به تاریخ چهارشنبه صبح.

«آ» جان ِ عزیز من سلام،

انشالله که حالت خوب است. از حال من اگر بپرسی تعریف خاصی ندارد. می‌روم و می‌آیم و همان امور هرروزه. چیزی اضافه یا کم. گوشم علی ای حال بهتر است حالش. احساس می‌کنم که صداها شفاف‌تر شده‌اند روی گوش چپم اما آن سوت ناشی از کهولت کماکان می‌نوازد و چه غمگین هم.

گفته‌بودی که حالت ای ای ای است و می‌گذرد. گفته‌بودم که پسته بخوری. آیا خوردی؟ اگر آری آیا هیچ فرقی کرد؟ به نظرم پسته از عوامل اصلی خوشحالی‌ست. اعتیاد نرمی دارد اما به محض این‌که رهایش کنی آن هم می‌رود. چیز عجیبی‌ست. تا بخوری هی خوردنت می‌آید اما لحظه‌ای که بلند شوی تا پوست‌ها را بریزی توی سطل آشغال و دستت را بشویی آن ولع بزرگ ِ بیشتر خوردن هم می‌رود. در همه‌ی این‌ها، لایه‌ی نازکی از خوشی هست که رویش اگر سوار شوی تا کجاها که نمی‌بردت. حالا فکر کن نشسته‌ای روی یک کاناپه‌ی راحتی ال‌-شکل و نواری از نور پاییزی افتاده‌باشد روی سرامیک وسط هال و خم شده‌باشی روی کاسه‌ی پسته‌ها. چق چق صدای شکستن پسته‌های خندان بیاید. توی اتاق کناری یا روی یک اسپیکر ترانزیستوری، از همان‌ها که اول‌بار گفتمت به شما می‌آید ازشان داشته‌باشی، صدای نرمی از ری چالرز بیاید که هیت د رود جک و شما سرت را تکان بدهی که «ها هیت د رود جک عزیزم» این تصویرْ قشنگ که چه عرض کنم اساطیری‌ست. می‌دانی که چه می‌گویم.

باقی بقایت،
س