همه چیو جمع کردیم (تقریبن) و گذاشتیم وسط هال. شین امروز بذل و بخشش و بعضن فروش گلدوناش رو تموم کرد. منم به عنوان آخرین کارِ بزرگ قبل از بار زدن وسایل، زنگ زدم به شرکت خدماتدهِ اینترنتمون که ببینم چجوری باید آدرس رو و خط اینترنت رو منتقل کنیم به شهر جدید که متوجه شدم نمیشه. آخر این هفته بارها رو میان میبرن و بعدش ما قراره دو هفته توی خونهی خالی از تیر و تخته و بشقاب و قاشق و مایکروفر و پروژکتور و اسپیکر و کتاب و اینا زندگی کنیم و رو تشکهای بادی بخوابیم. هر روز صبح استرس دارم بابت هزار تا چیز و هیچچیز و بعد روز که شروع میشه و درگیر زنگ زدنها و ایمیل فرستادنها و پیگیریها میشم یادم میره که اوه اوه داریم از اینور قاره میریم اونورش. «ل» خیلی کمک کرد. بدونش نمیشد. رفت برامون خونه دید، عکس فرستاد پول پیش رو داد و هزار تا چیز دیگه. شین باورش نمیشد اصلا. بهم گفت «مگه میشه کسی برای آدم همچی کاری کنه؟» و با چشمهای گرد شده از تعجب و قدردانی بهم نگاه میکرد. «ف» بهم مسج داد که «روزی که میاین میخواین من برم براتون خرید کنم یخچال خالی نباشه؟» قبلش هم الف زنگ زدهبود که «کی میرسین من بیام فرودگاه دنبالتون؟»، امروز هم میم بهم گفت برای فلان کاری که داشتم بیاد ماشینشو بده بهم که برم کارم رو سریعتر انجام بدم. دیشب شین بهم گفت که «تو خیلی خوششانسی که اینهمه آدم دوستت دارن». دونستنش با شنیدنش از زبون کس دیگه خیلی فرق داشت. یهو انگار احساس غرور و قدرت کردم. امروز که به ی گفتم گفت «آره کِر کردنمون برا همدیگه واقعیه، انگار جونمون برا هم در میره، خارجیا ندارن فکر کنم به این شدت».
بگین بهم
شین رفته فرنگ و من تنهام. تا کلگری رسوندمش و برگشتم. سرجمع فکر میکنم هشت ساعت رانندگی شد. لحظهای که داشت خداحافظی میکرد زور زیادی زدم که اشک نریزم. فقط برای خاطر نوزده روز. یاد روزی افتادم که ی از سنگاپور رفت. تازه اون روز فهمیدم که ساعتهای فرودگاه چانگی مارکشون رولکس بود. راحت سه دقیقه بغلمون طول کشید. یاد اون روز که افتادم به خودم گفتم «باهاع این که هم معلومه کی برمیگرده هم زمانش کوتاهه. آروم باش بابا». دلنازک شدم؟ خیر، بودم. ژن اصیل پدریه. وقتی رفتم اصفهان مامان سه روز گریه کرد اما الان بعد از یازده سال نگاه بابا از پشت ویدیوچت دلتنگتر به نظرم میاد. یزدانمون دلش نازکه. برخلاف کل خونوادهش. ایشالا که هیچکدوم اینجا رو نمیخونن. اگر هم میخونین احتمالا باهام موافقین، هومم؟ نیومدم زیاد بنویسم اما بنظر میاد که داره طبق قرار پیش نمیره. حالا هرچی. تنهایی نشستم آیز واید شات نگاه کردم. هیچوقت نگاه نکردهبودمش. به نظرم فیلم خوبی اومد. فقط برام سوال بود تمام مدت فیلم که یعنی آقای کوبریک نمیتونست یه بازیگر بهتر از تامکروز پیدا کنه؟ واقعا حتی یه دونه فیلم خوب داره این آدم؟ اگر داره به من بگین. میدونم که توی فیلمهای زیاد خوبی بازی کرده اما یه دونه فیلم هست که توش خوب بازی کردهباشه. چقدر نابلده آخه؟ همیشه فکر میکنم اگر توی فیلم مرد بارانی به جاش چهمیدونم مثلا جانیدپ بازی میکرد چقدر این فیلم خارقالعادهتر میشد. شاید هم یه چیزی هست که من نمیدونم و نمیفهمم. مثل همهی فیلمایی که به نظر من بد بودن و منتقدا نظرشون چیز دیگهای بود. مثل د گرت بیوتی مثل پسرِ با دوچرخه مثل دانکرک. بگذریم.
