دور که هستم همه تان بهترید . دست تکان میدهید و مرا به خود میخوانید . صدایتان را نمیشنوم . سکوت را ترجیح میدهم . باد را هم . برمیگردم . میخواهم این تقلای مستهجنتان هم از چشمهایم پنهان شود . نای دیدنتان را ندارم ، زخم می اندازید ؛ زخمی شده ام . درد دارم ، نمیفهمید .

آنجا اتاقکی است . کنار ریل . همانجا چشمهایم را بسته ام . باد میآید ، میترسم . کاش پیدایم نکنید . آخر نمیتوانم از اینجا دورتر بروم ، آخرین قطار فردا حرکت کرده .

5 comments:

  1. نمی دونم درست فکر میکنم یا اشتباه واسه همین بهت میگم.اگه اشتب بود بگو.

    خیلی وقتها چیزایی که میخونم غمگین و دپرسه که بیشتر باعث جذابیت موضوع میشه.واسه همین خودم خیلی وقته چیزی ننوشتم.
    اما تو که بیشتر از من تجربه و سواد داری چرا یه چیز شاد نمی نویسی؟
    منظورم رو می گیری دیگه؟

    ReplyDelete
  2. آخرین قطار فردا حرکت کرده !؟
    ترس و دودلی
    تصمیم گرفتن سخت است!

    ReplyDelete
  3. Anonymous13:40

    Durit mohem nist az chi/ki duri moheme

    ReplyDelete
  4. samaneh21:33

    va adne abad az aane to baad baradare dardmand!

    ReplyDelete