با دست خیس خاک‏ها را پاک کردم. حالا روی دستم گلی به ضخامت سه سال نشسته است . میدانم چشم بر هم بزنی میبینی دوره‏ات گذشته است . اینجا یک زمانی روزی فلان قدر بیننده داشت و حالا جز خودم آنطور که فیدبرنر میگوید فقط دویست و هفت نفر خبر دارند که همچو وبلاگی اصلن روی این اینترنت هجده گرمی وجود دارد .
خب بد هم نیست . البته اقرار میکنم که دوست داشتم جای این دویست و هفت نفر فقط صفر نفر میدانستند که این وبلاگ وجود دارد. فقط صفر نفر چون عدد صفر را بسیار دوست می‏دارم . چرایش را میگویم ، اما مطمئنم که برای لااقل دویست نفر از آن دویست و هفت نفر حمل بر خودپسندی خواهد شد . اما خب من کل اینترنت را ول کرده‏ام آمده‏ام اینجا که همین چیزها برایم مهم نباشد .
کلاس اول دبستان بودم . معلممان یک باغ وحش احمقانه روی کاغذ امتحان چاپ کرده بود و یک جدولی هم کشیده بود کنارش . از هر حیوانی توی ستون اول جدول یکی گذاشته بود و امتحانی که ما قرار بود از سر بگذرانیم نوشتن تعداد آن جک و جانورها توی ستون دیگر جدول بود. از بین تمام آن جانورها که در ستون اولی جا خوش کرده بودند یکیشان توی آن باغ وحش احمقانه نبود. خب واضح است که تعدادش میشد صفر . نوشتم . به طرفه العینی. اما خب تمام کلاس ما ، به جد عرض میکنم ، تمام کلاس ، ایضن کلاس دیگر که کنار ما نشسته بودند و با ما امتحان مشترک داشتند ، به نوبت و خیلی منظم از معلم سوال کردند که «خانوم از این سگا که تو باغ وحشه نیست...» و من هر بار ، دقیقن عین هر بار لبخندی میزدم و به خودم غره‏تر میشدم .
این از این .
چرا حالا باز آمده‏ام اینجا دارم مینویسم . این هم به خودم مربوط است . اما اگر بخواهید آن را هم برایتان میگویم. این وبلاگ را ته یکی از راهروهای دانشکده ی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان ، نشسته روی زمین ، در حالی که درد بزرگی از عشق اول را با خود حمل میکردم ساختم. شاید نوزده سالم بود. یا شاید یک سن دیگری داشتم . اما خب عاشق بودم . به طرز احمقانه و غیر قابل باوری عاشق بودم . البته بانوی مذکور به زودی بعد از تحصیل وصال ، بنده را به خدای منان سپردند و رفتند اما خب این وبلاگ هنوز هست . قیافه اش هم بد نیست . گفتم شاید بتوانم یک چیزهایی تویش بنویسم که کمتر کسی ببیند . که هم ویرم برای خوانده شدن را یک طوری بخوابانم هم خیلی خودم را در معرض دید بقیه نگذارم.
تمام