هنوز همانطور همانجا نشسته . نميدانم به كجا چشم دوخته ، سمت راست پيشانيِ من ، يا سيمِ سفيدي كه تنها لامپ اتاق آويزانش مانده . ميدانم ، ميدانم ، فرقشان از زمين است تا آسمان . اما درد اينجاست كه نگاه او هيچ توفير نميكند . گاهي با خود ميگويم ، بروم صاف بايستم زير همان تنها لامپ اتاق ، بعد عين خودش چشم بيندازم به چشمان وق زده اش . بگويم «هوي مردك ! سمت راست پيشاني نديده اي يا سيم سفيد ؟» . يكبار تا چند قدمي زير لامپ هم رفتم ، اما بعد ترسيدم . انسان است ديگر ، گاهي ميترسد .

7 comments:

  1. کجایی؟ نمی نویسی؟
    بنویس دیگه!
    هان؟

    ReplyDelete
  2. راست می گویی انسان است دیگر گاهی می ترسد

    وقتی که آدم را با خودش می برد حالا چه بخواهی چه نخواهی ! با خودش می برد
    تا چند قدمی زیر همان لامپ...

    خیلی خوب بود :)

    ReplyDelete
  3. آدمیزاد است دیگر!

    ReplyDelete
  4. سلام به من یه سر بزن ضرر نمی کنی

    ReplyDelete
  5. نمی دونمم من چرا نترسیدم!
    وبلاگ بدون اسم هم عنوان خیلی هوشمندانه ایست

    ReplyDelete
  6. خانم بوک10:16

    نمی دونم

    ReplyDelete
  7. آدم گاهی می ترسه اما باید از تجاربش استفاده کنه!!
    تا با چشماش پیشونی تو و اون سیم برق رو بر باد نداده چند قدم اون طرف تر رو هم امتحان کن!

    ReplyDelete