من همینجا ایستاده ام . سیگار به دست . مردم را نگاه نمیکنم . نیم ساعتی هست که چشمم مانده به پیرمردی که پشت پنجره ی ساختمان روبرویی ایستاده . حرکت نمیکند . میترسم بگویم و نباشد اما پلک هم انگار که نمیزند . همینطور خیره مانده . زیادند آخر . پنجره را باز میکنم . برایش دست تکان میدهم . لبخند میزند انگار . اما بعد میرود . میمانم که چه لبخندی و چه رفتنی ؟ باز می آید . روزنامه ای را به دقت پشت پنجره میچسباند . دست تکان میدهد و میرود . پایین را نگاه میکنم ، مردم سوت میکشند .

2 comments:

  1. mitra amjadi15:57

    کامنت نبند بچه
    نبند بچه جان

    ReplyDelete
  2. خوبی؟ سوال مسخره ای ست اما هنوز منتسب به صهیونیست نشده!

    پست آخرت ترسوندم ، چیزی شده؟!

    ReplyDelete