آهان

امروز حوصله ی کلاس الکترونیک رو نداشتم ، البته رفتم اما خیلی زود بلند شدم اومدم بیرون.

اصلن نمیدونم میخوام چی بنویسم ولی دلم میخواد که یه پست جدید بگذارم. البته خواننده ی چندانی هم نداره این بلاگ که همین باعث میشه آدم با خیال راحت هرچی میخواد بنویسه.

جدن دیگه از کامنت های مسخره و قربون صدقه رفتن ملت بعد از هر پست که روی وبلاگ 360 میگذلشتم خسته شده بودم . به قول یکی "باری بود که نه میشد به دوش بکشم نه میشد بگذارمش زمین" ، خلاصه توفیق اجباری شد و با یک کمی د عوا و داد و بیداد کلن از اونجا اومدم بیرون.

دیگه تاریخ هنر گامبریج رو دارم تموم میکنم ، این بخش هنر مدرنش واقعن آدم (من) رو به وجد میاره.

بعدش یه پروژه ی گنده ی دیگه دارم . میخوام فلسفه خوندنم رو از این حالت ولنگ و واز در بیارم و منظمش کنم . اینجوری که به هر طرفی یه نوکی میزنم دوست ندارم .

دیگه چی بگم ؟

چن­­­د روز دیگه عیده ! عید امسال رو فکر کنم دیگه بعد از چند سال خوش بگذرونم.

آهان !

از یه موضوعی به شدت از دیشب خوشحالم ، البته نمیتونم بهتون بگم چی اما خیلی خوشحالم ، همین.

خانوم آقایی

ما یه استاد خانوم داریم ، که با خواهرش زندگی میکنه . خواهرش عقب افتاده است و هر دوشون دیگه پیر شده ان. یه چیز خیلی جالب وجود داره در مورد این دو تا خواهر اونم اینکه اون خواهری که عقب افتاده ست وقتی که استاد ما درس میخونده کار میکرده تا خواهرش راحت باشه ، الان هم اون یکی کار میکنه و دو تایی با هم زندگی میکنن. موضوع خیلی خیلی جالبتر اینه که خواهری که استاد دانشکده ست ، هیچ وقت ازدواج نکرده برای اینکه از خواهرش مراقبت کنه. اینکه میگم پیر هستن ، واقعن پیر هستند ها در این حد که نمیتونن درست راه برن . دیشب توی ایستگاه اتوبوس نزدیک دانشکده (نزدیکترین ایستگاه منظورمه) واستاده بودم اون دو تا خواهر هم اومدن و نشستن تو ایستگاه ، با خودم فکر کردم که "خانوم آقایی" (استاد) واقعن همه ی زندگیش رو گذاشته پای خواهرش ، نمیدونم که چند تا از آدمها میتونن یه همچین کاری بکنن ، البته بلافاصله به ذهنم رسید که خوب میتونست بگذاردش یه آسایشگاهی جایی و راحت باشه ، بنابراین حماقت کرده !

نمیدونم که چجوری باید به این قضیه فکر کرد ؟ بیخیال به هرحال.

تنهایی پر هیاهو از بهومیل هرابال اون کتابی بود که تو پست قبلی گفتم .

4شنبه هفته پیش (امروز 1شنبه است) حالم هیچ خوش نبود ، بعد از تدریس و سر و کله زدن با 27 تا دختر ِ از هفت دنیا آزاد راه افتادم کف اصفهان قدم زدن . یکی از شاگردام که همیشه بعد از کلاس یه مسیری رو باهام میاد تا یه جاهایی رو اومد باهام بعدش رفت و منم تنهایی رفتم میدون نقش جهان . با سرعت چند متر در دقیقه راه میرفتم و عین هر دفعه که وقتی میرم اونجا مجذوب ساختمون ها و معماری و سنگفرش ها و در واقع همه چیز اونجا میشم ، باز هم رفتم تو کف .

تصمیم گرفتم اینبار به جای اینکه توی خود میدون بگردم برم توی بازارهای پشتی ، همینجوری رفتم توی بازاری که توی ضلع شمال غربی میدونه و همینطوری شروع کردم جلو رفتن ، باورتون نمیشه اما حدود دو ساعت تمام توی اون بازار که تا حالا توش نرفته بودم راه رفتم و داخل همه ی تیمچه ها و به قول خودشون "سرا" هاش سرک کشیدم. یه جاهایی بود که احساس میکردم دیگه خود خدا جفت دستهاش رو گذاشته رو دیوارها تا خراب نشن . بعد از 2 ساعت پیاده روی تو بازار برگشتم و توی هوای آزاد یه نفس کاملن عمیق کشیدم و برای اولین بار رفتم و از این ذرت های پخته خوردم ، خودمم نمیدونم که چرا اینبار بدم نیومد که امتحانش کنم اما به محض اینکه یه قاشق ازش خوردم فهمیدم که تا اون وقت حق داشتم که لب بهشون نمیزدم.

