کيست که اراده ي امتناع از قبول اين واقعيت شايد عجيب و بسا هم ساده را داشته باشد که زندگي حاصل بي چون و چراي تسلسل اتفاقاتي است ، کوچک و بزرگ . امروز به مدرسه اي ميرويم که حاصل گپ و گفت و مادر بوده با خانم همکار ، فردا روانه ي دانشگاهي ميشويم که هيچ نيست جز تب و تاب بچه گانه ي عنواني نامهم محصول آشنايي با مردي از دوستان پدر ، ديگر روز عاشق دختري ميشويم که اگر سالها پيش اصرار همکلاسي ِ تا آنروز ناآشنايي براي حراست از دروازه تيمشان در زنگ ورزش نبود ، او نيز نبود . حال بنشينيد و تفلسف کنيد که خدا کجاست و بنده کيست و به کجا ميرويم و چه کنيم . همه اش هيچ نيست جز اتفاق . همين.

عکس : دبيرستان امام صادق (ع) ، سنه ي يک هزار و سيصد و هفتاد و هفت . دلمان تنگ است چشممان گريان .

3 comments:

  1. دارم میام عزیزم

    ReplyDelete
  2. Anonymous11:47

    سياوش اين جي تي او كيه؟
    به خدا اگر دختر باشه ميكشمت
    خيانتكارِ پست

    ReplyDelete
  3. ajibeha!
    hala man hey begim esmetoono benevisin man befahmam ki hastin hey shomaha nanevisin!
    khob baba esmetoono benevisin dige chetoon mishe mage?

    ReplyDelete