فكر كه ميكني ميبيني همه اش بيخ پيدا كرده . يعني هزاري كه تمام روز را لبخند زده باشي و بقيه را خندانده باشي و مجبورشان كرده باشي به اقرار كه فلاني زندگي به تخمش هم نيست ، باز تنها كه ميشوي همه شان را ميشويي و ميگذاري كنار . انگار كه هيچ . باز دلت ميخواهد تنها باشي ، يا اصلن برگردي و همان جمعه هاي سخت اصفهان را با پوآروي صبح جمعه ي شبكه چهار بزني تنگ هم و بعد اعلام برائت كني از هر چه همدم است و همنفس . يعني اينطور ميخواهم بگويم كه ته ِتهش كمي دلت خنج ميزندها اما تنهايي شور اغوا كننده اي دارد كه هيچ كاريش نميتوان كرد . البته براي من بدبخت كه هر آدم جديدي ، سر يك هفته كه از آشناييمان ميگذرد برميگردد و با بي چشم و رويي فحشي ام ميكند كه «الا و بلا تو زن ميگيري» ، سخت است كه فكرش را نكنم ، يعني هيچ كس نميتواند منكر اين قضيه شود كه بالاخره هر چيزي كمي سخت است . يعني خوب در واقع اين همه آدم بالاخره حتمن يك چيزي ديده اند كه اينها را ميگويند . من هم نميگويم كه نه اينطور نيست ، اما خوب نميگويم هم كه اينطور هست . يعني ميخواهم بگويم كه اصلن هيچ كس نميداند كه چطوريست ، هر كسي هم كه بگويد ميداند كه چطوريست ، بنده به عنوان طلايه دار همه ي آدمهايي كه ميخواهند جلوي اين زبان نفهم را بگيرند يا حداقل يك چيزي بارش كنند كه يارو فكر نكند ماها همگي پخمه ايم ، ميروم حتمن يك كاري صورت ميدهم {اينجا در مورد اينكه چه كاري صورت ميدهم كمي دچار خود سانسوري شدم ، بر ما ببخشند}


ميدانيد ، امروز روز سختي داشته ام ، ديشب به مراتب بدتر هم بود ، يعني حالا كه فكر ميكنم ميبينم ، ديشب را اگر قرار دهيم به عنوان سنگ ترازو ، امروز از روزهاي خوشي به حساب ميايد كه همه در انتظارش هستند كه در طول عمر يك بار نصيبشان شود . حال حتمن ميخواهيد بدانيد كه خوب امروز چه خبر بوده . ميگويم . هيچ . خبري نبوده ، صبح بعد از بيداري بيشتر از دو ساعت در تختم ماندم ، در آن دو ساعت كتاب خواندم ، و فكرم مشغول هزار چيز بود جز كتاب . الآن هم كه ساعت سه يا چهار بعد از ظهر است داستان فرقي نكرده ، كامپيوترم را در تخت كذا سخت در آغوش كشيده ام و دارم اين خزعبلات را برايتان تايپ ميكنم .


ميدانيد گاهي آدم دلش ميخواهد نباشد ديگر . بعد گاهي اين «گاهي»ها هي زياد ميشوند . آنقدر زياد ميشوند كه ديگر گندش را در مياورند . به خودت ميايي ، ميبيني زل زده اي به سقف ، يا مثلن داري عكس هاي چند وقت قبل را ميبيني و حاليت هم نيست كه سه بار از اول رد شده و تو همانطور خيره مانده اي و كاري هم از دستت بر نميايد كه لااقل از حالت اسلايدشو درشان بياوري . لباب كلام اينكه اصولن خيره شدن به هر چيز از نشانه هاي همين زياد شدن «گاهي»هاست .


حالا يك چيز ديگر ! ببينيد . ساده است . من گير كرده ام . آن لالوها {وسط مسط ها} گير كرده ام . بيشتر هم صلاح نيست كه بگويم و بدانيد . همين قدر بدانيد كه من گير كرده ام . بگذاريد چيزي را روشن كنم . ميخواهم يك چيزي را بپرسم . ببينم ، اگر آدم يك دستنوشته اي باشد كه روزي سي بار و چهل بار بخواندش ، اين معنيش چيست ؟ يعني نه اينكه بردارد و بخواند و وسطهاش يك خميازه اي هم بكشد ها ، نه ، اينكه ميگويم بخواند ، يعني قشنگ بنشيند كار تدقيقي بكند روي نوشته . بعد به يك جايي كه ميرسد هم يكهو اشك جمع شود در چشمهايش انگار نه انگار كه اين بار سي ام است يا چهلم . اين را من معنيش را كه بفهمم حل است ديگر . يعني ديگر از اين نوشته ها اين جا نميبينيد .


بس است ديگر .

