محلهشان . سر همه چیز که مربوط است به او و بیست و خردهای سال از عمرش .
خلاصه که این نشد وضع .

Tuesday, March 13, 2012
Monday, March 5, 2012
مادر ِ جابجا شونده
تنها فضای غیر مشاعی که توی دنیا دارم و نصفه و نیمه مال خودم است یک اتاق بیست متری اینهاست . این بیست متر اتاق را تا حالا بدون احتساب روز اول و چیدن کاتورهای وسایل توی اتاق وُ لباس ها توی کمد ، نود و سه بار تغییر دکوراسیون دادهام . آخریش سه روز پیش بود . از کار برگشتهبودم خانه . لباس ورزش پوشیدهبودم بروم گلاب به رویتان جیم . گفتم ببینم مادر آنلاین هست یک گپی بزنیم یا نه . آخر کلن با مادر از آن وقتی که یادم میآید حرف زدهایم . فکر میکنم که خوب است که آدم با مادرش همیشه حرف داشته باشد بزند . بود . حین صحبت همینطوری یادم افتاد که حالا که دارم میروم جیم حوله هم بردارم با خودم . حوله کجاست ؟ توی کمد . کمد کجاست کنار میزی که کامپیوتر رویش نشسته . میز کجاست کنار تخت کوئین سایز آیکیایی که به نوبهی خودش مثل یک کشتی کوچک و جمعوجور چسبیده به منتها الیه گوشهی اتاق . این از موقعیت اجسام نسبت به هم . حالا برویم سراغ فواصل . میز از تخت تحقیقن صفر سانتیمتر و از کمد سی سانتیمتر فاصله دارد . دقیقن همانجایی که میز ، عرضن ، طول کمد را میپوشاند ، یک دری هست به عرض شما حساب بکن چهل سانت . خب طبعن این در که میخواست باز بشود زارتی میخورد به میز . تا اینجا هیچ . در که باز میشد چون این به آن نسبتش کم بود شما فقط پنجاه درجه فضا برای دسترسی به داخل کمد داشتید . حالا حوله کجا بود . مهندسی که منم حوله را گذاشتهبودم توی یک کشویی که برای بیرون آمدن باید تمام فضای روبرویش را بگیرد . حالا اگر در ِ مادرمرده فقط پنجاه درجه بازشدهباشد این کشوی مادرمرده مثلن چهار سانت بیشتر نمیتواند بیاید بیرون . از این چهار سانت شما بگیر یک سانت ضخامت وجه خارجی کشو ، میماند سه سانت که شما باید دست ِ به قوارهی دستکش بیسبالتان را بکنید تو و حوله مذکور را بکشید بیرون . خب نمیشود آقا نمیشود . دستتان را میکنید تو ، تلاش میکنید ، حتی نوک انگشت وسطتان میمالد به پشم و پیلی حوله ولی قائدتن یک انگشت دیگر هم لازم است که حوله بیاید بیرون . خلاصه دستتان از این ور و آن ور میسابد به وجه خارجی و سقف کشو و اینها و زخم میشود . برگردیم به اول شخص . دستم یک زخم ملوی خوبی شد . عصبی شدم . جفت دستها را گذاشتم پشت میز بختبرگشته فشار دادم به پهلوی کشتی بدبخت . کشتی یک تقی کرد که یعنی یک میلیمتر رفتم توی دیوار . میز ؟ قائدتن از شیش ماه پیش که دیگر دختری که من جایش آمده بودم توی این خانه (و فقط مینشسته پشت این میز و خودش را توالت میکرده) نیست ، عادت کرده به این وضع . نشد آقا نشد . خب یک میلیمتر به آنطرف عملن طبق محاسبات مهندسی میشود دقیقن صفر درجه آزادی برای در و صفر کلوین برای کشو . یکهو برگشتم به مادر گفتم مادر جان شما به صحبتت ادامه بده من این ها را حسابشان را یکسره کنم . برداشتم همه چیز را از آن طرف اتاق گذاشتم این طرف اتاق .
