"همون موقعشم همچين آتيش داغي نداشتي ، آقا واسه ما تازه فيلش هوس هندستون كرده " و پتو رو تا زير گردن كشيد بالا ، "يادت كه نرفته ؟ " سرش رو بدون اينكه تنش رو تكون بده چرخوند سمت مرد . مرد بدون حركت به سقف خيره بود ، " التماست ميكردم ، گريه ميكردم ؛ هيچ ! " هيچ رو يه جوري گفت انگار ميخواست گلوش رو هم صاف كنه ، "حالا چي ؟ ميخواي دامن كوتاه بپوشم يا تاپ صورتي تنم كنم ؟ " مرد هيچي نميگفت . زن پشتش رو به مرد كرد و پتو رو كشيد سمت خودش . پهلوي مرد ديگه زير پتو نبود .

7 comments:

  1. Anonymous01:04

    dooesh dashtam kheili khoob bood;)

    ReplyDelete
  2. می خواستم یه چیزیو توضیح بدم اما مطمئنا فک می کردی دارم لیچار بارت میکنم
    بیخیال منظورم اینه که افکاره آدما چقد نزدیک به همه

    ReplyDelete
  3. "شرافت اتاق پروژه"
    واقعا میشه روش قسم خورد
    پست باحالی بود
    delom tanget daiiiii :*

    ReplyDelete
  4. آقا بعد از سلام، ما خیلی خرسندیم که شما برگشتین هرچند که دیر متوجه شدیم.
    عنایتی که تو داشتی گر مبدل گشت
    خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

    ReplyDelete
  5. از معایب پتوی دو نفره به این سکانس کوچک هم می شود اشاره کرد

    ReplyDelete
  6. سلام. آقا مخلصیم. همچین آدمایی رو دوست دارم... داستان شدن شون رو بیشتر.وقت داشتی یه سری به وبلاگ حسین قطره که توی پیوندهای وبلاگ منه بزن اونم آدم اینجوری زیاد سراغ داره.

    ReplyDelete
  7. نمی دونم والا نظری ندارم ، هم اکنون تنها با این پست ابراز وجود می کنم:D

    ReplyDelete