امروز حوصله ی کلاس الکترونیک رو نداشتم ، البته رفتم اما خیلی زود بلند شدم اومدم بیرون.
اصلن نمیدونم میخوام چی بنویسم ولی دلم میخواد که یه پست جدید بگذارم. البته خواننده ی چندانی هم نداره این بلاگ که همین باعث میشه آدم با خیال راحت هرچی میخواد بنویسه.
جدن دیگه از کامنت های مسخره و قربون صدقه رفتن ملت بعد از هر پست که روی وبلاگ 360 میگذلشتم خسته شده بودم . به قول یکی "باری بود که نه میشد به دوش بکشم نه میشد بگذارمش زمین" ، خلاصه توفیق اجباری شد و با یک کمی د عوا و داد و بیداد کلن از اونجا اومدم بیرون.
دیگه تاریخ هنر گامبریج رو دارم تموم میکنم ، این بخش هنر مدرنش واقعن آدم (من) رو به وجد میاره.
بعدش یه پروژه ی گنده ی دیگه دارم . میخوام فلسفه خوندنم رو از این حالت ولنگ و واز در بیارم و منظمش کنم . اینجوری که به هر طرفی یه نوکی میزنم دوست ندارم .
دیگه چی بگم ؟
چند روز دیگه عیده ! عید امسال رو فکر کنم دیگه بعد از چند سال خوش بگذرونم.
آهان !
از یه موضوعی به شدت از دیشب خوشحالم ، البته نمیتونم بهتون بگم چی اما خیلی خوشحالم ، همین.