سيزده


1)دختر و پسر دارن با هم توي بلنديهاي بام تهران قدم ميزنن.

2)دختر و پسر عاشق همديگه ن.

3)هردو ترجيح ميدن به جاي ابراز عشق ده باره و صدباره و تاکيد کردن روي علاقه دوطرفه شون به عقايد هم گوش کنن و فکر کنن به اين که تا کي براي هم جذاب مي مونن.

4)دختر و پسر توي کافي شاپ پينت بال نشسته ن . پسر قهوه مکزيکي که دختربراي خودش سفارش داده ولي دوستش نداشته رو مزه مزه ميکنه و دختر قهوه ونيزي پسر رو که اتفاقا دوستش هم داشته با لبخند دلبرانه اي که بهش ميزنه نوش جان ميکنه.

5)قهوه هاشون تموم شده و پسر در حالي که دستش توي دست دختره قول ميده که ديگه سيگار نکشه.

6)دختر و پسر از کافي شاپ اومده ن بيرون و دارن به سمت ايستگاه اول تله کابين قدم ميزنن.

7)پسر داره در مورد کتابي که همين امروز بعد از ظهر تموم کرده حرف ميزنه و دختر داره نقطه نظرهاي خودش رو در مورد برداشت هاي پسر از کتاب توي ذهنش مرتب ميکنه تا بعد از تموم شدن حرفهاش بهش بگه.

8)پياده روي توي مسير سربالايي هر دو شون رو خسته کرده توي حاشيه مسير رو به تهران در حالي که دست پسر دور کمر دختر حلقه شده ايستاده ن پسر به لحظه اي که توشه فکر ميکنه و دختر به آينده . اگر هر کدوم به تنهايي اومده بود بام بيشتر از نصف اين مسير رو دووم نمي اورد. هيچ کدوم حرفي نمي زنن.

9)دوباره به سمت بالا راه مي افتن. پسر داره در مورد اگزيستانسياليسم حرف ميزنه و اينکه انسان حيوانيه که براي زنگيش طرح ميريزه و تا زماني که اين طرح بالفعل نشه انسان همون حيوان ميمونه.ميگه که به نظرش انسان نميتونه همه چيزش مطلق باشه همينطور به نظرش مياد که منطق فازي جالب ترين قسمت رياضياته جايي که نقطه تلاقي فلسفه و علمه البته اگر کسي بخواد از هم جداشون کنه.جايي که طرح فکني انسان و تمايزش از حيوان نمود اساسي پيدا ميکنه و جايي که اگر قدرت انتخاب رو وارد منطق فازي از نقطه نظر جامعه شناسيش کنيم طرح انسان واقعا هيجان انگيز ميشه.دختر توي تمام اين مدت بدون اينکه به صورت پسر نگاه کنه فقط گوش ميکنه.

10)دختر پيشنهاد ميده که يکشنبه برن تئاتر ليلي و مجنون پري صابري پسر با اينکه ترجيح ميده به جاي يکشنبه شنبه برن سينما و فيلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر رو دوباره ولي اينبار همراه دختر ببينه قبول ميکنه که همون يکشنبه برن تئاتر.

11)از ايستگاه تله کابين با اتوبوس بر ميگردن پايين. .پسر کرايه هر دو رو که سر جمع شده دويست تومن ميپردازه.ميرن سوار ماشين ميشن.

12)پسر يه کوچه قبل از کوچه اي که خونه دختر توشه ماشين رو نگه ميداره .دختر ميگه که اصلا دوست نداره که الان از پسر جدا شه و اينکه امشب خيلي بهش خوش گذشته و در ادامه اينکه دلش خيلي براي پسر تنگ ميشه.يه بوس کوچولو و سفارش اينکه تند نره و وقتي رسيد بهش اس ام اس بزنه.پسر با چشماش دختر رو تا سر کوچه شون تعقيب ميکنه بعد ماشين رو آروم راه ميندازه يه جوري که وقتي دختر ميرسه دم در و کليد رو ميچرخونه اونم سر کوچه باشه براش دست تکون بده و بره.

13)دو سال از اون روز گذشته .يک سال پيش دختر ازدواج کرده ولي نه با پسر.پسر تنها توي سوئيت کوچيکش روي کاناپه هميشگي دراز کشيده همون کوسن هميشگي زير سرشه و صداي ملايم موسيقي بدون ووکال هميشگي شنيده ميشه.سيگارش داره تموم ميشه.داره کافکا ميخونه . وقتي داره سيگارش رو خاموش ميکنه ياد قولي مي افته که دو سال پيش همين موقع ها به دختر داده بود.چند لحظه به فيلتر شکسته سيگار که هنوز يه کم ازش دود بلند ميشه خيره ميمونه.نيم خيز ميشه.يه قلپ از ماگش که توش هنوز يه کم آبجوي توبورگ از اون قرمزا که مزه شو به آبجوهاي ديگه ترجيح ميده ميخوره.هنوز به فيلتر سيگار خيره س. توي دهنش با مشروب بازي بازي ميکنه و يه دفعه ميدتش پايين. بلند ميشه يه باکس جديد باز ميکنه يه پاکت از توش در مياره يه نخش رو روشن مي کنه دوباره روي کاناپه دراز ميکشه دوباره به کتاب نگاه ميکنه.نوشته:

جاي من پشت ميز تحرير است : سرم ميان دست‌ها . و اين تنها شکل ممکن من است

.