باران می‏بارد اینجا. چیز جدیدی نیست . همیشه باران می‏بارد . امروز اما باران می‏بارد ، آن بارانی که یادت می‏افتد به باران‏های پاییز تهران . به انقلاب ، چهار راه ولیعصر. به چهارصد و شصت و نه . به کافه فرانسه . به کتاب . به چتر . به ابراهیم منصفی . به دنیای کوچک دوست داشتنی‏ای که نشد هیچ وقت مال من باشد.
باران می‏آید آقا ، باران می‏آید .
خدای احد و واحد شاهد است که زیاد چیزی نمی‏خواستم . یک کسی که باشد . آرام باشد . شلوغ نکند . داد نزند . بخندد . پیاده دوست داشته باشد گز کند همه جا را .
حالا چه ؟ از دوست داشتن می‏ترسم دیگر .
می‏گوید آدم‏های مثل تو اصلن نباید برن بیرون . میگویم خب !