از توی تخت با عشق و نفرت

می‌خوام بخوابم فکرم اما مونده پیش اون مارمولکی که پشت تلویزیون توی اتا‌ق‌خواب گم‌و‌گور شد. ما هم که معتقدان به قوانین مورفی هستیم خونوادگی، دارم فکر می‌کنم شب قطعن میاد میره تو گوشم تخم‌گذاری می‌کنه و تمام. حالا یه بچه‌مارمولکی هم هستا، بودا. اساسن تصورمه که بالغ هم نباید شده‌بوده‌باشه. البته اگر بلوغ برای مارمولک‌ها یک چیز تعریف‌شده ‌باشه اساسن. علی‌ای‌حال، دارم می‌خوابم فکرم اما پیش مارمولکه‌ست. تلاشمم کردم به بیرون رهنمونش کنم اما توی مسیرهای دایره‌ای روی دیوار چرخید و توی هر بار چرخش دور یک مرکز فرضی بیشتر به پشت تلویزیون نزدیک شد و بعد هم گم شد. صرفن دلم نیومد بکشمش. رقت قلبی هم در کار نبود حقیقت. صرفن قائل شده‌م مدتیه به رهنمون شدن/کردن مادامی که جونور مذکور سوسک بالدار نباشه. آدمیزاد چیه وجدانن. این‌قدر تاثیرپذیری نوبره. از یک کشنده‌ی بالفطره برسیم به جایی که با یه دسته‌ی تی سعی کنیم مارمولک رو بفرستیم خونه‌ش یه جایی بیرون از اتاق و بعدم که گم می‌شه بگیم «خب پس هیچی». الغوث الغوث. 
این روزها فقط نگاه می‌کنم. تمام چیزی که توی این‌ سال‌ها از جلوی چشم‌هایم رد شد را فقط با دقت نگاه می‌کنم. روزهای آرامی شده‌اند. کار زیادی نمی‌کنم. در واقع به خودم سخت نمی‌گیرم. شب‌ها تا دیروقت بیدارم اما آن تپش قلب لعنتیِ هرروزه‌ی قبل از شروعِ کار باهام نیست دیگر. توی تاکسیِ صبح، جای خواندنِ خبر، بیرون را نگاه می‌کنم و عصرها خیره می‌مانم به دیوارهای شهر. خیابان‌ها را می‌بینم. با دقت. به تمامِ «جیسس سیوز»ـها لبخند می‌زنم و فکر می‌کنم به تمام یوزپلنگ‌هایی که با من توی این شهر دویدند.

روزهای آخرِ تهران این‌طور نبود. ردی، سوادی از نوستالژی تویم بود که آن هم متاثر از هیجانِ شهرِ جدید و برج و باروی درخشنده و الخ هیچ دیده‌ نمی‌شد. حالا اما فرق دارد. خیلی و زیادی فرق دارد. برای این‌چیزی که من را رها نکرد توی این هفت سال، برای تمام خواستن‌ها و نشدن‌ها، برای تمام پیاده‌روی‌های شبانه، برای تمام این عجیبِ همیشه در مراجعه، این‌بار فرق دارد. این‌بار شبیه ِ بارِ تهران نیست. این‌جا من سی ساله شدم. این‌جا بی‌پول شدم. این‌جا عاشق شدم. این‌جا نرسیدم. این‌جا گریستم. این‌جا از دست دادم. این‌جا گفتم که نمی‌توانم. این‌جا با مرگ مواجه شدم.

این روزها خیابان‌ها آرامند. ترافیک‌ها سنگین نیستند. خاطرات به نرمی از جلوی مغزم می‌گذرند. تصاویرْ واضح و دقیقند. زنگِ جام‌هایی که ساعت سه‌ی صبح به هم خوردند توی گوشم می‌پیچد و ردِ پای راستی که با شرم و خواهش روی پای راست دیگری خزید همان‌قدر واقعی‌ روی پوستم تکرار می‌شود.

