باران می‏بارد اینجا. چیز جدیدی نیست . همیشه باران می‏بارد . امروز اما باران می‏بارد ، آن بارانی که یادت می‏افتد به باران‏های پاییز تهران . به انقلاب ، چهار راه ولیعصر. به چهارصد و شصت و نه . به کافه فرانسه . به کتاب . به چتر . به ابراهیم منصفی . به دنیای کوچک دوست داشتنی‏ای که نشد هیچ وقت مال من باشد.
باران می‏آید آقا ، باران می‏آید .
خدای احد و واحد شاهد است که زیاد چیزی نمی‏خواستم . یک کسی که باشد . آرام باشد . شلوغ نکند . داد نزند . بخندد . پیاده دوست داشته باشد گز کند همه جا را .
حالا چه ؟ از دوست داشتن می‏ترسم دیگر .
می‏گوید آدم‏های مثل تو اصلن نباید برن بیرون . میگویم خب !

2 comments:

  1. Sheemz19:32

    :)
    فکر را خاطره را زیر باران باید برد

    ReplyDelete
  2. خیلی دوست دارم این یادداشت رو. فکر می‌کردم نمی‌شه کامنت گذاشت اما الآن دیدم که می‌شه.
    عاشق این بودم که خواسته‌ت رو گفته بودی، کی چه جور آدمی رو با چه مشخصاتی می‌خوای.
    پایان‌بندی یادداشتت هم که دیگه نگم؛ خیلی خوب بود.

    ReplyDelete