دنباله ی روسری اش را بی قید انداخت پشت گردن و انگار که بخواهد چیز مهمی بگوید گلویش را صاف کرد . چند ثانیه خیره به پسر نگاه کرد . «میرم دیپلممو از مدرسه میگیرم ببر به مامانت نشون بده فک نکنه من بیسوادم» .
پسر دستش را انداخت دور شانه ی های دختر . حالا قطار تکان بدی هم اگر میخورد یا هر دو می افتادند یا هیچ کدام  . دختر زل زده بود و بیرون را میپایید . قطار پیچید . نیافتادند . باز روسری اش را انداخت پشت گردن «البته دبیرستانمون گفته باید چند ماه دیگه صبر کنیم» . پسر جای دستش را محکم کرد . قطار باز پیچید .

2 comments:

  1. خانم بوک02:17

    مثل صحنه ای از یک فیلم بود.

    خیلی خوب بود.

    و سلام

    ReplyDelete
  2. اینقدر حس رو خوب گرفتم چیزی نمی تونم بگم

    ReplyDelete