این روزها ردِ آفتاب ِ موربِ صبح ِ سنگاپور روی زانوهای به‌هم چسبیده‌ام به یادم می‌آورد که هیچ‌وقت نشد. که این شهر، شهر ِ نشدن بود. که این‌جا فقط جای گذشتن بود.
آن یک لحظه‌ی شهود، اشراق ِ معنی‌ای که توی آدم اتفاق می‌افتد بعد از طولانی‌مدتِ سرگردانی، همان.
نوشته‌هایی که با متافور شروع می‌شوند را دوست ندارم. این‌که نویسنده یک چیزی بگوید و منظورش یک چیز دیگری باشد که یحتمل فقط خودش می‌داند و یک آدم دیگر مثلن. نوشته‌هایی که خواندن‌شان شبیه خواندن مانیفست‌های دهه‌ی چهل است. نوشته‌هایی که قرار است به خواننده نشان دهد نویسنده‌اش سردوگرم چشیده‌ است. احتمالن همین رویکرد خودش به‌تمامی سانتی‌مانتال به نظر بیاید البته. با این حال من ِ خواننده ذائقه‌ام این است. ایشانِ نویسنده هم یک رسم‌الخطی دارد قطعن. می‌گویم نوشته چون منظورم به رمان و داستان کوتاه نیست. همین‌ها که توی وبلاگ‌ستان فارسی ِ  حالا دیگر تقریبن مُرده‌ می‌خوانیم. این است که دلم خواسته‌بود بنویسم مثلن «همان موج اول است که آدم را با خودش می‌برد و تا یک مدتی غرق می‌کند و آدمی‌زادی که ماییم حواسمان نیست و دلمان هم نیست که حواس‌مان باشد که دارد چه بلایی سرمان می‌آید. بعد از موج اول و آن سکوتی که فرا می‌گیرد آدم را و آبی که دارد آرام از گوش آدم بیرون می‌ریزد و چشم‌ها که دارند باز می‌شوند از به هم‌تنیدگی مژه‌ها و مُفی که آویزان شده و الخ، بعد از این همه‌اش وقت خیرگی‌ست». بعد اما دلم نخواست. شاید هم چون یک پروسه‌ی سرشدگی وجود دارد آن وسط‌ها که آدم دچارش می‌شود و دیگر بعد از آن هیچ چیزی نه جذاب است و نه هیجان‌انگیز. همه‌چیز بخشی از یک پروسه است و خودمان هم و هرآن‌چه توی دلمان می‌گذرد. این است که وقتی به‌مان می‌گویند «نمی‌شود»، لبخند می‌زنیم و می‌گوییم «خب» و به خوردن ماست‌مان ادامه می‌دهیم.

اما

روزها از مشاهداتم نوت برمی‌دارم. چیزهایی که به نظرم ارزش ثبت کردن دارند را می‌نویسم. یک یا دو جمله. که یعنی بعد بروم سرشان. که بنویسم‌شان. نمی‌شود اما. نشده‌است. همان ماهی یا دو ماهی یک بار هم دیگر نمی‌شود. توی کار غرق شده‌ام. این‌که حالا این صفحه را باز کرده‌ام و دارم تویش تایپ می‌کنم هم به نظرم منطقن یک ریفلکشن دفاعی‌ست. صبح‌هایم ترسناک هستند. خورشید که غروب می‌کند انگار کمی قرار می‌گیرم که دیگر تا شش هفت ساعت با نرخ ِ در طولِ روزْ ایمیلی دریافت نخواهم کرد. ظهرها گاهی حتی وقت نهار خوردن هم ندارم. به همین سادگی. نمی‌شود بروم برای نهار. گاهی گوشه‌ی آشپزخانه/‌آبدارخانه‌ی شرکت که تصویر دل‌باز پانورامایی از شهر دارد می‌ایستم و تنفس شکمی می‌کنم و امیدوار می‌مانم که استرس کم شود. بلافاصله بعد با خودم فکر می‌کنم که «الاغ تو که داری می‌ری» و بعدتر فوری به خودم جواب می‌دهم که «کو؟». وضعیت اسف‌باری‌ست. علی ای حال انسان ِ لفی خسری که ما باشیم همیشه فراموش‌مان می‌شود هشت ماه حقوق عقب‌افتاده‌ی شرکت قبلی را وقت ترک کردنشْ و وسعت شادی ِ‌ قبول شدن اجازه‌ی کار را برای شرکت جدید. این‌ها همه هست. آدمیم اما. می‌شود که دلمان بخواهد برویم خودمان را زیر پتوی سنگین آیکیای‌مان قایم کنیم و منتظر بمانیم کسی بیاید مهربانانه دست بکشد به پس گردن‌مان و بگوید «چیزی نیست بیا بیرون».
فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته‌بودی و پارسال فلانی فلان چیز را برایت نوشته‌بود. خاموشش کردم. بعد نوبت مموری‌های اپل‌فوتوز بود. با یک رنگ و لعاب و تایم‌لاینی که آدم تا گریه نمی‌کرد حق مطلب ادا نمی‌شد. حالا؟ گوگل فوتوز. هر روز و دقیقن هر روز اشاره می‌کند که به یاد آر. ری‌دیسکاور دیس دی. از یک «تک‌گای» طبعن انتظار نمی‌رود که دلش بخواهد یک شماره تلفنی بود که می‌شد به‌ش زنگ زد و گفت که برادر، خواهر، گوگل جان، جاینت کانتنت منجمنت جهان، من از زمان ِ زیبا شدنم گذشته‌است. من دیگر به یاد که نمی‌خواهم بیاورم هیچ، از یاد بردن همان‌ها که جایی توی مغزم پرکرده هم برایم مساله‌ای نباید باشد. اپل ِ عزیز، مموری‌های پرزرق و برق برای از ما بهتران است جانم. آن‌ها که رسیده‌اند. آن‌ها که شده‌اند. آن‌ها که شب را بی‌دغدغه‌ی خداحافظی ِ فردا چشم به هم گذاشته‌اند. نه من. نه ما. ما؟ ما نهایتن خوردن کافی ِ بدمزه روی سنگ توالتی که با دستمال کاغذی پوشانده‌‌ایم‌ و بالا کشیدن آب بینی‌مان از دیدن عزیزترین دست‌خط دنیا از یک میلیارد سال‌نوری آن‌ورتر. ما رها کردن. ما هیچ. دست بردارید جان عزیزان‌تان. دست بردارید.