بعد به خودت میگویی یعنی اینها را هم حدس میزند ، بیجواب که میمانی ، شک میکنی ، بعد یادت میافتد به شب قبلش ، نجوا میکنی «من ازش پرسیدم ، گفت نه ، دروغ که نمیگوید» جواب میدهد «پس تو مریضی» میگویم «آره» وُ چشمهایم را میبندم ، هنوز میگوید ، پهلویت تیر میکشد ، میگویی «بیخیال» وُ چرخ میزنی سمت دیوار وُ چشمها را میبندی .«یعنی . امشب ساعت چند میپرم از خواب؟» باز میگوید «خل شدی» ، اینبار میگویی «نه» . چشمها را فشار میدهی «اصلن هر وقت ، فرقی میکنه مگه؟» ، بعد خوابت میبرد ، امشب زودتر میپری ، طول تر هم میکشد تا بفهمی که نیست

4 comments:

  1. پریشانی از دیوانگی تا شیدایی تا بیخوابی تا تو تا من...
    پریشانی

    ReplyDelete
  2. :* you were lucky

    ReplyDelete
  3. بلاگت ، كلا منظورم style اشه ، خيلي خوبه

    ReplyDelete
  4. لعنت به تو سیاوش. فکر نمی کردم با چند خط به این سادگی، اینقدر داغون بشم

    ReplyDelete