ترس که برم میدارد ، دیگر خواب ندارم ، خودم را میکوبم به در و دیوار ، یاد پیاده روی بعد از ظهرش میافتم ، یا کتابفروشی ای که نمره ی کتابهایش هزار و دوهزار که هیچ ، شاید به میلیون میرسید ، بعد باز میترسم ، صدای گرفته ی دختری را میشنوم ، چشمهایش بسته است ، دست می اندازم دورش ، از آن طرف تا زیر بغل و میکشم ، به آتش که میرسیم میافتم ، بعد دیگر از خواب بیدار شده ام ، دنبالش که میگردم نیست ، بعد نمیفهمم ، هیچ نمیفهمم ، شاید نفهم شده ام .

2 comments:

  1. Anonymous12:40

    خیلی بی ملاحظه ای/خیلی/من کجا اشتباه کردم؟هان؟مثل احمقا الان فقط نگاه می کنم/نیازی نیست به این خزعبلات/هان؟؟؟؟تو گوش نده

    ReplyDelete
  2. Anonymous23:48

    چرا آپلود نمی کنید بلاگتون رو؟دوست عزیز؟/هان؟چرا؟/من بی صبرانه منتظرمااااا

    ReplyDelete