بعدش رفتم فرهنگسرای اصفهان (یه کتاب فروشیه) و مسخ کافکا رو گرفتم و همون شب خوندم ، بد نبود قابل پیشنهاد دادن هست .

شب که رسیدم اتاق با اینکه گشنه بودم عین میت افتادم رو تختم ، البته بعدش پاشدم شام خوردم. واقعن پاهام درد میکرد ، البته فکر کنم بعد از 4 ، 5 ساعت پیاده روی حق داشتن.

یه کتاب خوب(واقعن خوب بود) دیگه هم همین پریروز خوندم که فردا پسفردا اسم خودش و نویسنده اش رو براتون میگذارم.

فعلن

اگه فقط نیم ساعت ناقابل وقت آزاد گیر بیارم یه پست جدید میگذارم ، فقط نیم ساعت ، به خدا راست می گم

"نمیدونم!"

این جمله واقعن جواب خوبی نیست !

اون هم به عنوان جواب برای سوال به اون مهمی ! سوالی که شخصیت ، منش ، رفتار ، ایده مندی ، عقاید ، در یک کلام تمام وجود آدم رو میبره زیر سوال !

من انتظار داشتم که برای جواب اون سوال یکسری انتقادها رو بشنوم و بعد در صورتی که به حق بودن خودم رو درست کنم ، یا اگر اشتباه بودن از اشتباه درش بیارم ، یا هر چیز دیگه ولی یکدفعه با جواب "نمیدونم!" مواجه شدن خیلی دردناکه! خیلی !

انگار که به آدم بگن "بیخیال تو نفهم تر از این حرف هایی!".

کلن به نظرم صحبت کردن خیلی خوبه ، منظورم دقیقن "صحبت کردنه" ، یعنی تو چشمهای همدیگه نگاه کردن و صحبت کردن ، نه چت و تلفن و ... میدونین ، اگه میتونستم وقتی اون سوال رو میپرسیدم تو چشمهاش (چشمهات) نگاه کنم احتمالن حتی جواب "نمیدونم!" هم اینقدر باعث رنج و عذابم نمیشد که تصمیم بگیرم با هیچ کس تا روشن شدن موضوع هیچ صحبتی نکنم.

نمیدونم اصلن کسی این خزعبلات رو میخونه یا نه ، اما استدعا دارم ازتون ، به طور کاملن عاجزانه که اگر خواستین کامنت بگذارین اسمتون رو هم بنویسین ، اینجوری آدم میفهمه که کی ، چی گفته ! باور کنین ندونستن اینکه یه سری جمله (حالا هر جمله ای که میخواد باشه : عصبی ، ناراحت ، خوشحال... ) مال کیه ، و اینکه با چه حسی اونهارو نوشته خیلی عذاب آوره !

باورم نمیشه مدت به این طولانی ای شدیدن منتظر یک تلفن باشم اما حتی یک اس ام اس هم نگیرم. شایدم من باید زنگ بزنم ، مثل همیشه که سوء تفاهمها با تلفن من رفع میشه !

لعنت به این اینترنت بیاد که اینهمه مشکل سازه ! دیگه حالم رو داره به هم میزنه . من یه دنیای واقعی میخوام ، که آدمها توش تو چشم های همدیگه نگاه کنن و حرف بزنن.

fuck you all

حالم بده.بدتر از تمام روزهای بدی که داشته ام.

شاید واقعن آدم ترسناکی شده ام.

شاید اصلن آدم نیستم.

آره کی گفته من آدمم؟

یکی میگه ، تو مهربونی ، یکی میگه سختی ، یکی میگه شوخی ، یکی میگه بچه اس ...

این آخری رو به خودم نمیگن ، شاید چون من آدم ترسناکیم ، شایدم چون انتظار یه عکس العمل خیلی خیلی بد رو ازم دارن بعد از شنیدن این حرف.اونقدر بد که سیاوش خوب و مهربون و ... تبدیل بشه به یه موجود واقعن وحشتناک.اونقدر که دیگه هیچی براش مهم نباشه ، اونقدر که بلند بلند داد بزنه ، آهای آدمهای بزرگ ، که از منم کلی بیشتر میفهمین ... از همه تون بدم میاد.

Fuck you any way!

عصبیم! به شدت ! میدونین چرا؟ چون بچه ام! چون مثل هزار تا احمق بچه ننه دستم تو جیب ِ بابام نیست ، چون که مثل همه ی آدمهای دیگه (در واقع آدم بزرگهای دیگه) دروغ نمیگم ، چون ...چون ... چون...

حالم از همه بهم میخوره ! نمیدونم چجوری میشه اوج عصبانیت رو روی یک وبلاگ نشون داد!

نتیجه ی حال عصبی سر کلاس



نتایج کلاس مبانی اقتصاد