غمگين كه ميشم . احساس استيصال كه ميكنم ، به صحنه اي توي كتاب عقايد يك دلقك فكر ميكنم كه هيچ وقت هم از ذهنم بيرون نميره ؛ اونجا كه دلقك روي پله هاي دم يه عمارتي نشسته و داره به بدبختياش فكر ميكنه و همون موقع يه نفر از جلوش رد ميشه كه جورابش دم غوزك پا سوراخه . نميدونم چرا ، اما تا حالا نشده به اون صحنه فكر كنم و لااقل واسه چند ثانيه همه ي درگيريام رو فراموش نكنم . اون كتاب جزو كلي كتابهايي بود كه تو دوره ي كارآموزيم خوندم ،چهل و پنج دقيقه صبحها ، تو اتوبوس رفت (6:30-7:15) و يك ساعت بعد از ظهرها تو اتوبوس برگشت (5-6). اون دوره خيلي درب و داغون بودم ، اما دو سه روزي كه در حال خوندنش بودم ، حالم به شدت خوب شده بود و تنها نگرانيم شده بود تموم شدنش .

----------

عكس نوشت : ديدم كانسپت پشت بوم با استقبال مواجه شد گفتم يه عكس ازش بگذارم !



7 comments:

  1. چقدر منم این کتاب و دوست داشتم

    ReplyDelete
  2. نبینیم غمگینی سالار !

    ReplyDelete
  3. اوچیکیم !

    ReplyDelete
  4. از چند نفر دیگه هم شنیدم قشنگه.
    حالا میشه با اطمینان رفن خوندش
    ;)

    ReplyDelete
  5. البته کلمه ی قشنگ برای توصیف یه کتاب خیلی مناسب نیست
    :)

    ReplyDelete
  6. ببین داییییییییی
    تهرانی بازیو اَای حرفا نِداشتیم
    بوخای به لهجه مو گیر بدی....

    کتاب بسیار خوش دست و دلپسندی می باشد!؟!؟!

    ایطو بگُم خوبه؟
    ;)

    ReplyDelete
  7. کتاب خوش دست بهترین و باحالترین ترکیبی بود که تو عمرم شنیده بودم ، مخصوصن وقتی با اون لهجه که هیچکس نمیتونه مثل خودت و عماد اداشو در آره تصورت کردم از خنده داشم زمین و گاز میزدم.
    اِیول

    ReplyDelete