فاكنر را رها ميكنم . مي اندازمش روي تخت . از اتاق كه بيرون ميروم شلوارم را ميكشم بالاتر . مادر خواب است . هر دو گوشي را ميچپانم در جيب راست . كليد هاي ماشين را در جيب چپ . سه طبقه ميروم پايين تا پاركينگ . پاكت سيگار جامانده توي ماشين . برميدارم . حشره ي سبزي روي شيشه ي ماشين نشسته . چهار طبقه بالا ميروم تا پشت بام . مينشينم روي لبه ، همانجا كه ميچسبيم به ساختمان كناري . مردي سه خانه آنورتر دستش را تاساعد كرده توي يك پوتين و واكس ميزند . سيگار را روشن ميكنم . كف بام آب جمع شده . از كولر همسايه پاييني نشت ميكند . دود را ميدهم بيرون . نگاه ميكنم به آن سوي شهر . انگار آنجا باران ميايد . كبوترها بالاي سرم ميچرخند . بعد ميروند تا خانه اي كه مرد هنوز ايستاده واكس ميكشد .

از لبه ي بام كه ميچسباندمان به ساختمان كناري ميپرم پايين . باران ميچكد روي دماغم . باز دود را ميدهم بيرون . يكي ديگر ميافتد روي شستم . ديش ماهواره اي كه رويش نوشته اسكاي ولو شده روي زمين . باز رو ميكنم به آنسوي شهر . همانجا كه تو هستي . حتمن آنجا شديدتر ميبارد . خاموش ميكنم . مرد هنوز همان لنگه را واكس ميزند . نگاه ميكنم به جاي قطره ها روي ايزوگام . باز فكر ميكنم . ميگويم ، مرد ، بس است فكر نكن ، اينقدر فكر نكن ، اصلن تو را چه به فكر كردن . برميگردم . قطره ها به شيشه ميخورند . فاكنر خوابش برده .

18 comments:

  1. سیاوش این عالی بود
    بدون شوخی
    ببین به نظر من تو روزمرگی رو بهتر می تونی به تصویر بکشی
    بنویسیش
    اینطوری بنویس
    این خوب بود
    تو این مدت این بهترین چیزی بود که خوندم و لذت بردم
    میدونی چرا؟جون سیاهی تو نوشته ات نبود و این از نظر من خیلی خوبه
    در لحظه ی اول ممکنه سیاه و تاریک به نظر بیاد.یعنی یکی که تو رو نشناسه
    اما خب با شناختی که من ازت دارم این نوشته تاریک نیست و تو عادی هستی
    مهمترین چیزی که توش نظر منو به خودش جلب کرد و باعث شد ذوق نوشتتو بکنم اول و آخرش بود.نه به خاطر خود فاکنر.نه به خاطر اینکه تو اول و آخرش رو با یه موضوع واحد شروع و تموم کردی
    و این معمولن کم پیش میاد تو وبلاگ نویسی
    مهم تر اینکه خیلی خوب نوشته رو جمعش کردی
    میدونی نوشته ی این بارت به قدری حس کردنی بود که من همه ش رو جلوی چشمم دیدم
    میگم:شاید به خاطر شناخت باشه
    پ.ن یه کم عاشقانه:اون موقع که اونجا شروع شده بود اینجا شدید می بارید عزیزم...حدست درست بوده

    ReplyDelete
  2. من چي بگم بعد اين كامنت به اين خوبي ؟
    هان ؟
    نه خداييش چي بگم ؟
    حالا يه چيزي هست كه بعد به خودت ميگم
    خب ؟

    ReplyDelete
  3. این دویدن تا روی بام رو خیلی دوست داشتم! جای قطره های بارون رو سیاهی ایزوگام. اون ابرها واون حسی که مثل یه اتفاق تازه است !

    ReplyDelete
  4. اون تصویر پرجزییات پشت بام قشنگ بود.