حالا همه ی این ها را گفتم که چی . گفتم که بگویم آخر ِ کار مادر را که داشتند نظر میدادند که این را بگذار این جا آن را بگذار آنجا برداشتم از این ور اتاق گذاشتم آنور . یعنی مادر توی گوگل فیلان داشتند صحبت میکردند که من برشانداشتم گذاشتم آنطرف. بعد یک حس عجیبی بهم دست داد که ای بابا ، این چه بساطی ست ؟ آدم مادرش را پاره ی تنش را به همین سادگی بردارد از آنور بگذارد آنور دیگر ؟ مادر مگر نباید همیشه ایستاده باشد توی چارچوب در و هی بگوید «نه نه آنجا نه ، بذار آنجا» و یکهو بیاید دستت را رد کند بگوید ول کن تو بلد نیستی و اینها وُ بعد خودش سر و سامان بدهد و اعصابت را به هم بریزد و اینها ؟ خلاصه هیچ حس خوبی نبود . البته حسی که داشتم این بود که ایشان خوشحال است که با این که ما میلیاردها سانت از هم دور هستیم میتواند زیر نظر داشته باشد پسر شاخ شمشادش را که دارد اتاقش را مدیریت میکند ، اما خب چه فایده ؟ دوری دوری است دیگر.
خلاصه برای شما گفتنی اتاق الآن دلباز تر شده است . یعنی در مذکور که باز میشود تا خرتناق که هیچ ، لدتی که در بیرون آمدن کشو فوقالذکر است یک چیزی است که هیچ به کلمه نیاید ، اما این غم جابجا کردن مادر از اینطرف اتاق به آن طرف با من مانده .
تمام.
حالا همه ی این ها را گفتم که چی . گفتم که بگویم آخر ِ کار مادر را که داشتند نظر میدادند که این را بگذار این جا آن را بگذار آنجا برداشتم از این ور اتاق گذاشتم آنور . یعنی مادر توی گوگل فیلان داشتند صحبت میکردند که من برشانداشتم گذاشتم آنطرف. بعد یک حس عجیبی بهم دست داد که ای بابا ، این چه بساطی ست ؟ آدم مادرش را پاره ی تنش را به همین سادگی بردارد از آنور بگذارد آنور دیگر ؟ مادر مگر نباید همیشه ایستاده باشد توی چارچوب در و هی بگوید «نه نه آنجا نه ، بذار آنجا» و یکهو بیاید دستت را رد کند بگوید ول کن تو بلد نیستی و اینها وُ بعد خودش سر و سامان بدهد و اعصابت را به هم بریزد و اینها ؟ خلاصه هیچ حس خوبی نبود . البته حسی که داشتم این بود که ایشان خوشحال است که با این که ما میلیاردها سانت از هم دور هستیم میتواند زیر نظر داشته باشد پسر شاخ شمشادش را که دارد اتاقش را مدیریت میکند ، اما خب چه فایده ؟ دوری دوری است دیگر.
خلاصه برای شما گفتنی اتاق الآن دلباز تر شده است . یعنی در مذکور که باز میشود تا خرتناق که هیچ ، لدتی که در بیرون آمدن کشو فوقالذکر است یک چیزی است که هیچ به کلمه نیاید ، اما این غم جابجا کردن مادر از اینطرف اتاق به آن طرف با من مانده .
تمام.
Tuesday, January 31, 2012
پرفکت استرنجرز
بعد میرسد به عاشقی . یعنی یک مرحلهای که طرف یکهو میزند و عاشق میشود. از اینجا ورق برمیگردد . دیگر توی پابلیک فحاشی نمیکند . آرام میشود و باوقار . انسانها قابل احترام میشوند . برای مدتی لااقل . تعاریف جدید از وفاداری ، تعهد ، آرامش ، سختکوشی ، پروتکتیو بودن ، و وای تو چقد خوبی و تا حالا کجا بودی ارائه میکند. سیگارها و دودها معانی عمیق دوبارهای میابند و فیلمهای قابل دیدن دوباره پیدا میشوند . وقار و نایس بودن عین چی میچسبد بهش . حالا دیگر جیغ نمیزند ، طعنه نمیزند و هیچ کس مجبور نیست عذر خواهی کارهای او را بکند . آدمهای دیگر ازشمایل جنده و عوضی خارج شده ، قابل معاشرت و لبخند زدن میشوند . چرا ؟ چون عاشق شده . این که دیگر سوال ندارد . احساس پیروزی میکند . تمام اعتقادات گذشته فراموش میشوند . حتی بارها دیده شده که زیباییشناسیش به شدت دستخوش تغییرات میشود . علاقه پیدا میکند زبان فرنگی بداند . ادبیاتش نزدیک میشود به همان که همیشه با لفظ «هه» . مسخره میکرد و خیلی چیزهای دیگر .
