سالهاي دوم و سوم دبيرستان که براي المپياد کامپيوتر درس ميخوندم ، با مقدار خوبي سوالهاي عجيب و غريب روبرو ميشدم که کلي هم سر و کله زدن باهاشون لذتبخش بود . مخصوصن سر کلاس آقاي حاجي زاده که همون جلسه اول کلاسشون آب پاکي رو ريخت رو دستمون و گفت که "الکي به المپياد دل نبندين" و به مدت يکي دو روز همه مون که کلي احساس باهوش بودن و خفن بودن ميکرديم رو برد تو فکر که اي بابا اگه ما نخوايم طلاي جهاني رو بگيريم پس کي ميخواد بگيره و اينا. . . اما حرف آقاي حاجي زاده اين بود که از خوندن المپياد لذت ببرين نه اينکه بخواين خودتون رو بُکشين که آخرش که نشد دپرس شين. ما هم به توصيه ش عمل کرديم و سعي کرديم از خوندن کامپيوتر و حل کردن سوالهاي سالهاي قبل لذت ببريم ، هر چند که هميشه يه رقابت اعصاب خردکني بين همه ي بچه ها بود که خواب شب رو از همه مون گرفته بود.

اومدم اينجا که چيز ديگه اي رو بگم. يک نوع از سوالها که من حل کردنشون رو خيلي دوست داشتم ، اينجوري بود که ميگفت ، يک نفر وارد يک شهر عجيب ميشه (يه چيزي تو مايه هاي آليس در سرزمين عجايب) بعد اين آدم چند تا جمله از چند تا از ساکنان اين شهر ميشنوه ، که هر کدوم از اين ساکنين يه خصوصيتي دارن . مثلن آقاي فلاني هميشه دروغ ميگه ، يا آقاي بهماني در صورت برقرار بودن شرط فلان راست ميگه.يا خانوم a در صورتي که حرف راستي بشنوه هميشه حقيقت رو ميگه و . . .

بعد معمولن سوال اين بود که حالا به کسي که وارد شهر شده و اين جملات رو شنيده کمک کنيد که بفهمه کي راست گفته و کي دروغ ، يا مثلن اون کسي که تو شهر رفته دنبال راه خروج ميگرده و از ساکنين شهر که ميپرسه اونها جوابهايي ميدن که بايد استنتاج کنه و راه رو پيدا کنه . باورتون نميشه چقدر حل کردن اين مسائل لذت بخش بود و وقتي تست رو جواب ميدادي و درست ميزدي چقدر به قول داييم روح آدم جلا پيدا ميکرد.

حالا داستان ماست ، آدمهايي که دورمون رو گرفتن شده ن مثل آدمهاي همون شهرهايي که تو اون سوالها بود . با اين تفاوت که اونجا معمولن يک نفر بودکه هميشه راست ميگفت اما اينجا اون يه نفر خيلي سخت گير مياد . يه فرق ديگه هم دارن البته ، من ديگه اصلن از حل کردن اين مسائل لذت نميبرم ، چون بيشتر از لذت حل کردن ، بعد از پيدا کردن آدم دروغگو (راست گو که پيدا نميشه) اعصابم خراب ميشه.

اگه تونستم حتمن يه دونه از اون سوالها رو ميگذارم براتون که بخونين و اگه دوست داشتين حل کنين . شايدم خوشتون اومد و رفتين دنبال پيدا کردن سوالهاي شبيهش.

ديالوگ ماه دو:

سياوش : ساعت خوابم رو تنظيم کرده م ، ديگه يازده دوازده ميخوابم.

بابا : نه مثل مرغ زود بخواب نه مثل اسب دير ، آدم باش ديگه !

سياوش : چشم D:

بابا : مثل قاطر خوبه ، نه ديره نه زود !

سياوش : باباااااااااااا !

بابا : بله ؟ [با خنده]

سياوش : هيچي خيلي نوکرتم !

پي نوشت : ديالوگ ماه يک قابل انتشار نبود.

4 comments:

  1. samaneh20:15

    cc joooon moteassefam vaaasat vali be baba begooo ke tebghe eteraaafaaate khodet!to hattaaa az yek ghaateham kamtary!:D

    ReplyDelete
  2. ghater ham khoobe! :))

    ReplyDelete
  3. samaneh14:47

    daghighan oooooon jomle ro mahze in neveshte booodam ke bebinam bazam migi ezaafe ast!mibini manam mitoonam pish bini konam

    ReplyDelete
  4. Hedieh09:18

    yade javooniam oftadam Siavash...

    ReplyDelete