    ReplyDelete
  5. سه نوشته آخرت عالی بودند.
    برشی ز زندگی روزمره که کامل به آدم می چسبه .
    مرسی

    ReplyDelete
  6. تصویر ها قطع می شدند راحت روش نمی رفتم جلو حس ها تا می اومدن جون بگیرن می رفتی رو بعدی

    ReplyDelete
  7. سیگار نکشید
    منو سرطان ریه کشت

    ReplyDelete
  8. مشکل می دونی کجاست؟
    اینجا که تو یه نوشته دنبال حس می گردی یا بهتر بگم این که تو دنبال چندتا حس می گردی توی روزمره گی!میدونی روزمرگی چیزیو قطع و وصل نمی کنه!برای اینکه اثر ادبی نیست.ممکنه یه روزمره گی اثر ادبی محسوب بشه اما صرفن همیشه اثر ادبی نیست.پس تو فقط میخونیو میگذری!ممکنه بهت حس خوب بده اما این توش نیست که پراکنده گی داشته باشه مگه اینکه کلن به منظور پراکندگی نوشته شده باشه

    ReplyDelete
  9. man gele daram
    in dastan nist
    in ye matn e fekr shode nist
    in lahzeye bad az faknere

    fakner khoob balade bikhab kone

    man saniehaye bad az fakner ro mishnasam

    in dastan nist

    ReplyDelete
  10. من نميفهمم گله از چي دارين ؟
    كسي نگفته كه اين يه داستان فكر شده ست .
    اين روزمرگيه
    همين

    ReplyDelete
  11. gelaye az shoma nabood
    dar vaghe be khatere sayere comentha bood
    man be bloge shoma hamishe sar mizanam
    ama avalin bare ke coment mizaram
    chon vaghean poste akhir ro dark kardam
    hes kardam man in sanieha ro gozaroondam
    shayad tooye zir zamin
    shayad jaye dige
    shoma ye hese vaghei ro ba kalamat neshoon dadid
    man lezat bordam
    ama tahsine digaran kami delgiram kard
    doost dashtam baghie ham hamin heso dashte bashan
    be har hal ghasde man tahsin bood
    moteasefam ke dar bayane hesam kootahi kardam

    ReplyDelete
  12. وقتی تو از روزمرگی ت می نویسی مهم نیست که تحت تاثیر چیزی باشی
    ببینید هرکسی هر متنیو که میخونه یه چیزی ازش برداشت می کنه
    مثلن همین فاکنر
    امکان نداره دو نفر آدمو ببینی که راجب بنجی تو خشم و هیاهو یه نظر داشته باشن
    کلن این اشتباست که بخوایم همه یه نظر رو راجب نوشته داشته باشیم
    کسایی هم که اینجا نوشتن برای این نوشتن که بحث کنن راجب برداشت تاشون
    اصلن کامنت دونی برای همین بازه
    نه اینکه کسی بخواد به زور نظرشو قالب کنه
    این متن داستان نیست
    درسته
    اما روزمرگیه
    و روزمرگی میتونه هرچیزی باشه و تحت تاثیر هر چی
    توی روز هزار تا حس هست برای هر آدمی که مطمئنن تحت تاثیر چیزیه
    ممکنه سیاوشم تحت تاثیر فاکنر بوده باشه
    که من اینجوری فکر نکردم
    هرکسی یه جور فکر می کنه

    ReplyDelete
  13. خوبه كه ميترا همه چيز رو كامل گفت
    نميدونم با همين ايجاز ميتونستم بگم يا نه
    مرسي

    ReplyDelete
  14. م ب ح10:37

    سلام سیاوش
    متن خوبی بود
    اینقدر که از گودر اومدم اینجا نظر بدم
    خوب بود
    روزمرگی یا هر چیز دیگر اگر بیانمندی درخوری پیدا کند به دل می نشیند
    ببین
    اینجا چیزهایی گفته می شود
    که همه می دانیم همان چیزی نیست که باید گفته شود
    یک جور حاشیه رفتن است که به بیان راوی و فوکوس روایت کمک می کند

    بنویسیم که جهان زیبا تر شود

    ReplyDelete
  15. بنده شما آقای حاجیانی را قربان
    هیه
    به من ربطی نداشت

    ReplyDelete
  16. آقا من خیلی لذت بردم ، از اینکه این وبلاگ را پیدا کردم خیلی خوشحالم

    ReplyDelete
  17. آقا سلام، وبلاگتو الان دیدم، راستش اصلا نمیفهمم چی مینویسی، کلا هم نمیتونم به کامنتها اعتماد کنم، چون هی تعریف کردن، خوب اینایی که مینویسی داستانه یا شعره یا هردو؟موفق باشی
    تیک care

    ReplyDelete