Tingvall Trio
ف حدود یه سال پیش ازم پرسید موزیک چی گوشی میدی و احتمالا منتظر بود جوابم یه چیزی تو مایههای همون موزیکایی باشه که ده سال پیش وقتی با هم همخونه بودیم گوش میکردیم. من اما گفتم ملو بیتس گوش میکنم و جز و گاهی هم بلوز خیلی خیلی آروم. بعدش گفت که «نه برای موقع کار نمیگم، موزیک چی گوش میکنی؟» و من بهش گفتم که تقریبا موزیک گوش نمیکنم دیگه. برای خودمم جالب بود البته که من دیگه مخاطب جدی موسیقی نیستم که دنبالش کنم و آلبومهای جدید رو گوش و کنم و اینا. اون البته کماکان برام موزیک میفرسته و منم گوش میکنمشون، خودم اما نه، هیچ.
حالا بگذریم. امروز حین کار اسپاتیفای یه موزیکی پخش کرد که خیلی حالمو خوبِ نرمِ نوستالژیکطور کرد. یاد وقتی تهران زندگی میکردمم انداخت و خیلی دقیق حس کافهنشینیهای اون سالها رو بهم داد. گفتم باهاتون باشتراک بذارم. لینک یوتوبش رو میذارم این پایین. دیگه خودتون میدونین. اسم گروه رو گذاشتم موضوع این پست و این آخرین ترک از آلبومی هست به اسم «dance». اسم خود ترک هم در کمال تعجب هست «in memory».
به سمت جنوب
آخر هفتهای که گذشت رفتیم تو جنوبیترین نقطهی آلبرتا یک شب رو توی چادر گذروندیم. دو سه کیلومتر بالاتر از مرز با آمریکا بودیم و عملا تصویری که میدیدیم وقتی صورتمون رو به سمت جنوب میگردوندیم، طبیعت آمریکا بود. به اشتراک گذاشتن عکسهای طبیعت روی اینستاگرام حق مطلب رو از زیبایی ادا نمیکرد اینه که گفتم بعد از سالها اینجا چند تا عکس بذارم.
این عکسها هم توی مسیر شیشصد کیلومتری ِ ادمونتون به سمت جنوب گرفتهشدهن. کلی شهرهای کوچیک با جمعیت حدود دو سه هزار نفر توی مسیر بود که همهشون خیلی بامزه بودن و کاملا میشد یه سفر جداگونه برای دیدن اون شهرها ترتیب داد. توی عکس اول اون سگه واقعا داشت برای خودش تو خیابون قدم میزد.
آه ای ژانپل ِ عزیز
من سه بار تهوعِ سارتر رو خوندم. یک بار سال اول دانشگاه وقتی هر رو از بر تشخیص نمیدادم و زندگی روهای مختلف و جذاب و غیرجذابش رو هنوز بهم نشون ندادهبود. اون موقع یادمه هیچی و دقیقن هیچی از کتاب نفهمیدم و فقط کتاب رو خوندم که خونده باشمش. اونقدر هم برام خستهکننده بود که فک کنم یکهفتهای طول کشید تا تمومش کنم و حتی وسطش یه کتاب دیگه هم خوندم (چشمهایش). بار دوم پنج سال بعدش بود. سرباز بودم و شبها از دوازده تا هشتونیم صبح توی پاسگاهِ باقرشهر، چسبیده به بهشتزهرا (منطقهی ۱۹ راهنماییرانندگی تهران بزرگ) با یه کلاشینکف خالی پاس میدادم. اون بار خوندنش فقط یک شب طول کشید و یادم میاد که از بهترین تجارب کتابخونیم شد. احساس میکردم ژانپل یکی از دوستهای نزدیکمه که داره برام از زندگیش میگه و من خیلی خوب میفهمیدمش و کلمهبهکلمهی حرفاش برام سکرآور بود. وقتی کتاب تموم شد غمگین بودم و تا دو سه روزی هیچی نخوندم که حلاوت اون همذاتپنداری از بین نره. بار سوم یازده سال بعد از بار دوم بود. زندگی از هیچ حقه و بازیای برام فروگذار نکردهبود. خوب و بد. هرچی که فکرش رو بکنید. دو بار مهاجرت، چندین بار تغییر شغل، مرگِ نزدیکترین اقوام، تجربهی عشق، مسافرتهای تکنفره… اینبار خوندن کتاب یک ماه طول کشید. به نظرم سارتر شبیه بچهی لوسی حرف میزد که از مادرش قهر کردهبود و حین نوشتن از دنیاش دنبال جلب توجه بود. باورنکردنی بود. اینبار هم میفهمیدمش اما اصلن برام جذاب نبود.