---------------


پي نوشت : شلنگ مي اندازي . دست ميكشم به زانوي راستت كه حالا نزديك شكم است . ميگويم «آرام باش» . صدايي ميشنوم . صدايي مثل صداي «او» ي اول «اوهوم» كه با دهان بسته ادا شود . بعد باز ميشنوم . باز هم . باز هم . بعد قطع ميشود . قطع كه ميشود نفسهايت هم شماره شان قرار ميگيرد . مال من هم . دست را دورت محكم ميكنم . يك «او»ي ديگر و حالا ديگر حتمن هر دويمان بايد خواب باشيم . از آن خوابها كه بيدار كه ميشوي حسرتش را ميخوري . ما اما ديگر خوابيم . كو تا بخواهيم بيدار شويم . يادم ميايد ، بچه كه بوديم ، تابستان كه ميشد ، نوبت شمال رفتن كه ميرسيد . شب قبلش كه ميخواستيم بخوابيم ميگفتيم اوووووَه ، كو تا صبح . بعد ميدانستيم كه صبح پشت پلكمان است ، بسته كه شود ميايد . حالا هزار شب كه بگذرد نميگوييم اوووووَه . چه مرضي است آخر ؟ همينطور خوب است ديگر . صبح هم نيامد نيامد . خيره ميمانيم به نيامدنش و باز هم ميگويم ، همان بهتر كه نيايد . خوب است همينطور .

19 comments:

  1. همممممممم
    :در حسرت دیدار

    ReplyDelete
  2. Anonymous04:27

    منم در حسرت دیدار
    میام میبینمت ولی اوووووووووه کو تا اون روز

    ReplyDelete
  3. Anonymous00:55

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  4. والا عمادو نمیدونم ، چندتاشم نمیدونم ، اما اگه آدمها رو عاقل محسوب کنیم دیگه این سوال پیش نمیاد اصلن

    ReplyDelete
  5. Anonymous10:24

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  6. نمی دونم داستان از کجا آب می خوره یا اصلن از جایی چیزی می خوره یا نه؟ که شما هر نوشته ات از قبلی چرب تره!
    می دونم که می دونی چرب رو به روش امیری باید واگویی (تلفظ) کنی

    و چیزی که من مدتی درگیرش شدم و بهش زیاد فکر می کنم همینیه که راجع به دوران پسااصفهان درای میگی...
    الان که نمیشه حرف زد باید بریم بشینیم تو یه کافه ارتی جایی ، سفت راجع بهش حرف بزنیم

    آها ... این " لالوها" که گفتی خیلی چسبید

    ReplyDelete
  7. Anonymous20:11

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  8. Anonymous20:11

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  9. ميريم آقا ، بازم ميريم

    ReplyDelete
  10. Anonymous17:29

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  11. میترا امجدی20:00

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  12. عاطفه10:35

    الان دقیقن سه ساعتی میشه که نشستم پشت پی.سی و هی میخوام فرار کنم از کار
    نمی گم 1000 جا اما فکرم امروز 100 جا میره.
    از دیشب میرفت توی اتوبوس
    شش صبح که تابلوی شهر و دیدم بی هوا یاد تو افتادم با یه افکار درهم برهمی از صنعتی همونا که بهشون می گم خاطره های کوبیسمی
    عماد هم اون وسط هی بود...هی تاب میخورد و چقدر دلم میخواست یه نوشته بخونم ازش
    الان اینو خوندم
    تو معروف میشی سیاوش اینو بازم میگم
    نمیدونم چی بود تو این نوشته که اینقدر
    ولش کن حتمن خودت میدونی چی نوشتی دیگه.....
    اما خیلی توش عماد بود
    روزای سیاه سفید تنهایی
    و توی کامنتات که اومدم دیدم وا.... اگه هومن بود حتمن یکی از اون قوانین ارتباط ذهنی رو بیان می کرد
    دلم برات تنگ شده سیاوش...خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااد

    ReplyDelete
  13. میترا امجدی12:44

    This comment has been removed by a blog administrator.

    ReplyDelete
  14. میترا نمیتونی ببینی ما یه جا باشیم؟

    ReplyDelete
  15. میترا امجدی13:05

    اوکی/باشه من دیگه کلن نمیام اصلن اینجا که یه جا باشین

    ReplyDelete
  16. عاطفه13:46

    ayyyy baba man aslan ghasde jesaarat be neveshteye siavash ya kase dge ro nadashtam,,,mabna ro gozashtam be inke siavash khodesh mifahme man che migam khanome amjadi :)

    ReplyDelete
  17. میترا امجدی13:59

    من نظرمو درمورد نوشته گفتم/با شخص شما هم مستقیم وارد صحبت نشدم/لزومی نداشت اسم بنده رو به این وضوح اینجا بیارین/الانم معذرت خواهی می کنم از سیاوش که محیط بلاگشو بهم زدم نقطه

    ReplyDelete