بعدها یادم هست میرفتم می ایستادم پای ظرفشویی و میسابیدم . بازی ام میگرفت . ظرفشویی یک سینک بیشتر نداشت و من گاهی ظرفهای تمیز را هم دوباره و سه باره میشستم . ظرفهاي چرب و چيل را دوست داشتم . ویرم میگرفت و یکهو میدیدی دو ساعت تمام است دارم اسکاچ را بدون فشار میکشم رویشان . آنقدر میکشیدم تا غیژ کنند . بعد مي ايستادم به نگاه كردن .

زير آبچكان ، بالاي ظرفشويي يك چيزهايي زده بود كه ليوانهاي دسته دار را كه ميشستيم آويزان ميكرديم آنجا . وقتي رفت خواستم آنها را هم جمع كنم . اما نميدانم چرا نكردم . شايد ليوانها كه چكه ميكردند خوشم ميامد ، يا شايد چيز ديگري بود ، خلاصه كه جمع نكردم .

يك روز دلم خواست هيچ كدامشان ديگر نباشند ، ظرفها را ميگويم ، همه را جمع كردم بردم گذاشتم دم در . همانجا ايستادم به سيگار كشيدن . تمام كه شد برگشتم تو . سيگار بعدي نه ، بعدي را كه ميكشيدم دلم تنگشان شد .

چنان يكهو پايم را ، كه لااُبالي ، دراز شده بود روي ميز ، كشيدم عقب ،كه قندان افتاد و صد تكه شد . داد زدم "صد بار بهت گفتم قندون چوبي بگيريم ، باز كار خودتو كردي ، حالا كجايي ببيني؟" دويدم دم در . همانجا بودند . بالاي سرشان ايستادم . فكر كردم چرا دلم تنگشان شده . اينها را كه حتي آشغال جمع كن هم نخواسته . چشم انداختم ته كوچه . پكي هم زدم به سيگار . همانطور سيگار گوشه ي لب ، نشستم و بلندشان كردم بردم تو . سيگار را توي سينك ظرفشويي خاموش كردم و ايستادم به سابيدن .

9 comments:

  1. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  2. ازت متنفرم سیاوش...
    نوشته هات رو یا خوب بودم می خوندم یا مسخ عالم خودم بودم...

    این یکی رو داغون بودم خوندم... پاره ام کرد

    ReplyDelete
  3. atefe08:54

    Please Hisssss
    !!!

    ReplyDelete
  4. امیر بابا !؟؟؟!ه

    ReplyDelete
  5. تو سیگاری نیستی سیا!

    ReplyDelete
  6. آقا جان
    من چند بار بگم دیگه؟
    اسمش سیا نیست
    سی سی نیست
    و هیچ چیز دیگه
    اسمش سیاوشه
    خیلیم سیگاری ست
    هر متنیم اینجا بزاره که دلیل نمیشه قهرمان اصلیش خودش باشه
    ای بابا

    ReplyDelete
  7. نوشته ها نوشته ن ديگه ،‌ چه ربطي بايد به خود آدم داشته باشن ؟
    مرسي ميترا واسه تذكر

    ReplyDelete
  8. posteto doos dashtam kolly

    ReplyDelete
  9. خانم بوک09:43

    جوری بود که انگار منهم چیزی یادم افتاد!
    جدا شدن از بعضی خاطره ها خیلی سخته مخصوصا اینکه جایگزین اصلی دلبستگی های ما می شوند.

    ReplyDelete