تو ؟ نه که بنشینی نگاه کنی بزرگ شدن و یاد گرفتن او را ، نه ، تو لبخند میزنی
تو ؟ نه که بنشینی نگاه کنی بزرگ شدن و یاد گرفتن او را ، نه ، تو لبخند میزنی
Friday, January 27, 2012
موسیقی یک چیز خیلی خیلی خوبی است . باعث میشود که هر چند وقت یک بار آدم دلش بخواهد که چیز بنویسد . آدم هیچ ایده ای هم ندارد که دلش میخواهد چه چیزی بنویسد اما خب کم ِ داستان این است که دشبورد را باز میکند ، یک دانه پست جدید را هم میرود که بنویسد و خب بعدش به حالت دست زیر چانه میماند که خب حالا چی ؟ الان دارم فکر میکنم که یک موقعی بود که مینوشتم . واقعن مینوشتم ها! این طور که مثلن روزی یک پست میگذاشتم بالا . به زعم خود شخیصم بسیار هم خلاق و مولد. حالا اما انگار که تمام چیزهای نوشتنی میآیند از کنارم رد میشوند و یک تقه ی کوچکی هم میزنند که «ببین منو! ببین منو!» یا شاید «بنویس منو! بنویس منو!» و بعضن خیلی هم چیزهای خوبی هستند ، اما یا یک ساعت خیلی بدی از روز میآیند جلوی چشمم ، یا فقط چند دقیقه فکر لازم دارند که به خودم بقبولانم که به درد نوشتن نمیخورند . این طور میشود که هی و مدام تو به خودت میگویی بنویس د لامصب و نمینویسی هم !
موسیقی اما یک چیز دیگری است . یک چیزی که یک هو میبینی مثلن توی یک کامارو نشسته ای داری وسط یک بیابانی تخته میکنی ، از پنجره باد گرم میزند به شقیقه ات ، چشمها را ریز کرده ای تا کور نشوی . میزنی کنار . کلاه کابویی قهوه ای را از روی صندلی شاگرد برمیداری میگذاری روی سرت و پیاده میشوی . صدای ماندولین مریضی میشنوی . چشمها هنوز ریز . خورشید در حال غروب . سرفه میکنی . سرفه ای ارادی . شاید برای اینکه صدای خودت را بشنوی . بعد شروع میکنی با خودت حرف زدن . حالا اینجا هر چیزی ممکن است بگویی . فقط باید یادت باشد که باد باید بوزد هنوز. بعد باید بنشینی روی صندوق عقب . حالا بسته به اینکه کجای موسیقی هستی باید در زمان مناسب تف بزرگی بکنی به سمت جاده . لبها را با پشت مچ پاک کنی . کلاه را بکشی پایین تر و برگردی توی ماشین .
تمام
موسیقی اما یک چیز دیگری است . یک چیزی که یک هو میبینی مثلن توی یک کامارو نشسته ای داری وسط یک بیابانی تخته میکنی ، از پنجره باد گرم میزند به شقیقه ات ، چشمها را ریز کرده ای تا کور نشوی . میزنی کنار . کلاه کابویی قهوه ای را از روی صندلی شاگرد برمیداری میگذاری روی سرت و پیاده میشوی . صدای ماندولین مریضی میشنوی . چشمها هنوز ریز . خورشید در حال غروب . سرفه میکنی . سرفه ای ارادی . شاید برای اینکه صدای خودت را بشنوی . بعد شروع میکنی با خودت حرف زدن . حالا اینجا هر چیزی ممکن است بگویی . فقط باید یادت باشد که باد باید بوزد هنوز. بعد باید بنشینی روی صندوق عقب . حالا بسته به اینکه کجای موسیقی هستی باید در زمان مناسب تف بزرگی بکنی به سمت جاده . لبها را با پشت مچ پاک کنی . کلاه را بکشی پایین تر و برگردی توی ماشین .
تمام
Subscribe to:
Posts (Atom)